هدایت شده از "ملودیِ رنگ ها"
حمایت کردن موفقیت بقیه
هیچوقت موفقیت خودتو خراب نمیکنه....
وقتی رفت چمدانش را جا گذاشت، جلوی در ایستاده بود و مرور میکرد، من را مرور میکرد، انگار هنوز هم دوستم داشت، انگار هنوز هم میخواست بگوید که دوستم دارد، دوست داشتن و دوست داشته شدند چه کلمات غریبی هستند برای من، چقدر غم دارند، چقدر شکنندهاند و دروغ؛ اما اگر دروغ این است کاش باز هم برایم دروغ ببافد، برایم غم بسازد و قصه ها را برایم غصه کند، کاش درد ها را محکم به سینهام بکوبد و بگوید که دوستم دارد، کاش حقیقت را بگوید و اشک بریزد و بگوید که دوستم دارد، بگوید میداند من کیستم، چیستم، بگوید هنوز هم در خاطراتش در اعماق ذهنش جایی برای من است، جایی تاریک و پست مانند من؛ بگوید من را به یاد دارد، یادش است شب هایی را که به طلوع رساندیم، کاش نامش بر زبانم جاری شود و غم از صدایم پر بزند و اتش بگیرد، غم بسوزد و من اشک بریزم برای خودم و غمهایم، زخمهایم، حرف زخم شد، به یاد داری سفید ترین سیاهی من شعر زخمهایم را؟ من را از یاد که بردی حداقل بگو که دردهایم برایت آشنا هستند.