خب طی حرکتی رفتم پارک و به آدم ها نگاه کردم، سعی کردم ببینم دارن چیکار میکنن، به چشم ها و رفتارشون نگاه کردم و بعد گفتم ایا کسی اینطور به من نگاه میکنه یا به کس دیگه ای، آیا کسی هست که انقدر سرش شلوغ نباشه تا بتونه به اطرافش هم نگاه کنه؟
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟
همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی های بی بهانه، دوستی های از ته دل، دوستی هایی که دوست هستند اما نام یکدیگر هم نمیدانند، فریاد های شادی، زمین خوردن هایی که فردا بزرگ شوی یادت میرود، یادتان رفت، مگر نه؟ قهر کردن های ثانیه ای، لحظات زندگی، جایی که زمان باید میایستاد تا بازی ها تمام نشوند، دوست ها خداحافظی نکنند، شب نشود و ماه برای درخشش بیاید، شب شود و وقت رفتن، وقت خلوت شدن پارک، وقت تعریف های پشت سر هم، نفس نفس زدن ها و شوق فردا.
بچه ها که در صف میایستند تا سوار تاب شوند، دختر ها و پسر ها پشت سر هم، با شوق پرواز، پرواز به سوی آسمانی که به تاریکی رسیده.
متفاوتاند، هر کس به شکلی سوار میشود، به شکلی تاب میخورد، یکی همراه دارد و یکی ندارد، یکی پاهایش به زمین میخورد و یکی هم آنقدر کوچک است که فقط یکبار هلش میدهند، اوه خدای من، چطور آنقدر بزرگ شدیم؟ چطور شد که یادمان رفت، چطور شد که دیگر به پارکی نرفتم که از آن دل نمیبستم، باورش سخت است، بزرگ شدیم، بزرگ شدم؟
تو بگو دروغ است، بگو کودکیم، ما دروغ بگویم به جهنم میروم اما تو که نمیروی، پس بگو تا خیال ببافم، تا با شوقی بی حد منتظر فردا شوم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟ همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی ها
پسری که سوار تاب شده بود، چشم هایش را بسته بود و دهانش را باز کرده بود، میخواست ستاره ها را قورت دهد؟
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟ همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی ها
یکی دیگر هم ماشین داشت، ماشین زیبایی هم داشت اما انگار برایش کافی نبود، به ماشین دیگری دست میزد، سوار میشد، چرا این کار را میکرد؟ نمیدانم شاید فکر میکرد مال او بهتر از مال خودش است.
هدایت شده از وِیگفت:"
چندان اهل شهر نبود.
دوستانش مدام از شهر میگفتند و برایش ذوق داشتند، ولی او، اینگونه نبود.
او دوست نداشت از کلبهٔ چوبی کوچکش، که به وقت بارش باران از لابهلای سقفش آب چکه میکرد، به راحتی دل بکند.
همینطور درختهای کاج قد و نیم قدِ دور و بره کلبهاش.
او وابستهٔ تمام آنها شده بود. تک به تک.
به طوری که اگر چند روز به کلبهاش باز نمیگشت و با کاج ها از اتفاقات روز صحبت نمیکرد، احساس میکرد که تاریکی، سایهاش را روی قلبش پهن کرده.
آن روز هم همین احساس را داشت. بعد از این که با یک خداحافظی کوتاه با کاج ها و کلبهٔ سادهاش از اعماق جنگل بازگشت، دیگر نتوانست آن منظرهٔ شیرین را بار دگر ببیند.
دیگر نتوانست روی زمین، تکیه به دیوار کلبهاش، با درختان سخن بگوید و بازیِ شاخهها را تماشا کند.
دیگر نتوانست به دور دست ها خیره شود و با خود فکر کند چه چیزی پشت آن مه غلیظ وجود دارد.
از وقتی به شهر رفته بود، دیگر نتوانست لذت تمام آنها را با تمام وجود حس کند.
اما مطمئن بود روزی بازخواهد گشت.
زمانی که از آن کلبهٔ کهنه، فقط چند تکه چوب پوسیده باقی مانده باشد و او، مجبور به بازسازی کلبه شود.
روزی بازخواهد گشت زمانی که درختهای تازه متولد شده، تبدیل به کاجهای میانسال آن جنگل شوند.
روزی بازخواهد گشت. این را گوشهای در قلبش میگفت.
- میکائیل بیانکی "رِن"