او میخواست از شمع، خورشید بسازد، اما آیا فقط خواستن او کافی بود؟
شاید کافی میبود، اگر خودش برای خودش کافی بود، آن وقت میتوانستند هر کاری بکند.
روح آدم مثل بال آدم است، آدم بال ندارد پس آیا روح هم ندارد؟
شاید از آدم بالش را گرفتند و درون ظرفی کردند تا بمیرد و وقتی مرد، آن را در آدم دمیدند تا بدون کم و کاستی باشد، یک نسخه بی نقص، اما ایا به هدفشان رسیدند؟ از من بپرسید رسیدند، روح آدم، روح بالی است که از خانه بیرونش کردند و بعد اینکه دیگر چشم هایش را باز نکرد، او را برگرداندند به خانه، اما حتی خانه هم دیگر خانه نبود. پس آدم برای ابد ناقص شد اما هیچکس روحش را تبدیل به بال نکرد، میدانید چرا؟ چون آدم بدون روح میمیرد، پس آدم یکبار مرده، آدم بی نقص است و بی کم و کاستی، چطور منکرش خواهید شد، در حالی که خودتان هم آدم هستید.
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
تمنا میکنی که نفس بکشی
یعنی اون هم میفهمه؟ یعنی اون هم یه روز آرزو میکنه بیشتر ببینه؟
معمولا آدم ها میگن تا ابد ، اما وسط راه خسته میشن ، ادامه میدن و چند قدم بعد می ایستن ، میگن میخوان تمومش کنن ، و وقتی زمان به جای اون ها ادامه میده و به انتهای راه میرسن ، دلشون میخواد بیشتر برای تماشاش زمان داشته باشن...
هیچ تعجبی ندارد که نمیتوانیم از کار بزرگترها سردربیاوریم؛ چون خودمان تا حالا بزرگتر نبودهایم، ولی آنها که بچه بودهاند. نمیفهمم چرا ما را درک نمیکنند!
دن پرسید: «چرا همه توی قصهها خوشقیافهاند؟ چرا هیچ قصهای دربارهٔ آدمهای زشت نیست؟» فیلیسیتی گفت: «شاید برای زشتها هیچ ماجرایی پیش نمیآید.»