میدونی آرگون، خیلی ها میگویند خدا توصیف ناپذیر است، خدا قابل دیدن نیست، خدا هست و نیست، اما من میگویم خدا اینجاست، بین مردمان کوچک و بزرگش، چشم خدا آدم ها را نگاه میکند، نمیدانم آیا چشم خدا هم اشک میریزد، مثلا از دوری یک آدم از آدم دیگری قلبش به درد آید و اشک بریزد، یا از فریاد یک فرزند بر مادرش، خشمگین شود و طوفانی. نمیدانم، من هم میگویم خدا توصیف ناپذیر است، خدا همه چیز است و هیچ چیز نیست، خدا در وجود من هست و نیست، اما خدا به رنگ پاکیست، به رنگ جهانیست که خالقش است، خدا بزرگ است و بی انتها، به وسعت سرزمینی که خلق کرده، اما میدانی من او را میان مردم دیدم، در عروسی دیدم، در قبرستان هم دیدمش، در میان گرانفروشان و فقیران هم او را دیدم، من همه جا خدا میبینم اما ایا او هم من را دیده، ما را دید؟ اگر فردا بلند فریاد بکشم و از او بخواهم که با من صحبت کند آیا از آسمان پایین خواهد امد؟ با من حرف خواهد زد، او را هم با خودش خواهد اورد؟ خدا دلش برای من تنگ میشود؟ من دلم برای او تنگ میشود، وقتی کار اشتباه میکنم دلم برایش تنگ میشود بهتر بگویم دلم میسوزد آخر اگر من جای او بودم، غم من را فرا میگرفت، بندگانی داشتم که انگار خدایی نداشتند درحالی خدایشان در حال تماشا بود.
|چِشم خدا|
راه که میرفت فقط راه نمیرفت، غذا که میخورد فقط غذا نمیخورد، ساکت که مینشست فقط ساکت نمینشست، ساکت که بود موضوع بدتر میشد، هجوم افکار بیشتر میشد و عمقش هم بیشتر، خودش را در عقب تر های ذهنش پیدا میکرد و کنار او راه میرفت، خودش را در خودش پیدا میکرد، میگفت دیگر نمیخواهد بنویسد، میخواهد فرار کند، هدفی نداشت و از بی هدفی خسته شده بود، گوشه و کنار خانهاش را هم گشته بود تا بلکه کمی هدف زیر قالی قایم کرده باشد برای روز مبادا اما همهی هدف ها را یا خورده بود یا گم کرده بود؛ سردرگم بود، در میان افکارش، زندگیاش، کاغذ های روی میزش و کلماتی که دورش را گرفته بودند، قرار بود از سردرگم بنویسد نه اینکه خودش سردرگم شود درست مثل وقتی بود که قرار شد از امید بنویسد در جملهی اول کلماتش را تمام کرد، ناتوان شد، پس چوب حراج زد به امیدش تا کلمه بخرد، تا جمله بسازد، تا کارش را تمام کند، اما وقتی متن را نوشت، چندباری که خواند سردرگم شد، کاغذ را پاره کرد، آنقدر ریزش کرد که دست آخر چیزی از نوشته های رویش معلوم نبود بعد هم مدام با صدای بلند تکرار کرد، سر در گم، سری که در در گم شده، سری که لای کتاب جا مانده، بین کلمات گم شده، میان مزه ها گرفتار شده، روی خط های عابر پیاده گیر افتاده، داخل زمین بازی به زمین خورده، میان دروغها مثل حقیقت جوانه زده، زیر برگ های پاییز دفن شده، سر در گم.
|سردرگم|
دیدی کوچک من در یک ماجرا که عمق بگیری چطور افتضاحش در خواهد امد؟ مثلا من در اقیانوس عمیق عمق هنگفتی از سطح گرفتم و غرق شدم، در خورشید عمق گرفتم و سوختم، روی زمین هم فلسفه خواندم و لا به لای کلمات گرفتار شدم، اسیر کتاب شدم، در آدم ها عمیق شدم، گرفتار شدم، فرار کردم و پناه بردم به عمق خودم، به جایی که مورد اعتمادم است، جایی که هرگز به من خنجر نخواهد زد، اما اگر عمق بگیرم شاید خودم، خودم را پایان دهم، شاید اگر پرواز کنم و اوج بگیرم بی بهانه سقوط کنم، شاید اگر برای فردا از دیروز بگذرم رنگ خورشید را نبینم، نمیدانم کوچک بزرگ من، انگار در کلمات عمقیست به اندازه ی چاههای اشتباهات من، به عمق تمام سیاهی های جهان، اما بگذار کمی فرار کنیم از حقیقت و عمق بگیریم در خیال، بیا فرض کنیم بالی داریم به اندازه ی کف دست، بیا تصور کنیم فردا که صبح امد، ما در شب مانده باشیم، بیا فکر کنیم زمان متوقف شده و کلمات به اشتباه پشت سر هم می آیند، بیا جمله ها را اشتباه بسازیم و کلمات را اشتباه بنویسیم؛ اره کوچک من فردا از خواب برخیز و به خورشید نگاه کن، به خورشید نگاه کن اما هرگز به این فکر نکن که روزی خورشید را تصرف کنی.
|عمق|
به آسمان خیره شد و به تنگ ماهی های قرمزی که برای عید خریده بود، به سبز رنگ پیراهنش خیره شد و به سبزهایی که گره خواهد زد فکر کرد، به فردا فکر کرد و لباس های تازهاش و در دیروز غرق شد، به امید چشم دوخت و برای ناامید قصه نوشت، برای فردا لباس هایش را تا کرد و صبح از خواب زود برخواست، خورشید بالا نیامده بود که همه جا را نورانی دید، خود را در سرزمینی دیگر دید، خودش را در بین نوشته هایش دید، لا به لای شخصیت هایی قدم میزد که خودش آنها را ساخته بود، زیر شهرش از نور بود کنار تاریکی، شهرش از فیزیک بود و شیمی، انگار هنوز هم یادش بود، یادش بود که بوده و که میخواست بشود، اما زنگ که خورد از خواب برخواست، لباس ها هنوز روی زمین بودند کنار کفش هایی که شب بیدار مانده بود تا واکسشان بزند، کفش هایش هم نو بود، خودش هم تازه بود، بوی عید میداد و بوی فردا.
راه که میرفت میگفت بلاب بلاب، اسم ماهی هایش هم بلاب بلاب بود، شاید اگر میتوانست به جای همهی کلمات آنها را به کار میبرد، مهم نبود که چه کاری انجام میدهد مهم لبخند روی صورتش بود.
|بلاب بلاب|