تنها امام رضای قلبم ؛ پدر !
سلام . .
شاید من همان زائر از راه دوری باشم که «ناجی» برایم از لحظات در حرم بودنش عکس میفرستد و من خود را در کنار او ، در زیر آسمان حرم تصور میکنم . همان زائری که عکس حرم را میبیند و بودن در آن بهشت را درون قلبش دوباره و دوباره تمنا میکند و شب خواب میبیند که روبروی گنبد ایستاده و دست راست بر سینه گذاشته و صدای تپش های قلبش با نقاره همنوا شدهاند . . . من همان زائری هستم که نیمه شب از خواب پریدم و باز همه جا تاریک بود و من دور از حرم . من همانم که خیلی وقت است تو را همه جا حس کرده ام ، دیده ام ، در آغوش کشیده ام ، استشمام کرده ام .. . و اما باز حرم را گم کرده ام . بیشمار و بارهای بیانتها خاطرات آن مشهدی را که معجزهوار بود و از ابتدا تا انتهایش با یاری خودت رقم خورد را مرور میکنم و هربار یک شکستگی جدید از برای دلتنگی بر وجودم جا میماند . شاید باید خود را تسلی دهم که هرچه فراق بیشتر باشد ، وصال شیرینتر است .. اما چنین نیست ، بدون شک بگویم که چنین نیست . . من حالا نیازمند مشهدم ، همین حالا همین شبانه روزها . . در این حوالی غم و روزهایی که نمیدانم چرا بدون روشنی میگذرند . .
اما غروبهای نجف به گونه ی دیگری قلبِ آدم را به زندگی بازمیگرداند . انگار که نور خورشیدش از آسمان عرش بر زمین تابیده و باز به سوی آسمان هفتم و سدرهالمنتهی باز گردد . . . انگار که قلب آدم به همراه آن مغناطیس کِشنده ی نور ، به تجلی گنبد طلایش جذب و تا ابد متصل بماند ..