ستاره ها داشتند از تاریکی میافتادند و روحی پاک قصد داشت به آنسوی آسمان اوج بگیرد و سفر کند.
مرگ قصد بازی ندارد، سر شوخی هم ندارد، میاید، غارت میکند و همانطور که بیصدا امده، بی صدا هم میرود، با آنکه بی صدا است و تا به سمت شما آسیب نزند و هدف حمله شما نشوید، درکش نخواهید کرد.
مرگ سیاهی میاورد، درد، رنج، سختی و از شما زندگیتان را میدزد، زمان هم میگذرد، شما را میبیند ولی کاری نمیکند، شاید او هم میگوید، زمان همه چیز را درست خواهد کرد، اما دروغ میگوید، زمان مشکلات را بزرگ میکند، خاطرات را به درد، درد ها را به زخم، شادی ها را به غم، رنگ ها را به خاکستری، چشم ها را به تیرگی، زندگی را به مرگ و
مرگ را به پایان تبدیل میکند.
مرگ همراه خوبی نیست، خواسته و آرزوی خوبی نیست، هرگز نبوده و نخواهد شد.
پس اینطور شد که صفحه ای از تاریخ را کندند و صفحه ای تازه را آغاز کردند و گذشتگان تا ابد لا به لای صفحات کنده شدهی تاریخ گم شدند.
کاش وقتی خورشید به خانه بر میگردد، اهالی خانه هنوز نفس بکشند، نفسی که روحی در آن باشد.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
بغل کن مرا، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو...