الان یادم افتاد یه سری تقدیمیهایی که گرفته بودم تو خانهام بود و اینجا نفرستادم
شکارگاهِ Zed
الان یادم افتاد یه سری تقدیمیهایی که گرفته بودم تو خانهام بود و اینجا نفرستادم
هیچی دیگه الانم یکم احساسِ ناراحتی میکنم بابتِ دیلیت کردنِ خانهام🤏
شکارگاهِ Zed
وای اون یارو زد اون خدمتکارِ که اسمش میون سو هست رو کشت😭
وای یون ته وون با باباش ملاقات و دعوا کرد یا خداااا
شکارگاهِ Zed
وای یون ته وون با باباش ملاقات و دعوا کرد یا خداااا
بعد اوک نیو هم تصمیم گرفت با جانگ نان جانگ رو در رو بشه و از انبارِ برنجش دزدی کنه برای زندان چون به خاطرِ قحطی زندان آذوقهی کافی برای زندانیها نداره😭