ضحـیٰ²¹³
نه . شاید نمیدانند . نمیدانند این تعجیل ها و این زود سپری شدن ها، دعای مستجاب مادری ڪنج بستر است
آری . گمان کنم بی اطلاعاند از پسربچهٔ بزرگی ڪه با دیدن صورت پر خسوف مادر ، خاطرات آن وقت شوم برایش تازه میشود . یاد آن گوشواره ها و دستی ڪه . . .
حواسشان نیست این حرڪات پیدرپی ، دویدن های یڪ عاشق را برای رسیدن به معشوقه محتضرش و شتاب اشڪ های دختربچهای را برای غلتیدن رویگونه های ظریفش، سریع تر میڪند .
ضحـیٰ²¹³
آری . گمان کنم بی اطلاعاند از پسربچهٔ بزرگی ڪه با دیدن صورت پر خسوف مادر ، خاطرات آن وقت شوم برایش
آح از آن دختر بچه . . .
ڪه تار های آستین لباسش، لباسی ڪه مادر برایش دوخته بود، از هم باز شد از بس دندان بر آن ڪشید؛ تا خدایی نڪرده صدای گریه هایش را احدی نشوند . اما مردم آن شھر - ختم الله علی قلوبهموعلیسمعهم- نفهمیدند ڪه حتی صدای اشڪ های آن دردانه هم، ستون های عرش ربّـانی را لرزاند .
نمیدانم آن شب را چطور صبح ڪرد؛ ولی شاید با هر قطره اشڪش، دستی به موهای شانه شده اش ڪه مادر آنھارا بافته بود میڪشید . شاید هم هر از گاهی سر روی موهای خود میگذاشت ، انگار ڪه به شانه های مادرڪه این اواخر ورم ڪرده بود و درد میڪرد، گذاشته باشد .
چشمان ڪوچڪش یڪّه سرود اشڪ میخواند و یڪ فقره نگاه به سمت پدرش میدوخت .
سرْوی ڪه خم میشود تا یارش را -دست تنها- در گودال قبر آرام ڪند ...
میت را ڪه درون قبر میبرند ، برایش تلقین میخوانند و لحد میگذارند .
حالا علی برای تلقین زهرایش به گودال قبر رفته ، نمیدانم چه گذشت بر او و چند سال بر علی سپری شد ، شاید وقتی میگفت أسمعی و جوابی از سمت زهرایش نمیشنید ، همانجا و همانلحظه از خدای ڪعبه خواست رستگارش ڪند .
ضحـیٰ²¹³
نمیدانم آن شب را چطور صبح ڪرد؛ ولی شاید با هر قطره اشڪش، دستی به موهای شانه شده اش ڪه مادر آنھارا ب
این تازه شروع سڪوت های پرفریاد این خانه از نبود مادر است .
فریاد هایی ڪه گوش حسن را از صدای بی حرمتی پر ڪرده و موهایش را سپید ؛ . . .
باز هم معذرت مادر جان. که با قامت راست از مجلس شما خارج میشیم
مادر جان ببخشید که زنده خارج میشیم. غم شما عظیمتر از این حرفاست.
فرزندان امیرمؤمنان و مادر ..
چادر نماز مادر را بو میکنند تا با عطرِ چادرِ مادر دلتنگی را تسکین دهند درحالیکه چادر بوی دود گرفته بود ..