يا اللّٰه قرّ عيني بما أود وطمّن
فؤادي و يسر لي كل أمر لم أبح به
ولا يعلمه أحد سواك...
«خدایا؛ چشمم را به آنچه آرزو دارم روشن کن، به قلبم آرامش ببخش و هر آنچه در دل دارم و به هیچکس جز تو نگفتهام را برایم آسان گردان.»
-ماه خدا
خانومِرقیهِامامحسین؛
امشب کلی دخترناز مهمونتن،
از مدرسه اومدن پیشت، خیلی خستن،
هواشونو داشته باش(:
احتمالا صبح، با ناز و بوسه بیدارش کردهاند. شاید روزهی کله گنجشکی گرفته و مادر، لقمهای نان و پنیر تویِ جیب کوچک کولهی صورتی رنگش، جا داده است. همان که اول مهر با ذوق و شوق خریده و بارها کف اتاق کنار دفترها و کتابهای جدیدش چیده و با ذوق تماشایشان کرده.
ضحـیٰ²¹³
احتمالا صبح، با ناز و بوسه بیدارش کردهاند. شاید روزهی کله گنجشکی گرفته و مادر، لقمهای نان و پنیر
احتمالا بند کفشهایش را پدر بسته، مقنعهاش را از جلوی صورت عقب کشیده و برای مادر دست تکان داده. مادر هم لبخندی حوالهی فرشتهاش کرده و آیتالکرسی خوانده برایش. به رفتن دخترکش چشم دوخته و تصور کرده بزرگ شدنش را. شاید هم با خودش گفته که [ یعنی میشه ببینم بزرگ شدنت رو؟ ]، و از خداوند عمر خواسته که تماشا کند خوشبختی و موفقیتش را.
ضحـیٰ²¹³
احتمالا بند کفشهایش را پدر بسته، مقنعهاش را از جلوی صورت عقب کشیده و برای مادر دست تکان داده. ماد
احتمالا دخترک میانهی راه به دیدن رفیقش فکر کرده و با ذوق بیشتری قدم برداشته. به مدرسه که رسیده، صلواتهای صف صبحگاهی را، در رقابت با دوستانش، بلندتر از همیشه فرستاده. از جلو نظام گفتهاند و خبردار داده است. بعد هم با ذوقی کودکانه، کولهاش را روی شانه صاف کرده و سمت کلاس دویده.(:
ضحـیٰ²¹³
احتمالا دخترک میانهی راه به دیدن رفیقش فکر کرده و با ذوق بیشتری قدم برداشته. به مدرسه که رسیده، صلو
مرزِ میز و نیمکتش را با بغلدستیاش مشخص کرده و با خنده تهدیدی حوالهی رفیقش کرده که مبادا کتابهایش از آن خط قرمز وسط میز رد شوند. شاید وقتی معلم آمده هم، با شیرینزبانی شعر خوانده که [ دسته گل محمدی، به کلاس ما خوش آمدی ]. و دیده لبخند معلم مهربانش را.