ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
عهه من چرا اینجا اد_
از اکانتت خوشم امد اد کردم
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که میتوانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ...
رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند.
برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمیگذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمیکرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد .
فقط شش ماه بود که هم را میشناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد.
بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند.
از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود.
دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ...
کی از سر کار برگردد...
اینکه کی غذا درست کند ...
دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ...
دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ...
قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک میخوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ...
چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ...
#چالشسوم
#سباستینمککویین
حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
و شاید حقیقت همین بود. گاهی آنچه انسان را نجات میدهد، نه دستی است که از بیرون به سویش دراز میشود و نه معجزهای که از آسمان فرود میآید. گاهی تنها نغمهای قدیمی کافی است تا دریچهای را در اعماق وجودش بگشاید که سالها پیش، با دستان خودش به روی خویش بسته بود.
گلوله میتوانست سینهای را بشکافد، ویولن میتوانست سکوتی را در هم بشکند و نور میتوانست از میان هزاران سال تاریکی راهی برای تابیدن بیابد؛ اما هیچکدام بهاندازهی قلبی که هنوز توانایی به خاطر آوردن عشق را داشت، شگفتانگیز نبودند.
#چالشروزچهارم
#ریونا
هدایت شده از ☣ 𝓭𝓷𝔂𝓪𝓲 𝓶𝓿𝓪𝔃𝓲 ☣
چون people can go, from people you know, to the people you don't, and it hurts the most, that people can go, from people you know, to people you don't....
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
Selena Gomez | ریتم زندگیaudio-people-you-know-by-selena-gomez.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
...
0:33 _🌀
https://eitaa.com/suneyesmaybe/772
یه دوران برای حرف زدن با آدم ها بیدار میموندم و الان خودمو میکشم که فقط زود بخوابم
نور قلبش خاموش شده بود، حادثه رخ داده بود، نویسنده داستان را به اوج رساند و نقطه را در پایان گذاشت بود، استکان قهوه شکسته شد همانند گیتاری که از پنجره پرواز کرد. آخرین اجرا، آخرین اهنگ، آهنگش برای خداحافظی بود از گیتار یا همان آغازی بود که وقتی گیتار را از دستهای او گرفت شروع به نواختن کرد، اهنگی برای او، شاید برای خودش، من فقط خواننده بودم، خوانندهی نامههای سوخته، اشکال نا مفهوم، کتاب های پاره، لباس هایی با سرآستین جوهری، من فقط خوانندهی جوانی نویسنده بودم، نویسندهای که نویسنده نشد، ننوشت، دروغ گفت، گفت روزی کتابش را چاپ خواهد کرد، اهنگی که برایم نواخت را برای همه خواهد نواخت، گفت روزی مشهور میشود، روزی برایم گیتار که به او هدیه کردم را برایم امضا خواهد کرد اما حالا گیتاری شکسته دارم با تکههایی از او، از نگاهش به من، نگاهش به آسمان چشمانم، نوشتههایی برای فردا.
کلمات من محدود است، جملات شکسته، شاید چون دستانم شکسته، چشمهایم سیاه شده، آخر میدانید داستان را چطور به آخر رساند؟ پسرک اولین آهنگش را برای آخرین برای نواخت، اولین حرف ها تبدیل به آخرین کلماتش شدند و تفنگ یادگار دوران سیاه پدرش حالا کاغذ هایش را خونی خواهد کرد، داستان را تفنگی پایان میدهد که دوستش نداشت همانند صاحبش. اگر مرگ این است، ستارهی من در تاریکی و تنهایی بدون گیتاری که پناهش بود مرد، بدون نوری که از قلبش بازتاب میشد مرد.