سر سجاده دراز کشیدم. یاد اون شبی افتادم که بعد از نماز تو حرم محو خیالم شدم.
این روزها انگار دلتنگیِ واحد برای نجفم. برای دیدن تك خورشیدِ بالای گنبد. برای خوشه انگورهایِ کنار ضریح. برای وادیالسلام.
برای فنجونهایِ سفید قهوه روی گاری. صدایِ ادعیه خوندن عراقیها. صفهایِ قبل نماز...
در نهایت عزیزِ من، امیدوارم وقتی ابرِ غم به گلوی کوچکت رسید، پناهِ چشمات دیدن و فکر به ایوونِ نجف باشه..((:
ضحـیٰ²¹³
سر سجاده دراز کشیدم. یاد اون شبی افتادم که بعد از نماز تو حرم محو خیالم شدم. این روزها انگار دلتنگی
این روزها که تموم بشه، میرم نجف و دیگه برنمیگردم. یه خونه کوچیك تو یکی از کوچه پس کوچههای منتهی به حرم میگیرم و تا ابد همونجا میمونم. همونطور که قدیمیها میگن "دل به دلدار رسید"، این بار بگن که فراقِ امیرالمومنین به وصل رسید. رفت نجف آروم گرفت. هر چند که میدونم
بازم ماجرایِ من و شما مصداقِ :
"در نجف بودیم و باز از او نجف میخواستیم
عقل حیران بود از آنچه عشق با ما میکند" میشه.
ولی خب بازم یادت باشه دم عید
یه نجف به زودی طلبمون. مهمونمون. رزقمون. :)))
ضحـیٰ²¹³
وای از غم این عکس، خیلی دلتنگیم آقایسیدعلیخامنهای
به نقل از یه دوستی ساکن مشهد؛
امروز، سال تحویل حالِ سنگین حرم، صدای گریه و هق هق مردم،
اولین سالیست که حرم را روزه سال تحویل خلوت میبینم، اولین باریست که ضریحِ قرمزِ امام رضا را میبینم، حالِ حرم خوب نیست . . .
سلام بر شما به تعداد موهایی که در راه انقلاب خدا سپید کرده اید. سلامی به روح پاکتان ، به تعداد سلام هایی که به صاحب الزمان عرضه داشته اید.
و سلام آخری به سمتتان ، به مثابه دلتنگی هایی که در دل تک به تک هواخواهان شما رسوخ کرده است. این دفعه ما زودتر عید را به شما تبریك میگوییم، البته بگذرید از ما اگر زودتر تبریکتان را روانه دل های ما کردید و ما صدای آرام شما را نشنیدیم.
التماس دعا پدر.
آخر که دلمان از دلتنگی مالامال شده است و اگر سنگ جای ما بود صد تکه میشد. اما حالا، ما به شوق دیدار مجدد شما در راستای امام عصر، زنده به مقاومتیم. زنده به ایستادگی.
نمیدونم شاید این روزایی که برام با دلهره سپری میشه سرانجام گره کارم تو روضه های حضرت زهراء سلام الله علیها باز شد(:
ما تو این جبهه برد رو در زنده بودن جسم نمیبینیم !
که اگر اینطور بود، حسین بن علی
پیروز نبود.
؛
کسی صدای هق هق گریهاش را نَشِنید
و گهوارهاش نیز، هیچ گاه او را به آغوش نَکشید
جایی که هیچکس! حتی پدر زمزمه دردآلود مادر را نِمیشنید
او ذره ذره با آوای دردآلود مادر پای ایستادنِ حق آب میشد ..
مادرش وقتی بدنیا نَیامده بود، انیس مادربزرگ بود در خلوت غم ها.
مگر میشود که باور کرد او درس همدردی از مادر نَیاموخته باشد؟
اگرچه آن طفل قبل از آن که چشمش به این دنیا باز شود، چشم بر این دنیا بَست .. و داغ یک لبخند کودکانهاش به دل مادر و پدر نِشست ..
اما در اوج سکوت، فریاد مدافعانهاش از ولایتِ پدر، رسا ترین بانگ پای حق بود.
میگویند که فشار در او را به شهادت رساند،
اما باور من اینَست که ناله دادخواهی مادر بود که داد از کَفَش برد ..
آن طفل روشن ترین پرسشیست که پاسخش پرده مظلومیت مادر در برابر حق را کنار میزند.
#قلمِدل