من میخواستم بنویسم، میخواستم حرف بزنم، میخواستم بهت بگم، میخواستم بغلت کنم، میخواستم گریه کنم، میخواستم بخوابم و بیدار شم و ببینم همهاش خواب بوده، میخواستم دنبالت بیام اما تو مدام دورتر میشدی و بهم گفتی هنوز اونجایی، میخواستم فریاد بزنم، میخواستم تموم شم، میخواستم بهم بگن دروغه، که تو نرفتی، اما تو رفته بودی، تو خیلی وقته رفتی، خیلی وقت.
رفتنش را ندیدم، من هیچچیز ندیدم پس چطور باور کنم که رفته، که آرزو هایش مانده و خودش رفته.
انگار گم شده بودم، میترسیدم به آینه نگاه کنم، میترسیدم پیدا بشم و تبدیل شده باشم به چیزی که هرگز نمیخواستمش.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل، دنبال او نه در ریاضیات بگرد نه فیزیک و نه حتی در ادبیات، او در آن ها پنهان نشده و هرگز هم نخ
رافائل، امیدت را گم کردی؟ دیشب آن زیر تخت گذاشتی و تا صبح برایش گریستی، خورشید هم که بالا آمد، صورتت را شستی، اما امیدت را برنداشتی.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
او گفت:هنگامی که غم، نفرت را در آغوش کشید؛ خشم متولد شد.
غم نفرت وخشم؛ این داستان او بود
پروانه های آبی