مدت ها بود که سکوت کرده بود، انگار حرف هایش تمام شده بودند، اما خودش بود که تمام شده بود.
به سمت کاغذ میروم، اگر کسی لبخند بزند، شخصیتم را نمیکشم، شاید هم خودم را، چه فرقی دارد، خون، خون است مگر نه؟
دبیر فیزیک چیزهای جالبی گفت و منم چیز های جالبی ساختم ازش اما یادم نمیاد چی بودن.