هدایت شده از "ملودیِ رنگ ها"
حمایت کردن موفقیت بقیه
هیچوقت موفقیت خودتو خراب نمیکنه....
وقتی رفت چمدانش را جا گذاشت، جلوی در ایستاده بود و مرور میکرد، من را مرور میکرد، انگار هنوز هم دوستم داشت، انگار هنوز هم میخواست بگوید که دوستم دارد، دوست داشتن و دوست داشته شدند چه کلمات غریبی هستند برای من، چقدر غم دارند، چقدر شکنندهاند و دروغ؛ اما اگر دروغ این است کاش باز هم برایم دروغ ببافد، برایم غم بسازد و قصه ها را برایم غصه کند، کاش درد ها را محکم به سینهام بکوبد و بگوید که دوستم دارد، کاش حقیقت را بگوید و اشک بریزد و بگوید که دوستم دارد، بگوید میداند من کیستم، چیستم، بگوید هنوز هم در خاطراتش در اعماق ذهنش جایی برای من است، جایی تاریک و پست مانند من؛ بگوید من را به یاد دارد، یادش است شب هایی را که به طلوع رساندیم، کاش نامش بر زبانم جاری شود و غم از صدایم پر بزند و اتش بگیرد، غم بسوزد و من اشک بریزم برای خودم و غمهایم، زخمهایم، حرف زخم شد، به یاد داری سفید ترین سیاهی من شعر زخمهایم را؟ من را از یاد که بردی حداقل بگو که دردهایم برایت آشنا هستند.
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/16456
دوست باز هم واژهی غریبی شروع به رقصیدن میکند در ذهنم تاریک و پوسیدهی من، هرگز کسی من را خطاب نکرد، نگفت که من بودم، انگار روح بودم نه من نامرئی بودم همرنگ سایه ها و به سیاهی شبی که او رفت، انگار دروغ هایی که در زمستان بافتم کافی نبود، حقیقت به درونش نفوذ کرد و من را از پا در آورد، به زمین انداخت شاید حالا بگویید که من بلند شدم که راه افتادم که متفاوت بودم اما نه من سعی کردم، سعی کردم به آدم های بیرون اتاقم لبخند بزنم، مهربان باشم، اما کافی نبود، آنها کافی نبودند، ترسناک بودند و بی منطق، غریبه و آشنا بودند، آنها آدم نبودند، آنها با لبخندشان
یکدیگر را میکشتند، میدانی من مقابل اینه ایستادم و خودم را دیدم، حقیقت هایم را دیدم، دیدم که کیستم، چقدر دوست نداشتنی و نامرئی هستم اما من همینم که هستم مگر نه؟ خیلی وقت است که دیگر برایم مهم نیست چه میشود، چه میگویند، چه میبافند و چه فکر میکنند، نه که وقت نداشته باشم دیگر توان فکر کردن به آنها را ندارم، دیگر برایم مهم نیست، اگر شلوارم سیاه و پیراهنم آبی و کفش هایم خاکستری، اگر استایل ندارم، اگر مثل آنها زیبا نیستم، نیستم دیگر، چرا باید باشم، مگر نامرئی ها دیده میشوند که آن طور باشم حتی اگر دیده شوم هم مگر شما مهم هستید؟
هر کس برایم مهم شد، برایش مهم نبودم، زود تکرار شدم و دیگر ادامه نیافتیم، من با تنهاییم روبهرو شدم، نمیدانم چطور اما بالاخره با او به صلح رسیدم، بالاخره اشکهایش تمام شد و فهمید تا ابد باید با من بماند، باید خیال هایش را پاره کند و بریزد دور و به آدم های دورش نگاه کند و حسرت، نه حسرت نه من هرگز حسرت نداشتم، هرگز نگفتم آن وسیله را میخواهم حتی اگر میخواستم، حسرت برایم دور بود، اگر بود، بود و اگر نبود هم که دیگر نیست پس چرا من باید به فکرش باشم، فکر، افکار احمقانهی یک من، یک نامرئی، یک سیدنی که باز هم جایش گذاشتند، باز هم جا ماندم، از خودم، بله امشب کلماتم سرازير شده مانند اشک های غریبه ام، من و تنهاییم با هم نشستیم و صلح کردیم، دیگر مهم نیست اگر زنگ های ورزش کش بیاید، اگر جلوی رویم از من بگویند، نکند فکر کردند نشنیدم، بله معلوم است که نشنیدم، گوشم از دروغ پر بود، شایدم خالی، اما مگر مهم است؟
گفتم مهربانی کنم، مهربانی ببینم، مهربانی کردم و درد دیدم؛ حالا باید خاطراتم را پاک کنم، باید فراموش کنم که چه اتفاقاتی برایم رقم خورد، باید یادم برود و ادامه دهم به نامرئی بودن، محو شوم. حالا هم چند روزی است که تنهایی ام را گم کردهام، کمی حرف زدم، از ترک های لاکم بیرون را نگاه کردم خواستم کمی طعمش را زیر زبانم حس کنم، گفتم شاید دیگر طعم تلخ ندهد، راست هم گفتم طعم تلخ نداشت، طعم زهر میداد، اما میداد که میداد طعمش رفت زیر زبانم و گفتم شاید بهتر شود اما نشد، بدتر شد، خیال بافتم و بافتم اما نه من دیگر آنطور نیستم، اگر امشب با درد بخوابم فردا درد هایم را زیر بالشت جا میگذارم و باز هم به او لبخند میزنم آخر میدانید او غم هایش را زمین نمیگذارد، التماسش کردم اما انگار خودش تبدیل به غم شده بود، او غم شده بود، کاش زیر بار درد های کوچکم جان میسپردم و او را اینطور نمیدیدم؛ اما ارزشش را نداشت، ارزش نداشت که دنبالش بروم که بدوم و نرسم، از پا بیفتم و غرق شدم، دوست های من دوست نبودند، شاید من هم نبودم اما مگر مهم است؟ دیگر نه، دوستیهایی که میخواستم تا ابد در فیلم ها ماندند و من در زندگی غرق شدم بدون حسرت.
G\
هی لئو دروغ چرا تو دوست بودی اما ما دور بودیم خیلی دور و چقدر قلم شکسته سرنوشتم سیاه بود، چقدر به تو حرف ها نزدم، چقدر متفاوت بودم، متفاوت از خودم. لئو شبت به روشنایی صبح، با اینکه هرگز نمیفهمی چقدر بهت نگفتم و دلم برات تنگ بود. تنها کسی که تو زندگیم موند تو بودی اما اگر یک روز نباشی چه؟
کنکور تموم شو الکی میای وسط زندگیم، میام تایپ کنم میای اون بالا، ول کن من مناسبت نیستم، نامرئی رو نمیبینن، حتی اگه هم ببینن وانمود میکنن که ندیدن.