eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
153 دنبال‌کننده
612 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Ethereal
سیلی از خاطرات روانه مغزم شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•نوری مقدس به نام سرنوشت در نزدیکی و دورتر از هرچیز، در واقعیت و در دروغ همه‌چیز، در بلندی کوهی و در پستی مزرعه‌ای، در اعماق اقیانوس ها و در اوج اسمان‌ها، در عشق و نفرت، در همه چیز و هیچ چیز، در میان همه‌ی خلقت ها نوری درخشید و همه چیز ثابت ماند، همه چیز از هم فروپاشیده‌شو و دوباره ساخته شد، زمین به آسمان و آسمان به زمین رفت و ماه به جای خورشید و خورشید به جای او آمد و لحظه‌ای بعد هر دو برابر شدند و زمین آسمان هم یکی شدند، همان جا بود که خدایان سرنوشتی را در گوش نوری خواندند و جهان تازه ای را برای او خلق کردند، مثل همه چیز هایی که تا به حال خلق کردند و بعد از این هم خلق خواهند کرد،‌ توجه کنید، به دوستان نگاه کنید، همه چیز در این جا یک نشانه است، نشانه ای از فردی، گذشته‌ای یا نوری که خاموش یا گمشده است و حالا نور درخشان باید سرنوشتش را بپذیرد و هر چه برایش اتفاق بیافتد را گرامی بشمارد و سپاسگزار باشد، حکمت لازم بودنش را مهم بشمارد، اما نور هم فهمیده بود که این سرنوشت مثل دیگری ها نیست، نباید شکرگزار بود ، نباید سپاسگزار بود، باید سرکشی شد و سرکشی کرد، باید هجوم برد و دلیل خواست. باید خواست. اما اینکه چه می‌شود را هیچکس نمی‌داند بجز همان خدایان که در اتش،درخت و در نفرت، عشق را میسازند، همان هایی که همه چیز را می‌بینند و به همه چیز آگاه هستند. حالا نور باید می‌رفت تا ماموریتش را به پایان برساند و تاریکی جایش را تصرف می‌کند و نورهای ضعیف را برای خود بر می‌دارد و تا می‌تواند آن ها را می‌بلعد، اما آنقدر نمی‌گذرد که نور دیگری از دل تاریکی بیرون می‌زند و آن را تا توان دارد دور میکند و منتظر می‌ماند تا خدایان برای پنهانش بنویسند، تا تن هنگام برود و به آنچه باید و مقرر شده است برسد. نور مقدس ما که سفرش طولانی شده و صدها سال گذشته است و هنوز صاحب آن سرنوشت به این جهان قدم نگذاشته است، تا اینکه شبی سرد و فرخنده لنگ‌لنگان از جایی در دور دست ها رسید، شبی که در سرزمین میناندرس، دو فرزند چشمان نورانی‌شان را می‌گشایند و زمانی که منتظر آغوش گرمی برای مهمان نوازی میشوند، چیزی فراتر برایشان اتفاق می‌افتد، چیزی که هیچکس در انتظارش نبوده و نخواهد بود، چیزی که از آن ترس دارند بر سرشان خراب می‌شود و کسی چه می‌داند این خون ریخته شده از چه کسی است که زیر این آوار گرفتار شده. یکی از آن فرزندان با چشمانی خاکستری متولد شده، چشمانی به رنگ پاکی، به رنگ ارامش درون طوفان، به رنگ سفید و سیاهی، آن چشم خاکستری میناندرس همان کسی است که نورش سال‌ها منتظر این لحظه بوده و حالا بعد گذشت مدتی طولانی نور آن را در اغوش گرفت، مانند مادری که فرزند گمشده‌اش را پیدا می‌کند یا جستجوگری که صندوقچه طلای نفرین شده ای را می‌یابد، اما همه‌ی نور سهم او نبود و حالا نور باید می‌رفت تا دست دیگری را بفشارد و به او گرمای سردش را بدهد و برای ابد از این جهان محو شود و هر چه که از آن سرنوشت دیده را رهسپار فراموشی و نیستی کند و برود تا ارامش را بیابد. و این طور شد که نور به خانه‌ ای در همان نزدیکی رفت و دست کودکی دیگر را فشرد د سرنوشت آن دو در همان لحظه برای همیشه به هم گره خورد، آنها متعلق به هم بودند ، این چیزی نبود که با نخواستنش‌ آن را تغییر دهند، این برای آن ها مقدر و نوشته شده بود، چه برایشان شیرین می‌بود و چه برایشان تلخ و زهرآلود. زمان همیشه می‌گذرد و خواهد گذشت اما این بار و در اینجا اگر بگذرد خونی ریخته می‌شود، نامه ای آتش می‌گیرد، طوفانی به پا می‌خیزد، عشقی خاکستر می‌شود و شهری ویران می‌شود، پاکی گسسته می‌شود و در کتاب سرنوشت، تاریخی سیاه رنگ بر روی کاغذ سوخته‌ی تاریخ نقش می‌گیرد و شهر برای ابد عزادار این تلخی و ستمش بر فرزندش خواهد ماند.
این یه بخش از خاکستر هلیوس بود
مرگ را در مقابل چشم‌هایش دیده بود. بویش را از صد متری هم می‌توانست تشخیص دهد، انگار مرگ همراه او زاده شده بود، به هر طرف که می‌رفت تنها چیزی که می‌دید مرگ بود، نه به‌خاطر اینکه همه جا آینه بود و چهره‌اش را بیشتر از قبل می‌دید، به‌خاطر اینکه او خود مرگ بود و از مرگ بیزار.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی وقت بود که کار چشم‌هایش به سیاهی رسیده بود، مثلا چند ثانیه، اره فقط چند ثانیه بود که چرخ روزگار علیه‌ام میچرخید، فقط چند ثانیه بود، چند ثانیه بود که کارلوس مرده بود، چند ثانیه. به قاصدک ها نگاه می‌کرد و بخاطر من انها را میچید و آرزو میکرد، من را آرزو میکرد، انگار باور نداشت آرزویم اوست، اویی که مقابلم ایستاده، آرزو میکرد، شاید آنقدر آرزو کرده بود که دیگر جا نبود کس دیگری آرزو کند، اما من آرزو کردم، آرزو کردم که دوباره نفس بکشد، که شکوفه‌ی سرسبزم خاکستر نشود، آرزو کردم کاش نمیرد، آرزو کردم... به من نگاه میکرد و لبخند میزد، به او نگاه میکردم و سقوط میکردم، کسی که سقوط میکرد من بودم، کسی که برای جنگ امده بود من بودم، دشمن من بودم، دوست من بودم، نفرین من بودم، کسی که باید میمرد من بودم، من، پس چرا او به زمین افتاد، چرا او بود که دیگر لبخند نزد، چرا او بود که خاکستر شد، چرا او بود که مُرد؟ میگفت روزی می‌رسد که از هم خسته میشویم، چرا این را میگفت؟ چون خودش یکبار این راه را رفته بود؟ فکر نمی‌کنم، شاید چون فکر می‌کرد دوستش ندارم این را میگفت اما من وقتی او از جدا شدن میگفت، رویا می‌بافتم، رویایی برای من و او، اما دست آخر حق با او بود، من از او خسته شدم، فقط چند ثانیه، اره چندثانیه، همان ثانیه های تلخ و سیاه، ثانیه های مرگش، از او خسته شدم، خسته شدم که کسی را دوست دارم که دیگر او را نخواهم داشت، کسی که فقط در خاطره‌هایم او را خواهم یافت، او دیگر نیست و این فقط واژه نبود، واقعیتی بود که مدام احساسش میکرد، بدن خورشیدم سرد بود، خورشیدم در اتش میسوخت، خورشیدم... خورشیدم می درخشید، حتی وقتی در تصرف مرگ بود، زیبا بود، زیبا. چرا زمین از هم نپاشید؟ چرا من خورد نشدم؟ چرا امید بالاخره به تاریکی برنگشت؟ چرا خورشید سوخت؟ اما دروغ بود، فریاد بزنید که مرگش دروغ بوده، بگویید او هنوز زنده است، جایی میان آدم ها، بگویید آلفرد را فراموش کرده، فقط بگویید زنده‌است، بگویید که خورشید در آسمان است، فقط بگویید. نگاه نکنید راست است یا دروغ، آنقدر بگویید تا راست شود، تا تبدیل به حقیقت شود. -اینجا سرزمین نور است، سرزمین من. او هم دروغ میگفت، میگفت‌ نور سرزمین اوست در حالی که او سرزمین من بود، خاکم بود، وجودم، تمام‌ من، اما هرگز نگفت، نگفت که من برای او چیستم، نگفت تا کدام ستاره دوستم دارد، نگفت تا چند انگشت دوستم دارد، نگفت اما من شنیدم، در چشم‌هایش میدیدم، در چشم هایش خودم را میدیدم، شاید بعضی چیزها به زبان نیایند، اما وجود دارند مگر نه؟ نیاز نیست ببینید تا باور کنید، اول باور کنید تا بتوانید ببینید، حتی در آن چشم‌های بی‌روح، در آن دو تیله‌ی سرد، هنوز خودم را میدیدم، خودی که شکسته بود، نفرین شده بود، کسی بود که مرگ در خانه اش را زده بود و کسی بودم که دیر رسیده بود، دیر رسیدم برای او، برای خودم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
I was flying, but I was thinking about falling. For no reason, at 5 in the morning, I had a smile on my face, but I was scared I’d lose her. I wanted to live, to hold my dreams, but the clock stopped and I got stuck in time forever. I was setting hope on fire when I saw hopelessness crying. I had hit the end of the line, but it felt like I was just starting over. I wanted to write a book, but I erased myself and my words. I killed myself, but I stayed alive.