eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
154 دنبال‌کننده
612 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
مرگ را در مقابل چشم‌هایش دیده بود. بویش را از صد متری هم می‌توانست تشخیص دهد، انگار مرگ همراه او زاده شده بود، به هر طرف که می‌رفت تنها چیزی که می‌دید مرگ بود، نه به‌خاطر اینکه همه جا آینه بود و چهره‌اش را بیشتر از قبل می‌دید، به‌خاطر اینکه او خود مرگ بود و از مرگ بیزار.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی وقت بود که کار چشم‌هایش به سیاهی رسیده بود، مثلا چند ثانیه، اره فقط چند ثانیه بود که چرخ روزگار علیه‌ام میچرخید، فقط چند ثانیه بود، چند ثانیه بود که کارلوس مرده بود، چند ثانیه. به قاصدک ها نگاه می‌کرد و بخاطر من انها را میچید و آرزو میکرد، من را آرزو میکرد، انگار باور نداشت آرزویم اوست، اویی که مقابلم ایستاده، آرزو میکرد، شاید آنقدر آرزو کرده بود که دیگر جا نبود کس دیگری آرزو کند، اما من آرزو کردم، آرزو کردم که دوباره نفس بکشد، که شکوفه‌ی سرسبزم خاکستر نشود، آرزو کردم کاش نمیرد، آرزو کردم... به من نگاه میکرد و لبخند میزد، به او نگاه میکردم و سقوط میکردم، کسی که سقوط میکرد من بودم، کسی که برای جنگ امده بود من بودم، دشمن من بودم، دوست من بودم، نفرین من بودم، کسی که باید میمرد من بودم، من، پس چرا او به زمین افتاد، چرا او بود که دیگر لبخند نزد، چرا او بود که خاکستر شد، چرا او بود که مُرد؟ میگفت روزی می‌رسد که از هم خسته میشویم، چرا این را میگفت؟ چون خودش یکبار این راه را رفته بود؟ فکر نمی‌کنم، شاید چون فکر می‌کرد دوستش ندارم این را میگفت اما من وقتی او از جدا شدن میگفت، رویا می‌بافتم، رویایی برای من و او، اما دست آخر حق با او بود، من از او خسته شدم، فقط چند ثانیه، اره چندثانیه، همان ثانیه های تلخ و سیاه، ثانیه های مرگش، از او خسته شدم، خسته شدم که کسی را دوست دارم که دیگر او را نخواهم داشت، کسی که فقط در خاطره‌هایم او را خواهم یافت، او دیگر نیست و این فقط واژه نبود، واقعیتی بود که مدام احساسش میکرد، بدن خورشیدم سرد بود، خورشیدم در اتش میسوخت، خورشیدم... خورشیدم می درخشید، حتی وقتی در تصرف مرگ بود، زیبا بود، زیبا. چرا زمین از هم نپاشید؟ چرا من خورد نشدم؟ چرا امید بالاخره به تاریکی برنگشت؟ چرا خورشید سوخت؟ اما دروغ بود، فریاد بزنید که مرگش دروغ بوده، بگویید او هنوز زنده است، جایی میان آدم ها، بگویید آلفرد را فراموش کرده، فقط بگویید زنده‌است، بگویید که خورشید در آسمان است، فقط بگویید. نگاه نکنید راست است یا دروغ، آنقدر بگویید تا راست شود، تا تبدیل به حقیقت شود. -اینجا سرزمین نور است، سرزمین من. او هم دروغ میگفت، میگفت‌ نور سرزمین اوست در حالی که او سرزمین من بود، خاکم بود، وجودم، تمام‌ من، اما هرگز نگفت، نگفت که من برای او چیستم، نگفت تا کدام ستاره دوستم دارد، نگفت تا چند انگشت دوستم دارد، نگفت اما من شنیدم، در چشم‌هایش میدیدم، در چشم هایش خودم را میدیدم، شاید بعضی چیزها به زبان نیایند، اما وجود دارند مگر نه؟ نیاز نیست ببینید تا باور کنید، اول باور کنید تا بتوانید ببینید، حتی در آن چشم‌های بی‌روح، در آن دو تیله‌ی سرد، هنوز خودم را میدیدم، خودی که شکسته بود، نفرین شده بود، کسی بود که مرگ در خانه اش را زده بود و کسی بودم که دیر رسیده بود، دیر رسیدم برای او، برای خودم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
I was flying, but I was thinking about falling. For no reason, at 5 in the morning, I had a smile on my face, but I was scared I’d lose her. I wanted to live, to hold my dreams, but the clock stopped and I got stuck in time forever. I was setting hope on fire when I saw hopelessness crying. I had hit the end of the line, but it felt like I was just starting over. I wanted to write a book, but I erased myself and my words. I killed myself, but I stayed alive.
مدت ها بود که سکوت کرده بود، انگار حرف هایش تمام شده بودند، اما خودش بود که تمام شده بود.
به سمت کاغذ میروم، اگر کسی لبخند بزند، شخصیتم را نمیکشم، شاید هم خودم را، چه فرقی دارد، خون، خون است مگر نه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه‌جا یهو باهم رعد و برق میزنه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا