میدونید چرا به اینجا رسیدم؟
من چهارپنج ماهه دارم با بیماری میجنگم... بخدا خسته شدم. همین الان که گوشی دست گرفتمو این متن رو براتون مینویسم دستام توان ندارن و گوشیو تکیه دادم ب کیفم که جلومه... آزمایش دادم.. دارو خوردم سرم زدم... فراوان... دکترای مختلف... از این بیمارستان ب اون یکی... سخته بچه ها خیلی سخت:) امشب خودکار دست گرفته بودم از دستم میفتاد... اوایل فکر میکردم یه بیماری ساده ست و مثل همیشه بعد چند روز خوب میشم.. اما شد هفته، ماه... مدتهای زیادیه که درگیرم... و از این درگیری داره یه جنازه در میاد... تاحالا برای درد مریض بودنم اشک نریختم... گریه ای ک میکنم بخاطر دلایل دیگه ایه... خستم. واقعا خستم. دلم میخواد شب ک میخوام بخوابم قبلش با دارو خوردن نباشه. روزم رو با دارو خوردن شروع نکنم. دردمو با سرم آروم نکنم اونم برای لحظه ای کوتاه... خیلی خسته و شکستم
جسم و روح و روانم و درسام... درسام.. همشون آسیب دیدن.. از زندگی عقب افتادم انگار یکی از درون داره آروم آروم لِه و نابودم میکنه
فقط میخوام نجات پیدا کنم... نمیدونم تهش چی میشه.. مرگ دست خداست... اما ازتون میخوام دعا کنید.. خیلی دعا کنید برام:) لطفاً
فردا برای هزارمین بار دوباره بوی بیمارستان... قیافه دکترای خشن و پرستارای مهربون... دوباره صف صندوق و پذیرش... آدمای مریض، خسته و بیجان. ای غم...