هدایت شده از ;
زینب،
نوشتن برای آدمی که خودش نوشتن را بلد است، ترس دارد.
نه از این میترسم که جملهها خوب از آب درنیایند؛
از این میترسم که دل، وسط راه، گم شود.
برای همین تصمیم گرفتم این نامه را مثل یک گفتوگو بنویسم.
نه شبیه تبریک. نه شبیه متن. فقط چند دقیقه حرف زدن با تو.
راستش، هنوز آنقدرها که باید، کامل نمیشناسمت.
مثلا تا به حال دستهایت را لمس نکردهام
در چشمانت زل نزده ام، و با تو یکجا ننشستهام.
شاید عجیب باشد، ولی احساس میکنم
بیشتر از اینکه خودت را بشناسم، ردّ حضورت را شناختهام؛
از میان چند گفتوگو، چند سکوت، چند جمله،
و علاقهای که هر بار اسم شیمی میآید، بیاختیار خودش را نشان میدهد.
بعضی آدمها را باید سالها بشناسی تا بفهمی چه جور آدمی هستند.
بعضیهای دیگر،هنوز اسمشان را درست روی زبانت نچرخاندهای،
اما یک حس آرام، یک گوشهی ذهنت برایشان کنار گذاشته میشود.
فکر میکنم تو از آنهایی. چند روز پیش از کنار یک درخت رد میشدم.
نه اتفاق خاصی افتاد، نه کسی آنجا بود،
فقط نگاهم به برگهایی افتاد که بیهیاهو روی شاخهها نشسته بودند.
با خودم گفتم چقدر عجیب است که بعضی زیباییها،
هیچ تلاشی برای دیده شدن نمیکنند.
فقط هستند. و هرکس دلش را آرامتر نگاه کند، پیدایشان میکند.
نمیدانم چرا، ولی همان لحظه یاد تو افتادم.
نه برای اینکه شبیه برگهایی، برای اینکه حس میکنم تو
از آن آدمهایی هستی که آرام رشد میکنند. بیسروصدا.
بدون اینکه هر روز دنیا را خبر کنند.
راستش همیشه آدمهایی که عاشق چیزی هستند، برایم دوستداشتنیاند.
فرقی نمیکند آن چیز شیمی باشد، کتاب باشد، نوشتن باشد،
یا رویایی که هنوز حتی اسم مشخصی ندارد.
چون آدم وقتی رویا دارد، انگار هیچوقت واقعا پیر نمیشود.
برق چشمانت را تا به حال ندیدم ولی تا انجا که میدانم
ادمها وقتی درمورد چیزهای موردعلاقهشان حرف میزنند
یک برق ریزی پشت چشمانشان پدیدار میشود.
امیدوارم این نور برای تو هیچوقت خاموش نشود.
راستی اگر یک روز کتابی نوشتی مرا بیخبر نگذار
میخواهد هجدهسالت باشد، یا چهل سال.
هجده ساله شدی، هجده سال شاید فقط یک عدد باشد.
اما دلم میخواهد برای تو،
یک چیزی باشد مثلا شبیه بهار و بهارنارنجهایش.
اگر سالهای بعد، خیلی اتفاقی این نامه
از لای یکی از کتابهایت افتاد روی زمین،فقط یک لحظه مکث کن.
تعجبی ندارد، چون جادو هست و معجزه وجود دارد.
آنروز به یاد بیاور یک روزی، کسی که هنوز ادعا نمیکرد
تو را کامل میشناسد، برای هجده سالگیات نوشت.
نه چون همهی فصلهای زندگیات را خوانده بود؛
چون حس میکرد فصلهای نخواندهات ارزش انتظار کشیدن دارند.
تولدت مبارک زینب، همینقدر ساده، و همینقدر واقعی.
ساعت ۱۰:۲۰ صبح یک روز تابستانی ، تولد هجدهسالگی،
برای دخترک جامانده در خاطرههای نجف، نویسندهی عاشق شیمی.
هدایت شده از 𝑺𝒂𝒉𝒃𝒂
امروز، روزی است که خورشید با نوری متفاوت طلوع کرد، گویی آسمان هم میخواست بگوید که تولد تو، آغازی است برای شکوفایی دوبارهی زیباییها.
چه جمله ای گفتم😃😂 البته فکر کنم یه جایی شنیده بودم🤔🤣
طوری نیس مهم نیته
باید بگم که شاید بعضی وقتا شده که به هم حرفامونو نزدیم یا در حد یه پیام کوتاه بوده، ولی تو دلم و قلبم جایگاه خیلی خاصی داری.
امیدوارم امسال که پا به سن جوانی گذاشتی(پیر شدی دیگه😂)، سالِ تو باشه. سالی که توش به همهی آرزوهات برسی، حتی اونایی که هنوز به کسی نگفتی. آرزو میکنم هر روزت پر از اتفاقای خوب باشه، آدمای خوب دورت جمع بشن و هیچوقت دلت نگیره. امیدوارم همیشه همینقدر پرانرژی، مهربون و قوی باشی.
مهم تر از همه به دانشگاه خفن با رشته ای که دوست داری قبول شی و خانوم دکتر یا خانوم نویسنده یا خانوم عکاس یا هر سه تای اینا صدات کنیم😌😉
یادت باشه که من همیشه اینجام، هر وقت که بخوای حرف بزنی، بخندی یا حتی گریه کنی. تو تنها نیستی، من همیشه کنارت هستم.
تولدت جدنی مبارک! بترکون امسال، چون لایق بهترینهایی.🤏🏻
هدایت شده از Zoha Mehrghasemi
زینب عزیزم
تولدت خیلییی خیلییی مبارک🤍🧸
بالاخره به سن ۱۸ سالگی رسیدیییی✨
ایشالا باهم بعد از این امتحانای لعنتی میریم بیرون و میترکونیم
امیدوارم روزهای خاطره انگیزی رو توی ۱۸ سالگیت تجربه کنی🌻