در قیامت
همه به نام مادراشون خوانده میشن
الا شیعیان امیرالمؤمنین که به نام پدرشون خوانده میشن
اونجا شناسنامهی حقیقیِ من و شما مشخص میشه...
یعنی یک رابطه خویشاوندی و یک پیوند عاطفیِ دو طرفه (به بیان ائمه علیهمالسلام)..
+میرزامحمدی
گوشواره هایم را اگر پیدا کنم بابا ، میفروشم ُ
با پول آن انگشتری زیبا برایت میخرم بابا . .((:
ضحـیٰ²¹³
پیغام علقمه به نجف برد جبرئیل؛ یا مرتضی علی، قَمری داشتی چه شد. . ؟
- دیشب میگفت : عبّاس که به دنیا اومد حسنین و زینبین دور گهوارهش نشسته بودن امیرالمومنین وارد شدن بغلش کردن #سرِعَباس رو بوسه زدن ..
نگاه به #چشماش کردن اونارو هم بوسیدن ..
#بازوهاش رو بوسیدند ؛ بعد شروع کردن گریه کردن
اُمالبنین با نگرانی پرسید : آقای من نقصی در فرزندم وجود دارد ؟؟ ...
مولا گفت نه امُالبنین خدا ابالفضل رو به احسنِوجه آفریده ..
گریه من ازین اینه که دستای این پسر در راه حُسینم از تن جدا میشه .
یهو دیدن امُالبنین تبسم کرد ؛ زیرِ لب گفت : الحمدلله (((: ....
رفت کنارِ أبیعبدلله قنداقه ابالفضل رو دورِ سرِش چرخوند فرمود : #عباسِمنبلاگردونِحُسین ..(:!❤️🩹
ولی فکر کن . .
اون چیزی که تو
ده شب میشنوی و
طاقتشو نداری ،
حاصلِ صبح تا عصرِ
یک روز بوده :)..
ضحـیٰ²¹³
-
میگفت ؛ وقتی جای شلوغی باشه مادر گوشهی چادرشو میده دستِ بچهاش که گم نشه .
این دُنیا خیلی شلوغه ،
گوشهی چادرِ حضرت زهرا رو محکم بگیریم ❤️!
عنوان ِکانال و صاحب کانال که حضرتمادر ِ
این چند خط روضه هم برای ابد کنج ِقلب محبینـش به یادگار ُسنجاق بمونه((:
ضحـیٰ²¹³
(: ..
کاروان به راه افتاده. مقصد نه مدینه است و نه خانهی خدا.
از همان راهی که آمدهایم برنمیگردیم.
از راهی برمیگردیم که هیچگاه به آن پا نگذاشته بودیم.
شترها خسته و هودجها شکستهاند؛ بانو زینب خستهتر و شکستهتر. بچهها آنقدر دویدهاند و فریاد کردهاند که دیگر نفس ندارند؛
بانو زینب بیش دویده و بیش بینفس.
زنجیرهای بسته به پای کودکان چقدر سنگین و قطورند.
چشم میچرخانم تا مرد ستبرشانه را ببینم که بیاید دخترکان بیرمق و نیلیرخ را بر زانو بنشاند.
کجاست او؟! چرا نه حسینبنعلی هست و نه عباسبنعلی، نه علیاکبر و نه قاسمبنحسن؟!
آه.. کوتاه بیا از مرثیهخواندن. . . آنها همانجا هستند؛ خوب نگاه کن.
گودالی به رفعت آسمان آنجاست، میبینی؟ تو اَبدان مردان قبیله را نمیشناسی؟ حق داری..!
ابدان تغییر شکل داده را چه کسی میتواند بشناسد؟
آه.. سخن کوتاه کن مَرد! زینب دیگر جان ندارد.. زینب جان ندارد؟! بگذار به شام برسیم تا به تو بگویم! آه.. نه.. نه.. کاش این کاروان هرگز به شام نمیرسید..
مَشکها سوراخ و خالی به هر طرف افتادهاند.. این پیکرها را چه کسی جمع خواهد کرد؟.. آه چه مصیبت عظمایی.. چه صبری.. برخیز.. برخیز..کار تمام نشده!
برخیز تا ادامهی مسیر را با زینب برویم. هنوز سایهی حسین بالای سر کاروانیان هست.. این تازه شروع قصه است...
#قلمِدل