eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
166 دنبال‌کننده
666 عکس
34 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
لوسیفر» زیر یادداشت با خطی ریزتر جمله‌ای از مادرش چاپ شده بود: «برای پسرم؛ یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است.» کتاب را بستم. هفت نفر اسمشان روی جلد بود اما جای یک نفر خالی مانده بود. همان گروگان‌گیری که دیگر نمیتوانست در جوابم لبخند بزند و بگوید: «خب نویسنده‌ها... این هم پایان قصه‌تون.» _هاین _چالش پایانی پ.ن:گروگان‌گیر عزیزی که آخر هم نفهمیدیم اسمت چیه و گفتی خودمون روت اسم بذاریم لطفا اسم خودتو با پایان این چالش ها بگو بذار گروگان‌گیر باشرفی باشی❤️‍🩹
فدای هاین مشتی اون وسط مسطا من بودم دیگه ازه؟ خیای خوشم میاد اسمم بیاد مثلا رندوم از فردا اسم کرکتر رو یکی از اسمای من بزارین
ناشناس|آخرین شب در کتابخانه صدای تیک‌تاک ساعت، سکوت کتابخانه را می‌شکند. کتاب‌ها هنوز روی میز پراکنده‌اند. فنجان‌های نیمه‌خالی، کاغذهای خط‌خورده و صندلی‌هایی که هرکدام خاطره‌ی یکی از شب‌های گذشته را در خود نگه داشته‌اند. به صندلی‌ام تکیه می‌دهم و نگاهی به جمع می‌اندازم. ـ خب... فکر می‌کنم وقتش رسیده درباره‌ی پایان این ماجرا صحبت کنیم. مکث می‌کنم و لبخند کمرنگی می‌زنم. ـ می‌دانم. احتمالاً بعضی‌هایتان منتظر شنیدن این جمله بودید که بالاخره آزادید. بعضی‌ها هم شاید ترجیح می‌دادند این بازی کمی بیشتر ادامه پیدا کند. البته گروه سومی هم هستند که احتمالاً هنوز نمی‌دانند چطور سر از این کتابخانه درآورده‌اند! نگاهم روی میز می‌لغزد؛ روی داستان‌هایی که در این چند روز نوشته شده‌اند. ـ هفت روز پیش، قرار بود فقط چند نفر را به کتابخانه دعوت کنیم. هفت روز، هفت موضوع و چند داستان. اما ظاهراً ماجرا کمی از کنترل خارج شد. آدم‌هایی که قرار بود گروگان باشند، شروع کردند به ساختن جهان‌های تازه؛ با کلماتشان درها را باز کردند، شخصیت ساختند، رازها را برملا کردند و گاهی هم کاری کردند که حتی من صاحب این کتابخانه، برای چند لحظه حرفی برای گفتن نداشته باشم. فنجان قهوه را برمی‌دارم، اما پیش از نوشیدن دوباره آن را روی میز می‌گذارم. ـ اعتراف می‌کنم همه‌چیز طبق نقشه پیش نرفت. بعضی داستان‌ها غافلگیرم کردند، بعضی‌ها خنداندندم و بعضی دیگر... خب، بعضی‌ها را ترجیح می‌دهم دوباره در خلوت خودم بخوانم. لبخند می‌زنم. ـ اما یک چیز را خوب می‌دانم؛ این کتابخانه دیگر همان کتابخانه‌ی روز اول نیست. شما چیزی از خودتان اینجا جا گذاشته‌اید. شاید چند سطر، شاید یک شخصیت، شاید حتی تکه‌ای از احساستان را و من مطمئنم بعد از رفتنتان، هر بار که چشمم به این میز بیفتد، یکی از آن‌ها را به خاطر خواهم آورد. از جایم بلند می‌شوم و به سمت در می‌روم. دستم را روی دستگیره می‌گذارم، اما پیش از باز کردنش برمی‌گردم. ـ راستی، یک توصیه‌ی دوستانه: بیرون از این کتابخانه هم بنویسید. منتظر چالش و دعوت‌نامه نمانید. لازم نیست کسی شما را به نوشتن وادار کند. گاهی یک اتفاق کوچک، یک آدم غریبه یا حتی یک فنجان قهوه‌ی سرد می‌تواند شروع داستانی باشد که مدت‌ها در ذهن خواننده باقی بماند. در را باز می‌کنم. ـ خب، خانم‌ها و آقایان... گروگان‌گیری به پایان رسید. می‌توانید بروید. مکث کوتاهی می‌کنم و با لبخند اضافه می‌کنم: البته اگر کسی دلش برای اینجا تنگ شد، راه کتابخانه را که بلدید. نگاهم برای آخرین بار روی جمع می‌چرخد. ـ ممنون که این هفت روز را با من شریک شدید. مراقب کلماتتان باشید؛ گاهی از چیزی که تصور می‌کنید، قدرت بیشتری دارند. در را باز نگه می‌دارم و کنار می‌روم. ـ به سلامت، نویسنده‌ها. وقتی آخرین نفر از در می‌گذرد، به کتابخانه‌ی ساکت نگاه می‌کنم. ساعت هنوز کار می‌کند. فنجان‌ها روی میز مانده‌اند و کتاب‌ها، مثل همیشه، منتظر خوانده شدن‌اند. به صندلی‌ها نگاه می‌کنم. یکی از آن‌ها کمی عقب‌تر از بقیه قرار گرفته است. جلو می‌روم و صافش می‌کنم؛ بعد مکث می‌کنم. انگار هنوز منتظرم کسی روی آن بنشیند و داستان تازه‌ای برایم بخواند. لبخند می‌زنم. این بار دیگر کسی گروگان من نیست. کلید را روی میز می‌گذارم. نگاهم به هفت دفتر روی میز می‌افتد. شاید کتابخانه دوباره ساکت شود، اما دیگر مثل روز اول نیست. عجیب است... فکر می‌کردم قرار است آن‌ها را در اینجا نگه دارم؛ خبر نداشتم خودم به ماندنشان عادت می‌کنم.
هفت روز، هفت موضوع و یک کتابخانه قرار بود فقط داستان بنویسیم؛ اما در میان کلمات، شخصیت‌هایی ساختیم، رازهایی را آشکار کردیم، به یکدیگر خندیدیم و گاهی در سکوت داستان‌هایمان ماندیم. در این هفت روز، کتابخانه فقط یک مکان نبود؛ خانه‌ای شد برای آدم‌هایی با جهان‌های متفاوت، خیال‌های بی‌انتها و قلم‌هایی که هرکدام صدای خودشان را داشتند. شاید روزی قفسه‌ها دوباره ساکت شوند، میزها از دفتر و کاغذ خالی شوند و گروگان‌گیرمان بالاخره دست از سر نویسنده‌ها بردارد! اما چیزی از این هفت روز باقی می‌ماند؛ داستان‌هایی که نوشته شدند و خاطره‌ی آدم‌هایی که برای مدتی کوتاه، هم‌داستان شدند. ممنون که به دعوت پروانه مرداب پاسخ دادید. پ.ن: از هوش مصنوعی خواسته‌ام تصویری براساس حس قلم شما بسازد.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
هفت روز، هفت موضوع و یک کتابخانه قرار بود فقط داستان بنویسیم؛ اما در میان کلمات، شخصیت‌هایی ساختیم
نترسید دست من اونشکلی نیست چه خوشگل دلم تنگ شد مرسی گروگان گیر و پروانه مرداب به زحمت افتادید و افتخاری بود برای من
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
اره دیگه خالهه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا