چندروز پیش با یکی حرف زدم خیلی بددهن بود، تو هر جملهش ده تا فحش رکیک بود؛ از اونموقع تا الان هنوز نتونستم فحش دادنمو کنترل کنم. همنشین خیلی مهمه.
رفتم هیئتمون، قرار بود پرچم ابیعبدالله رو بگردونن. اسممو دادم برای قرعهکشی چرخوندن پرچم. ته دلم حس میکردم اسمم درمیاد. آخه دو سال پیش که مدرسه پرچم ابوفاضل رو آورده بود بهم گفتن بلند شم و منم یه گوشهشو بگیرم.
قرعه رو انداختن؛ اسم اول، نبودم. اسم دوم، نبودم. اسم سوم؟ نه نه بازم نبودم. گفتم ولش کن دیگه اباعبدالله نخواست. یهو سر اسم چهارم گفتن ضحی... خیلی ذوقزده شدم.
قرار بود پرچمو آخر هیئت بگردونیم. تو سینهزنی داشتم تو دلم با اباعبدالله حرف میزدم که آقا لطفاً انقدر مهربون نباش، انقدر از گناهام چشمپوشی نکن، یکی بخوابون تو گوشم. جملهم که تموم شد یکی از خادما اومد بهم گفت حواست باشه الان میام صدات میکنم بریم پرچمو بیاریم=))
از ساعت ۲ دارم مینویسم... چیه این داستان عاشورا که هرچقدر مینویسم تموم نمیشه؟ :))💔
بچهها من عاشق این شعرم شدم ولی وقتی واسهی مامان و بابا خوندم خیلی ماست واکنش نشون دادن😭🙏
< My ME >
بچهها من عاشق این شعرم شدم ولی وقتی واسهی مامان و بابا خوندم خیلی ماست واکنش نشون دادن😭🙏
نمیدونم چرا ولی درکت کردم😔
زور معدهم از همهتون بیشتره. داره منو به قتل میرسونه. برای نابودی دشمنام دعا کنید!