https://eitaa.com/HashieyeKetab/888 تایم بدید به این من نرسیدمم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
عهه من چرا اینجا اد_
از اکانتت خوشم امد اد کردم
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که میتوانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ...
رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند.
برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمیگذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمیکرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد .
فقط شش ماه بود که هم را میشناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد.
بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند.
از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود.
دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ...
کی از سر کار برگردد...
اینکه کی غذا درست کند ...
دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ...
دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ...
قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک میخوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ...
چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ...
#چالشسوم
#سباستینمککویین
حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.