میدونی من ترجیح میدم یکی بهم بگه دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم تا اینکه بی محلی کنه و حرف نزنه، از لنگ در هوا بودن خوشم نمیاد. خودم برم به نظرم انسانی ترهم هست!
هیچ کس متوجه این موضوع نمیشود که بعضیها چقدر تلاش میکنند تا شاید بتوانند عادی به نظر برسند.
تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود ؛ فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد ؛
من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم ، دنیای دیگر به چه درد من میخورد!؟
* یکی از عجیبترین تناقضهایی که توی زندگیم تجربهش کردم این بوده که، دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شده ولی دیگه نمیخواستم توی زندگیم باشه.