نمیدونم ولی شاید چون ما اون اکیپِ ناهیدو و دوستاش توی سریال 2125ساله نیستیم، نمیتونیم تابستون رو کنار ساحل بخریم و ازش لذت ببریم.
زندگی به قدری داره بهم سخت میگیره که بجای حرف زدن ترجیح میدم گریه کنم و انقدری خستهم که ترجیح میدم بجای گریه کردن، بخوابم.
آدم نمیتونه غماشو بگه، نمیتونه گریه هاشو بنویسه، نمیتونه اشکاشو نشون بده، نمیتونه دلتنگیاشو رفع کنه، نمیتونه صدای قلبشو خفه کنه، حتی گاهی نمیتونه یه انسان کامل باشه...
ولی میتونه به آرزوهاش برسه ؟!
مطمئنم یه موجود نامرئی مسئول گند زدن به برنامه های منه! وگرنه این حجم از اختلال توی برنامههام اصلا طبیعی نیست
آدم میاد حرف بزنه، یهو یکی با مشت میکوبه تو قلبش و میگه : هه فکرکردی حرفات براشون مهمه؟
و اینجاست که آدم میره تا توی سکوت ابدیش بمیره.