•
زندگی ، بسیار شبیه به یک آهنگ است !
در ابتدا رمز و راز وجود دارد و در پایان
نیز تأیید وجود دارد ، اما در وسط جایی
اسـت کہ تمام احساسات در آنجا زندگی
میکنند تا همہچیز را ارزشمند کنند🎻^^
؛ ⧼🌊🎻⧽
موسیقی برایِ من چیزی است شبیهِ دریا
بر من چیره میشود،
مجذوبم میکند،
شیفتهام میکند،
حتی در عینِ حال ترس در دلم مینشان،
از بیحدیاش واهمه دارم…!
⇇ «فرانتس کافکا»
Ziaratt MusicAudioCutter_مرغ ِ سحر ؛ .mp3
زمان:
حجم:
978.7K
بہطراوتِدستانِمھرآفرینِزیارٺ♥️🎼 '
زیـاࢪٺ زیبـاسٺ !'
#آیینہنوزدهم 〔در انتظار نرگس🌻〕 آقای من ! هر که به جمکرانت آمده و صدایت کرده دست خالی بر نگشته ،
#آیینہبیستم
〔در انتظار نرگس🌻〕
آقای من !
غیبت تو خواب را از دیدگانم ربوده و بسترم
برابر من تنگ ساخته و آسایش قلبم را از من
سلب کرده است،ای آقای من ! غیبت تو اندوه
مرا به فجایع ابد پیوند داده است وقتی که
مولایمان امام صادق از غم دوری شما اینگونه
بیتاب میشود، من چه کنم که گرهی ڪور
ظهورم و فرزند ناخلف شما، به والله که از
خود بیزارم مولا . . .
پدر مهربانم! گفته اند به ما شده با فراهم کردن
یک تیر خود را برای ظهور آماده کنیم ، ما تیر را
حاضر کرده ایم ولی نشانه اش قلب شماست و
تیر ، گناهان ما؛ چه قدر نامردم من که حرمت پدر
به این مهربانی را می شکنم و قلبش را به درد
میآورم .
مولای غریبم ! فدایت شوم ، بگیر دست این گدای
شرمنده را که ندارد هیچ کسی را به غیر از شما . .
دلدارم، درست است گناه کارم اما گناه دارم ؛
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه مرا♥️'
✍🏻 بھ قلم امانھ
‹ زیاࢪٺ زیباسٺ ›
༄🐚💜📔
ڪتـاب قرار بۍ قرار شـامل داسـتان هایۍ از
نزدیکان و دوستان شهید مصطفۍ صدر زادھ
است ڪهـ بهـ قلم فاطمه سادات افقهـ نوشتهـ
شده است. شهید در آبان ماهـ سال 1394 روز
تاسـوعا در عملیات محـرم در حومه حلب بهـ
شهادت رسید .
گویا به پرستارها اعلام کردند که سردار سلیمانی
برای دیدار مصطفی آمده . یکی از پرستارها آمد
پیش مصطفی و گفت: من میدونم تو شخصیت
مهمی هستی ! مصطفی هم با بیتفاوتی پاسـخ
داد : مـن و تو مثل همیم و هیچ تفاوتۍ با بقیہ
نـداریم؛ پرسـتار گفت: ولی میدونم ڪہ سـردار
سلیمانۍ به دیدن تو اومده: مصطفۍ هم جواب
داد : ایشونم یکیه مثل من و تو !
همیشه همینطوری بود . نه فقط آن موقع ، قبل
ار آن هم برایش مهم نبود که آدم شناخته شدهای
باشد یا نه؛ اگر هم کاری انجام میداد اسم و رسم
برایش مهم نبود . . .
- صفحہای از کتاب قرار بےقرار
را بہ مطالعہ نشستید📚♥️^^!
شهید مصطفۍ صدرزادهـ با نام جهادۍ «سید ابراهیم»
فرماندھ ایرانۍ گردان عمار از لشکر مقتدر فاطمیون بود.
در کتاب اسم تو مصطفاست، زندگۍنامه داستانۍ شهید
مصطفی صدرزادھ را بہ روایت همسر ایشان، خانم سمیہ
ابراهیمپور و قلم راضیه تجار مۍخوانید . 📒🧷🌻𓂅
راضیه تجار با قلم شیوا و زیبای خود داستان
زندگی این شھید بزرگوار را از زبـان همسرش
نوشته است. از زمانی که مصطفی و سمیه که
یکی زاده شمال و دیگری زاده جنوب بود باهم
در تهران آشنا شدند و پیمان عشق بستند تا آن
زمان که روح یکی آنقدر بزرگ شد تا دیگر در
پوست خودش نگنجید و به معراج رفت🕊🌿.
•📗• ڪتاب اسم تو مصطفی است .