eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
154 دنبال‌کننده
624 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از قلمو های جوهر پسند
آن شب، چیزی در قلبش خشکیده بود که در قطره‌ی اشکِ معصوم چشمانش هم قابل دیدن بود. کلمات روی زبانش خشکیده بودند و فقط می‌توانست همین کلمه را از کنج قلبش بیرون بیاندازد: _ ترسو! درست می‌گفت انسان زندانی ترس‌هایش است؛ می‌ترسد بنویسد که مبادا قلمش مانند یک نویسنده‌ی قهار نباشد؛ می‌ترسد بلند بلند بخواند چون صدایش روح و ذهنِ خسته را نوازش نمی‌کند؛ می‌ترسد تراوشات ذهنش را روی کاغذ خالی بکشد چون فکر می‌کند رنگ‌های خیالاتش روی کاغذ جان نمی‌گیرد. درست می‌گفت ماهمه ترسوییم چون می‌ترسیم عاشق شویم؛ می‌ترسیم عشق بورزیم جوری که انگار در این دنیای پهناور برای همه‌ی آدم‌ها ناکافی هستیم و می‌مانیم. و ترسناک ترین قسمت داستانِ غم‌انگیز ما این بود که آن‌قدر با این ترس‌هایمان زندگی می‌کنیم تا با ترس‌ها و رویاهای بی‌جانمان خاک شویم و از یادها برویم. درست می‌گفت من ترسو بودم.
خیلی وقت پیش با لئو که حرف میزدم، گفت دوست داره وقتی دیگه نیست کسی اونو بشناسه، اسمش آورده بشه؛ دلش نمیخواست تو تاریخ گم بشه، لای دردهاش نابود بشه و دیگه چیزی ازش نمونه، نمیدونم چی ولی یهو حس کردم مسئله مهمیه، قبلا بهش فکر نکرده بودم، اما انگار مهمه، اینکه یه افرادی بعد تو، به یادت بیارن، میدونید چی میگم دیگه؟ اما من بهش فکر نکرده بودم، به فردای روزی که نیستم فکر نکردم، مثلا اولین لحظه‌ای که میزارنم یجا، دوباره یجا برای ابد،بهش فکر نکردنم، نمیدونم چرا اما انگار من جاویدانم!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ببینید استیکر کی رو پیدا کردم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنیای آنها موازی دنیای من بود، شب بود یا روز، سرد بود یا گرم، درد داشت یا نه، نمیدانم، نه واژه ها را درک میکنم نه زمان را، آخر چطور زمان را درک کنم وقتی حتی نمی‌دانم چیست؟ انگار باز هم چیزی که زندگی می‌نامید موافق میلش پیش نرفته بود، هرگز طبق میلش نبود، باز هم دنبالم در کابینتی میگردد که او من را در آن میگذاشت، چه کسی و چرا نمیدانم، فقط می‌دانم مرا مثل گنج پنهان میکرد و هرگز گنج کشف نمیشد البته تا ۳ ماه پیش، این روز ها هم خانه را زیر و رو میکند تا من را پیدا کند، بعد هم تا توان دارد و چشم هایش باز است من را درون حلقش پرتاب میکند، بعد خودش را روی زمین. چند وقتی می‌شود که معتاد من شده، کلمه می‌گوید قرص می‌گوید، به دیوار نگاه میکند قرص میخورد، بغض میکند قرص میخورد، خوابش نمی‌آید قرص میخورد، می‌میرد قرص میخورد، انگار بدون قرص نمی‌تواند زندگی کند، آخر هم کار دستش میدهم، آخر هم کار دستش دادم، بار آخر، قرص آخر را زود پیدا کرد، روبرویش بودم، چشم های سیاه، لب های سرخ، صورت پژمرده، قرص کثیف؛ دهانش را باز می‌کند، انگار درد دارد، نمی‌دانم چیست اما انگار درمانش من هستم، درون دستش جای میگرم جای دهانش، در زیر انگشتان سرد خُرد میشوم جای اسید های معده؛ خودش کار دست خودش داد، انگار تا خرخره پر از قرص بود شاید هم چیز دیگری، بالا نیاورد، خودش را خفه کرد، مرگ این است؟ چقدر بی‌صدا مرد، چقدر تنها و غمزده. او مُرد در حالی که نجات روبه‌رویش‌ می پوسید.
https://eitaa.com/HashieyeKetab/790 سخت گذاشتی پروانه مرداب خمرم کم شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا