بچهها من لب مرز یادم افتاد ازتون حلالیت بگیرم🤣
من که میدونم خیلی دختر خوبیام و هیچکی ازم چیزی به دل نداره ولی خب بازم اگه احیاناً به اشتباه ازم دلخورین حلالم کنین😔
نشسته بودم کنار ضریح کوچولوی رواق حضرت رقیه؛ میون حرفام گفتم آقا من که ازت خودتو میخوام، ولی اگه یه یادگاری بهم بدی خیلی خوشحال میشم. پاشدم و داشتم برمیگشتم پیش خواهرم، یه خانوم خادم گفت حمد و توحید بخونید، هدیه از حرم بگیرید. خلاصه ما خوندیم و اینا رو دادن بهمون. نشستم رو فرشا یهو یادم افتاد من همین چند دقیقه پیش از آقا یادگاری خواسته بودم =))
نمیتونم باور کنم که همش همین مدت کوتاه رو کنارت گذروندم؛ نمیتونم تصوّر کنم که دیدار بعدیمون میافته یکسال آینده _که همون هم شاید بشه و شاید نشه_؛ نمیتونم از نجفت دل بکنم.
عنایتی بکن و فاصلهی دیدارهامون رو کمتر کن... میدونی، یکسال دوری اندازهی هزارساله!
دوستت دارم مولاعلی💚
< My ME >
بچهها، عشقم؛ عشقم، بچهها! [آبطالبی]💅🏻
وایییییی یادش بخیر سال پیش تو گرمای جانسوززز کربلا تو مسیر باب البغداد تا حرم هر دو دقیقه بهمون ازینا میدادن:)))))
اصلاً جوری که میچسبهههه اون لحظهههه فوقالعادسسس
البته اینم بگم که من بینهایت خوشحالم از این که الان اینجام و بین زوار حسین، به سوی حسین قدم برمیدارم؛ ولی واقعاً گرمه.😭🤣