eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
16 دنبال‌کننده
253 عکس
110 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خانومِ‌لوبیا
اسکیس~ پر ایراد و صرفا جهت رعایت دیسیپلین در طراحی.
🎲 چالش چهارم پوزخندی می‌زنم. ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟ صدای خنده‌ام در کتابخانه می‌پیچد. ـ اما بریم سراغ چالش امروز؛ از میان عناصر تصویر، دست‌کم سه مورد رو انتخاب کنید و به شکلی در داستانتون به هم پیوند بزنید که حضور هرکدوم ضروری باشه، نه صرفاً تزئینی. می‌تونید از تمام عناصر استفاده کنید؛ اما مراقب باشید داستانتون به فهرستی از اشیای داخل تصویر تبدیل نشه. لبخند می‌زنم و برگه را روی میز می‌گذارم. ـ با تشکر؛ از طرف مدیریت محترم این کتابخانه! سرفه‌ای می‌کنم. نگاه‌ها سمتم برمی‌گردد. لبخند می‌زنم. -اما قبل از شروع، یک سوال دارم: اگر قرار بود یکی از آدم‌های رو فقط برای پنج دقیقه به این کتابخونه دعوت کنید، چه کسی رو انتخاب می‌کردید؟ مکث می‌کنم. ـ جوابش رو لازم نیست بلند بگید. فقط ... لطفاً دعوتش کنید.
مدح‌فروغ‌درنجوای‌باد آن شب، باران بر پنجره‌های شهر مرثیه می‌خواند. خیابان‌ها در حصار تاریکی فرو رفته بودند و چراغ‌های لرزانشان، همچون ستارگانی محکوم به مرگ، در گودال‌های آب جان می‌سپردند. سال‌ها بود که موسیقی در این شهر به جرمی نابخشودنی بدل شده بود. نغمه‌ها را به زنجیر می‌کشیدند، سازها را به آتش می‌سپردند و هر صدایی را که بوی آزادی می‌داد، در گورستان فراموشی دفن می‌کردند. اما هنوز یک نفر باقی مانده بود. در اتاقی کوچک، پشت پنجره‌ای غبارگرفته، مرد جوانی ویولنش را بر شانه نهاده بود. انگشتانش بر سیم‌های ساز می‌لغزیدند و نغمه‌ای از میان چوب‌های کهنه و آرشه‌ی فرسوده‌اش جان می‌گرفت. موسیقی‌اش بوی روزهای ازدست‌رفته می‌داد. بوی آغوش مادری که در آغوش خاک بود، بوی خانه‌ای که سال‌ها پیش در آتش سوخته بود و بوی عشقی که حتی مرگ نیز نتوانسته بود نامش را از خاطر او بزداید. آخرین نغمه‌ی مادرش بود. همان لالایی فراموش‌شده‌ای که در واپسین شب زندگی‌اش برای او نواخته بود و حالا، پس از سالیان دراز، دوباره در فضای اتاق جان می‌گرفت. صدای قدم‌هایی از پشت در برخاست. مرد جوان لحظه‌ای دست از نواختن کشید. سکوت، همچون پرده‌ای سیاه بر اتاق فروافتاد. در گشوده شد و مردی با جامه‌ای تیره وارد شد. در دستش تفنگی سرد و سیاه بود. همان ابزار بی‌رحمی که سال‌ها پیش، تمام آنچه از کودکی‌اش باقی مانده بود را از او ربوده بود. نگاهش بر ویولن ثابت ماند. «پس هنوز هم دست از این کار نکشیدی؟» نوازنده لبخند محوی زد. «بعضی چیزها رو نمیشه کنار گذاشت.» مرد سیاه‌پوش پوزخندی زد. تفنگ را بالا آورد و نگاهش را به سوی او دوخت. مأموریتش روشن بود. خاموش کردن آخرین نغمه و پایان دادن به قصه‌ای که نباید ادامه می‌یافت. اما درست در همان لحظه، چیزی درون سینه‌اش به تپش افتاد. دست آزادش را بر قلبش گذاشت. از میان انگشتانش فروغی طلایی سر برآورد. نوری کم‌سو و لرزان که گویی سال‌ها در دخمه‌ای تاریک محبوس مانده و اکنون، با شنیدن آن موسیقی، راهی به سوی رهایی یافته بود. چشمانش گشاد شد. این نور را می‌شناخت. سال‌ها پیش، هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود، مادرش دست کوچکش را بر سینه‌ی خود گذاشته و به او گفته بود: «تا وقتی اینجا روشنه هیچ‌وقت واقعا تنها نمی‌شی.» اما آن روزها گذشته بودند. مادر رفته بود، خانه ویران شده بود و او، در میان خاکستر خاطراتش، چنان به دنبال انتقام دویده بود که حتی صدای تپش قلب خودش را نیز از یاد برده بود. نوازنده دوباره آرشه را بر سیم‌ها کشید. نغمه، آرام و اندوهگین، در اتاق پیچید. مرد سیاه‌پوش به دستانش نگریست. دستی که سال‌ها فرمان‌های بی‌رحمانه را اجرا کرده بود و اکنون، زیر تابش فروغی پنهان، می‌لرزید. «این آهنگ...» صدایش در گلویش شکست. نوازنده نگاهش کرد. «مادرم همیشه می‌گفت موسیقی، تنها زبانیه که حتی مرده‌ها هم می‌تونن باهاش حرف بزنن.» مرد یک قدم عقب رفت. و ناگهان، خاطره‌ای چون صاعقه بر ذهنش فرود آمد. اتاقی کوچک. پنجره‌ای نیمه‌باز. زنی با موهای سپید و انگشتانی ظریف که آرشه را بر سیم‌های ویولن می‌کشید. کودکی که سر بر زانویش گذاشته بود و با چشمانی نیمه‌باز به صدای لالایی گوش می‌سپرد. و درست پیش از آنکه خاطره محو شود، صدای زن در گوشش پیچید: «قول بده هیچ‌وقت نذاری تاریکی قلبت رو ازت بگیره.» تفنگ از میان انگشتانش لغزید. صدای برخوردش با زمین، سکوت اتاق را شکست. مرد زانو زد و دستش را محکم بر سینه فشرد. نور طلایی از میان انگشتانش گسترده‌تر شد و اشک‌هایی که سال‌ها در پس دیوارهای غرورش زندانی کرده بود، راه خود را به بیرون یافتند. «من... یادم رفته بود.» او آرشه را پایین آورد. «چی رو؟» مرد سرش را بلند کرد. لبخند محوی بر لبانش نشست. لبخندی که بیشتر به ویرانه‌های یک رویا شباهت داشت تا نشانی از شادی. «اینکه یه زمانی... منم موسیقی دوست داشتم.» سپیده‌دم، آرام‌آرام از پشت پنجره سر برآورد. دو مرد در اتاقی کوچک نشسته بودند. یکی با ویولنی در آغوش و دیگری با دستی بر سینه، خیره به نوری که دیگر از تابیدنش دست نمی‌کشید. آن روز، برای نخستین‌بار پس از سال‌ها، موسیقی در خیابان‌های شهر طنین انداخت. و مردم، پنجره‌های بسته را گشودند. شاید تفنگ‌ها هنوز در دست فرمانروایان بودند، شاید دیوارهای زندان هنوز پابرجا بودند و شاید تاریکی، همچنان در کمین روشنایی نشسته بود. اما چیزی تغییر کرده بود. چیزی که نه می‌شد آن را به آتش کشید، نه به زنجیر کشید و نه با فرمانی از میان برد. زیرا مردی که روزگاری مامور خاموش کردن آخرین نغمه شده بود، اکنون خود به بخشی از آن بدل گشته بود.
و شاید حقیقت همین بود. گاهی آنچه انسان را نجات می‌دهد، نه دستی است که از بیرون به سویش دراز می‌شود و نه معجزه‌ای که از آسمان فرود می‌آید. گاهی تنها نغمه‌ای قدیمی کافی است تا دریچه‌ای را در اعماق وجودش بگشاید که سال‌ها پیش، با دستان خودش به روی خویش بسته بود. گلوله می‌توانست سینه‌ای را بشکافد، ویولن می‌توانست سکوتی را در هم بشکند و نور می‌توانست از میان هزاران سال تاریکی راهی برای تابیدن بیابد؛ اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی قلبی که هنوز توانایی به خاطر آوردن عشق را داشت، شگفت‌انگیز نبودند.
یه مدت بچه بودم خودمو میکشتم یه شب بیدار بمونم. واکنش هرشب هفته که تا دو برای امتحانام بیدارم:
هدایت شده از خانومِ‌لوبیا
یه پدیده‌ای هست به اسم Revenge bedtime procrastination که همه مون تجربه کردیم. حالا این یعنی چی؟ یعنی شبا با اینکه نیاز به خواب داریم و خسته‌ایم، بازم دیر می‌خوابیم. چون تو طول روز به دلیل کار و مشغله، وقت آزادی که واسه خودمون باشه نداشتیم پس خواب شبو برای داشتن اون تایم آزاد قربانی می‌کنیم🚶🏻‍♀🚶🏻‍♀...
چون people can go, from people you know, to the people you don't, and it hurts the most, that people can go, from people you know, to people you don't....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چی می‌شد اگه پایان سنگدل اینجوری می‌بود؟...
https://eitaa.com/Young_Writer/3341 وای منم. منم... جالبش اینه دقیقا همون آدما دیگه تو زندگیم نیستن. جدیدا اگه درسام کم باشه درجا سرم میره رو بالش بیهوش میشم🤣
https://eitaa.com/Young_Writer/3342 وای آرهههه دقیقااااا میفهمم چی میگییی😭