eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
155 دنبال‌کننده
632 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در روزگاران کهن، زمانی که زمین هنوز بوی خاکِ نوپا می‌داد، خورشید و ماه نه در آسمان، که در قلمرویی از نور و سایه، کنار هم زندگی می‌کردند. خورشید، پادشاهی با رداهای زرین و قلبی جوشان بود که تمامِ جهان را با گرمایِ شورانگیزش به وجد می‌آورد. ماه، بانویی از جنس بلورِ سرد و نقره‌ای بود که با هر قدمش، ستاره‌ها در دامنِ شب می‌روییدند. آن‌ها چنان به هم دل بسته بودند که وجودشان در هم تنیده بود؛ خورشید به ماه می‌تابید تا او را در آغوش بگیرد و ماه با خنکایِ حضورش، آتشِ سرکشِ خورشید را به توازن می‌رساند. اما «زمان»، که نگهبانِ نظمِ هستی بود، حکم کرد که جهان برای دوام یافتن، به نوبت نیاز دارد. زمانِ ایستادنِ آن‌ها کنار هم، به پایان رسیده بود. آن‌ها را به دو سویِ افق راندند؛ خورشید به اوجِ روز تبعید شد و ماه به عمقِ شب. از آن روز، عشقِ آن‌ها به یک «جستجویِ ابدی» بدل شد. خورشید هر روز با اشتیاقی سوزان، تمامِ گنبدِ آسمان را می‌دود تا شاید ردِ پایی از ماه بیابد. و ماه، در حسرتِ آن گرمایِ گم‌شده، هر شب رخساره‌اش را به سمتِ افق می‌گرددر ازل، آنگاه که آسمان تنها تاریکی بود و ستارگان هنوز در دلِ شب متولد نشده بودند، خورشید، آن روحِ آتشین و پرشور، دل به ماه، آن گوهرِ سرد و پر رمز و راز سپرد. عشقشان، در میانِ خلأِ بی‌کران، شعله‌ور شد؛ عشقی ناگهانی و سوزان، اما ابدی و دست‌نیافتنی. خورشید، با تمامِ وجودش، نور و گرما می‌پراکند تا شاید بتواند سرمایِ نهفته در قلبِ ماه را ذوب کند. هر طلوع، فریادی بود از اشتیاقِ او؛ هر پرتو، نوازشی بود که آرزو داشت تا ابد بر چهره‌ی او بتابد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌گویند پیش از آنکه زمان به دو نیمه‌یِ روز و شب تقسیم شود، خورشید و ماه در آغوشِ هم در آسمانی واحد می‌زیستند. آن‌ها نه دو پدیده، که یک روح بودند که در دو کالبدِ آتش و نقره، تنها یک ضربان داشتند. اما تقدیر، که از کمالِ مطلق می‌هراسید، حکم به جدایی داد. به آن‌ها گفته شد: «تنها زمانی می‌توانید جهان را به تعادل برسانید که هرگز هم‌زمان در یک افق دیده نشوید.» از آن روز، خورشید در جاده‌ای از آتش گام برمی‌دارد تا جهان را از تاریکی حفظ کند، و ماه در سکوتی ممتد، میانِ ستاره‌ها می‌لغزد تا ویرانه‌هایِ به جا مانده از سوزشِ خورشید را با مرهمِ سردِ نقره‌ای‌اش بپوشاند. افسانه می‌گوید که آن‌ها برایِ دیدنِ یکدیگر، ترفندی زیرکانه ابداع کردند: «خسوف». هر هزار سال یک‌بار، وقتی اشتیاقِ این دو به اوج می‌رسد، خورشید از شکوهِ خود می‌کاهد و ماه از خنکایِ خود دست می‌کشد تا برای لحظه‌ای کوتاه، در یک هم‌سوییِ ممنوعه، بر لبه‌یِ آسمان به هم تکیه کنند. می‌گویند در آن لحظه که جهان در سایه‌ای عجیب فرو می‌رود، زمان می‌ایستد. نه روز است و نه شب؛ تنها آن‌قدر زمان باقی می‌ماند که آن‌ها بی‌کلام، یکدیگر را لمس کنند و دوباره، با زخمی از آن دیدارِ کوتاه، به تبعیدِ ابدیِ خود بازگردند. به همین دلیل است که خورشید همیشه در غروب، سرخ و سوخته به نظر می‌رسد؛ او رنگِ خونِ دلتنگیِ خود را بر افق می‌پاشد، به این امید که شاید ماه در آن سویِ زمین، سرخیِ عشقِ او را ببیند و در تاریکی، به یادش بتابد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از الف‌هیم🪞
می‌گویند خورشید و ماه عاشق هم بودند، اما سرنوشت آن‌ها را از هم جدا کرد. تنها هنگام طلوع و غروب، برای لحظه‌ای کوتاه یکدیگر را می‌دیدند. ستاره‌ها هر شب در آسمان می‌درخشند تا ماه در تنهایی‌اش تنها نماند و هر سحر، پیش از محو شدن، خبر دلتنگی او را به خورشید برسانند. ✨🌙☀️ Ꮺ@Elfhame_7🦢
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چطور به او فکر نکنم، مگر میشود؟ مگر چشم هایش میگذارند، در چشم هایش آتش خورشید را یافتم.