eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
156 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
از خواب که برخاست انگار از جنگ برگشته بود، موهایش بهم ریخته بود، صدایش نم داشت و صورتش، صورتش شکسته بود، انگار در خواب از جایی سقوط کرده بود، آشفته تر از آشفته بود، شکسته تر از شکسته، بی‌طاقت تر از بی‌طاقت، خسته تر از خسته بود، همه چیز در درونش شکسته بود، انگار باز هم خواب دیده بود که من را از دست داده، مثل آن شب که من را از دست داد، لبخند میزنم، به سمتش میروم اما او از من رد میشود، باز هم یادم رفت، او من را نمی‌بیند، صدایم را نمی‌شنود، او خیال می‌کند که من مرده‌ام اما من، من روحی شدم سرگردان در خانه‌ی خودم، در اطراف او؛ او در فکر من است اما من را نمی‌بیند، نمی‌داند چه شب هایی با او گریه کردم، نمیداند که با چه حالی همراه او تمام راه را تا قبرستان رفتم و کنارش نشستم و به گل‌های روی سنگ خیره شدم، لبخند زدم، گل‌های مورد علاقه ام را آورده بود، اشک هایش سیل به راه انداخته بود، هیچکس به جز او آنجا نبود، مهم نبود اگر هیچکس نبود، اگر کسی مراقب ستارک‌ من نیست، اگر همه ما را فراموش کرده‌اند، خودم کنار او می‌مانم، برایش هر شب قصه می‌خوانم تا خوابش ببرد، در آخر هم در گوشش می‌گویم که سخت است می‌دانم عزیزم اما تو مقاوم تر هستی مگر نه؟ بعد می بوسمش‌، در اتاق را که میبندم و مطمئن میشوم که خوابیده، اشک هایم جاری میشود، از غصه میشکنم و خرد میشوم، بیچاره ستارکم، بیچاره آسمان سیاه من. |آشفته|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود سباستین، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
تا ذره‌ای نور میدید ترس تمام وجودش را فرا می‌گرفت، ترس تا استخوانش فرو می‌رفت و ماهیچه هایش را از هم می‌شکافت، اما تکان نمی‌خورد، خشکش می‌زد تبدیل میشد به مترسک داخل مزرعه، انگار عاشق نور شده بود، می‌خواست تا ابد در نور باشد حتی اگر نابود شود، با خیالش خوابش می‌برد، از نبودش قصه میگفت و آواز میخواند، از صبح تاریک تا شب سیاه منتظر نور می‌ماند، چشم انتظارش روی درخت می نشست و نگاه می‌کرد، به تاریکی خودش و دورش نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد، خیال می‌بافت و آرزو میکرد، نمی‌دانست قاصدک چیست اما اگر می‌دانست حتما یکی میچید و نور را در کنار خودش بدون درد آرزو میکرد، اگر درد هم داشت‌ باز هم خواهان او بود، آخر می‌دانید او تاریک بود اما ایا او تاریک بود؟ او نور بود اما آیا نور بود؟ هر چه که بود، بود، مهم نبود، ستاره بود یا زخم، درد بود یا رنج، شب بود نه او شب نبود هرگز هم شب نمی‌شود اخر وقتی تاریکی میدید راهش را کج می‌کرد، چشم هایش را می‌بست، حرف تاریکی هم پیش می آمد، حرفی نمیزد، بحث را عوض می‌کرد، می‌دانست دوستش ندارد، می‌دانست تاریک است اما قلبش، روحش، آن ذره‌ی کوچک سیاه درونش که متوجه نمیشد. |تاریکی|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود آرگون، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
میدونی آرگون، خیلی ها می‌گویند خدا توصیف ناپذیر است، خدا قابل دیدن نیست، خدا هست و نیست، اما من می‌گویم خدا اینجاست، بین مردمان کوچک و بزرگش، چشم خدا آدم ها را نگاه میکند، نمی‌دانم آیا چشم خدا هم اشک میریزد، مثلا از دوری یک آدم از آدم دیگری قلبش به درد آید و اشک بریزد، یا از فریاد یک فرزند بر مادرش، خشمگین شود و طوفانی. نمی‌دانم، من هم می‌گویم خدا توصیف ناپذیر است، خدا همه چیز است و هیچ چیز نیست، خدا در وجود من هست و نیست، اما خدا به رنگ پاکی‌ست، به رنگ جهانی‌ست که خالقش است، خدا بزرگ است و بی انتها، به وسعت سرزمینی که خلق کرده، اما میدانی من او را میان مردم دیدم، در عروسی دیدم، در قبرستان هم دیدمش، در میان گران‌فروشان و فقیران هم او را دیدم، من همه جا خدا میبینم اما ایا او هم من را دیده، ما را دید؟ اگر فردا بلند فریاد بکشم و از او بخواهم که با من صحبت کند آیا از آسمان پایین خواهد امد؟ با من حرف خواهد زد، او را هم با خودش خواهد اورد؟ خدا دلش برای من تنگ میشود؟ من دلم برای او تنگ میشود، وقتی کار اشتباه میکنم دلم برایش تنگ می‌شود بهتر بگویم دلم می‌سوزد آخر اگر من جای او بودم، غم من را فرا می‌گرفت، بندگانی داشتم که انگار خدایی نداشتند درحالی خدایشان در حال تماشا بود. |چِشم خدا|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود اردشیر، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
راه که می‌رفت فقط راه نمی‌رفت، غذا که می‌خورد فقط غذا نمیخورد، ساکت که می‌نشست فقط ساکت نمی‌نشست، ساکت که بود موضوع بدتر میشد، هجوم افکار بیشتر می‌شد و عمقش هم بیشتر، خودش را در عقب تر های ذهنش پیدا می‌کرد و کنار او راه می‌رفت، خودش را در خودش پیدا میکرد، میگفت دیگر نمیخواهد بنویسد، می‌خواهد فرار کند، هدفی نداشت و از بی هدفی خسته شده بود، گوشه‌ و کنار خانه‌اش را هم گشته بود تا بلکه کمی هدف زیر قالی قایم کرده باشد برای روز مبادا اما همه‌ی هدف ها را یا خورده بود یا گم کرده بود؛ سردرگم بود، در میان افکارش، زندگی‌اش، کاغذ های روی میزش و کلماتی که دورش را گرفته بودند، قرار بود از سردرگم بنویسد نه اینکه خودش سردرگم شود درست مثل وقتی بود که قرار شد از امید بنویسد در جمله‌ی اول کلماتش را تمام کرد، ناتوان شد، پس چوب‌ حراج زد به امیدش تا کلمه بخرد، تا جمله بسازد، تا کارش را تمام کند، اما وقتی متن را نوشت، چندباری که خواند سردرگم شد، کاغذ را پاره کرد، آنقدر ریزش کرد که دست آخر چیزی از نوشته های رویش معلوم نبود بعد هم مدام با صدای بلند تکرار کرد، سر در گم، سری که در در گم شده، سری که لای کتاب جا مانده، بین کلمات گم شده، میان مزه ها گرفتار شده، روی خط های عابر پیاده گیر افتاده، داخل زمین بازی به زمین خورده، میان دروغ‌ها مثل حقیقت جوانه زده، زیر برگ های پاییز دفن شده، سر در گم. |سردرگم|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود پروانه مرداب، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!