آدمای دورش کمتر و کمتر میشدن اما براش مهم نبود.
معتقد بود اگه خودشو داشته باشه،
عملا کم و کسری نداره و بازم میشه زندگی کرد ..
بی احساس یا بی رحم نبود، فقط رو ادما حساب نمیکرد!
ته داستانو خوب میدونست ،
دیگه امیدش فقط به خودش بود .
ببین عزیزِ اسما، فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه،، ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده..