𓂃
سلامم دخترم اسم و سنمم مهم نیست
آقا ما یه بار اومدیم از این موگیر های پاپیون خریدیم منم ذوقشو داشتم اومدم گذاشتم روی موهای بابام بعد بابام خواست بره داروخونه نه من و نه مامانم حواسم نبود که این توی موهای بابامه
وقتی که بابام رفت داروخونه و اومد بعد مامانم فهمید که این تو موهاش بوده 🤣
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : پرنسس شده😍😂
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام اسم و سنم مهم نیست
یه شب منو دوستم رفتیم پارک
مامان دوستمم اومده بود، بعد مامان دوستم به من گفت میشه یه لحظه کیفمو نگه داری من فکر کردم دوستم هست بعد سرم تو گوشی بود بهش گفتم دستم بنده بعد گفتم مگه دست نداری خودت نگه داری بعدش کلا سکوت شد سرم اوردم بالا دیدم مامان دوستم بود 😅 از خجالت آب شدم
دیگه جرئت نداشتم سرمو بالا بیارم
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : اگه شمع بودی همونجا بی شعله آب میشدی🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام
دخترم ، اسم و سنم مهم نیست
امروز ما ویلا مون یک مهمونی زنونه داشتیم .داشتیم نهار میخوردیم و ( جوجه داشتیم ) مامانم رو به روی من نشسته بود و خاله ی مامانم هم کنار من بود .
یک دفعه مامانم بهم گفت : ظرف گوجه رو بده خاله .
من فکر کردم منظورش اینه که اگه گوجه خودت رو نمیخوری بده خاله. ، من برگشتم به خالم گفتم : خاله من گوجه نمیخورم .
و با چنگالم گوجه رو برداشتم که بزارم تو بشقابش که مامانم گفت : اااا این چه کاریه ظرف گوجه رو بده .😱
بعد اونجا بود که فهمیدم چه سوتی دادم 😓😱
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : بخششت نصفه نیمه موند🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
درسام ۱۴ سالمه از همدان
خب این خاطره برا خیلی وقت
پیشه من یروز
داشتم از پشت ویترین مغازه اسباب فروشی فیگور نگاه میکردم بعد این مغازه یه طوری بود که ویترین و در خروجی و در ورودیش
یکی بود بعد یه اقا میخواست بره بیرون به من میگفت برو اونور من بیام بیرون من فکر میکردم این میگفت بیا برات
درو واکنم بیا تو بعد من هی عین خنگا
میگفتم نه نه اخرش مرده بلند داد رد برو اونور میخوام برم بیرون منم اونجا داشتم از خنده میمیردم خودشم اومد بیرون داشت بهممیخندید چندتا اقا هم اونجا بودن داشتن میدیدن اونا هم خندیدین
منم خجالت کشیدم دوییدم میش مامانم😂😂😂
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : آخیی🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام من اومدم با یه خاطره ی دیگه
آقا ما رفته بودیم خانه بهداشت برای زدن واکسن کلاس نهم دختر عمم.
خانومه اومد که واکسنش رو بزنه.به من گفت خانومه کنارش بمونید که اگه بعد واکسن حالشون بد شد کنارشون باشید.منم وایسادم.
دختر عمم واکسنو زد،بعدش یه اتفاقی افتاد که فکرشم نمی کردم.
دختر عمم غش کرددددد.من داد و جیغ که خانوممممم دختر عممووو کشتییییی.
بعدش که خانومه اومد آب پاشید به صورت دختر عمم که بهوش بیاد.منم غرق در گریه که دختر عمم مرده😂
بعدش دختر عمم که به هوش اومد از خجالت آب شدم که به خانومه گفتم دختر عمم رو کشتیییی
خلاصه من دیگه به اون خانه بهداشت نرفتم.
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : موقعیت عالی🤣🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام حلمام 10 سالمه
من یه خاطره دارم که الان دارم برای شما مینویسم دارم خجالت میکشم
اقا ما یه جا برای سرود خوندن دعوت شدیم وسط سرود یه جایی بود که فقط دست می زدیم من همون لحظه رفتم تو فکر تا اخر سرود داشتم برای خودم دست می زدم
تازه سرود تموم شد که متوجه اوضاع شدم تازه بدیش این بود من کوچک ترین عضو گروه بودم گروهمون داشت از رو سن میومدم پایین منم پشت سرشون رفتم 😅
وقتی اومدیم پایین از روی خجالت الکی گفتم من کلاس دارم باید برم خلاصه از اونجا فرار کردم
بعدا شنیدم به بقیه جایزه دادن🎁
یه روز مربی رو دیدم از تو کیفش جایزه رو در اورد بهم داد گفت همیشه وقتی میام بیرون جایزت رو میارم تا اگه دیدمت بهت بدم
خلاصه از اون روز به بعد به سرود خوندن فکر نکردم🥲😕
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : آخیی نانازز😂😭
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلاممم سحر هستم ...
یه خاطره از کلاس هشتمم 😂
یه روز من و مامانم میخواستیم بریم بیرون. هنوز از ساختمون خارج نشده بودیم که یکی از همسایههامون رو دیدیم. این خانوم تازه عمل کرده بود (فکر کنم کمر یا پا، دقیق یادم نیست) و چندتا کیسه میوه هم دستش بود.
مامانم که همیشه دلش واسه بقیه میسوزه و دنبال کار خیره، به من گفت این میوهها رو ببر دم خونهشون، خانومِ عمل کرده و پلهها هم زیاده.
منم که بچهی حرفگوشکنی بودم (یا شاید فقط بلد نبودم نه بگم 😂) قبول کردم. خلاصه با هزار بدبختی اون همه میوه رو برداشتم و از پلهها بالا رفتم.رسیدم جلوی در، زنگ زدم و منتظر موندم یکی در رو باز کنه تا میوهها رو تحویل بدم و برم پی کارم...
چند ثانیه بعد در باز شد و پسر دومشون اومد جلوی در...
با یه صورت پفکرده، قیافهی خوابآلود و یه وضعی که ... 😭😂
من همون لحظه هنگ کردم! یعنی دقیقاً به معنی واقعی کلمه رسیدم به ضربالمثل «میری ثواب کنی، کباب میشی» 🤣
پسره بنده خدا هم خجالت کشیده بود سریع درو بست بعدش دوباره درو باز کرد دستشو از در داد بیرون و میوه ها رو گرفت
منم فقط سعی کردم نخندم.
خلاصه اون روز هم یه کار خیر کردم، هم یه خاطره ساختم که هنوز یادم میفته خندهم میگیره 🤣
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : واه واه دارم به این فکر میکنم چرا پسره خونه خوابیده مامانش با اون وضع رفته بوده خرید؟؟
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE