eitaa logo
پرسش...؟!
2 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بند اول: بهره‌مندیِ مستقیم از کلام معصومین فقط در زمانِ حیاتِ امام مقدور است. بهره‌مندی از توقیعات نیز در زمانِ شصت و نُه ساله‌ی غیبت صغری و بواسطه‌ی نائبانِ خاصّ امام میسّر می‌شد. ✍پاسخ و نقد: این بند بیانگر یک حکم کلی است که خود نیاز به اثبات دارد. چرا باید بهره‌مندی مستقیم از کلام معصومین فقط محدود به دوران حیات علنی و حضور فیزیکی باشد؟ مگر امام زمان در قید حیات نیست؟ مگر توقیع نوشتن نیاز به حضور علنی دارد؟ اگر در زمان غیبت صغری، امکان توقیع از راه دور و با واسطه بود، چرا چنین چیزی در زمان غیبت کبری ممکن نیست، در حالی که وسایل ارتباطی‌ امروز بسیار امن‌تر و پیشرفته‌تر شده‌اند؟(مرادم از وسایل ارتباطی بیشتر، تنها فجازی و گوشی نیست. در ادامه و پایان به این راه‌ها اشاره خواهم کرد.) در اینجا استدلال شما دچار مغالطه‌ی «تعریف خودبنیاد» است؛ یعنی فرض را همان چیزی گرفته‌اید که باید اثبات کنید. افزون بر این، اگر بنا بر ممنوعیت ارتباط به‌خاطر فلسفه‌ی غیبت است، آن فلسفه باید بازتعریف شود؛ چرا که در دوران غیبت صغری، امام هم غایب بود و هم پیام می‌فرستاد. پس غیبت به‌تنهایی به‌معنای انقطاع پیام نیست، و اگر اکنون هست، باید برای آن دلیل خاص‌تری آورد، نه تعمیم‌های ساده. بند دوم: ☝️تعداد توقیعات نیز بسیار محدود و در حدّ صَد نامه بوده. ✍پاسخ و نقد: این جمله در واقع به ضعف تعداد توقیعات موجود اشاره دارد، لیک به‌جای اینکه آن را مشکلی برای مشروعیت یا کفایت ارتباطات بدانید، تلاش می‌کنید آن را طبیعی جلوه دهید. اگر صد نامه کافی بوده است، آیا در هزار سال بعد هیچ نیاز جدیدی برای صدور نامه نبوده؟ در حالی که هزاران مسئله‌ی جدید فقهی، سیاسی، اجتماعی، فلسفی، پزشکی و... به‌وجود آمده است؟ خود این تعداد محدود، دلیلی بر ناکارآمدی سازوکار توقیع به‌عنوان وسیله‌ی هدایت دائم‌السیر شیعه در دوران غیبت کبری است، چنین نیست؟! حتی اگر بگویید "نیاز به توقیع نیست چون فقها هستند"، این خود پرسشی دیگر می‌زاید. آیا جایگاه فقیه به‌گونه‌ای است که می‌تواند هدایت تام امام را در غیبت کامل جبران کند؟ اگر آری، پس نقش امام حی چیست؟ اگر نه، چرا امام خاموش است؟ در اینجا ما دچار دور هستیم، امام خاموش است چون فقها هستند؛ فقها مشروعیت دارند چون امام در غیبت دستور داده؛ اما این دستورها هم دیگر ادامه نیافته‌اند. بند سوم: 🔔 فلسفه‌ی اصلیِ غیبتِ امام، حفظِ جانِ ایشان از خطرات است تا وقتی که مردم مهیای بهره مندی از خلافتِ ایشان شوند... ✍پاسخ و نقد: این تبیین، تنها یکی از نظریات فلسفه‌ی غیبت است، نه حقیقت قطعی. بی‌گمان شما بهتر و کامل‌تر از این حقیر پاشکسته میدانید در منابع روایی نیز دلایل گوناگونی برای غیبت آمده است(امتحان مردم، فراهم نبودن شرایط، امر الهی محض و...). حتی اگر حفظ جان ایشان را بپذیریم، چرا صدور نامه‌هایی از مکان ناشناس و با محافظت‌های فنی یا غیبی نمی‌تواند ادامه یابد؟ آیا خداوند که قادر است امامی را بیش از هزار سال زنده نگه دارد، نمی‌تواند از ابزارهای طبیعی یا غیبی برای حفاظت در برابر شناسایی استفاده کند؟ اگر امام در زمان غیبت صغری با صدور توقیع در امنیت بود، پس این امنیت چرا دیگر حاصل نمی‌شود؟ آیا قدرت الهی ضعیف‌تر شده؟ آیا علم دشمنان بیشتر از قدرت غیبی خدا شده؟ یا مشکل در اراده ما برای توجیه وضع موجود است؟ بند چهارم: ✅ غیبت حضرت یک فرایند تدریجی بود... تا مردم بدانند که امامی هست... ✍پاسخ و نقد: پذیرش تدریجی بودن غیبت، دلیل کافی برای توقف کامل توقیعات نیست. اتفاقا این گزاره باید نوعی تداوم حداقلی در هدایت مستقیم را ایجاب کند، نه انقطاع کامل. اگر در زمان غیبت صغری با توقیعات زنده بودن امام اثبات شد، در زمان غیبت کبری که فاصله زمانی زیادتر شده، نیاز به اثبات حیات امام قوی‌تر است. به‌ویژه برای نسل‌هایی که امام را نه دیده‌اند و نه اثری تازه از او دارند. در اینجا نوعی تناقض منطقی وجود دارد؛ اگر غیبت به‌صورت تدریجی آغاز شده، چرا حضور امام هم‌زمان با آن به‌صورت تدریجی کم‌رنگ نشده و به‌کلی قطع شده است؟ چرا آن ارتباط محدود و غیرمستقیم نیز ناگهان به صفر رسیده؟ آیا این همان غیبت ناگهانی نیست، نه تدریجی؟ یعنی اگر می‌گیم: «غیبت یک فرآیند تدریجی بود تا مردم کم‌کم آماده بشن برای نداشتن امام حاضر»، پس باید این روند واقعا مثل یک شیب ملایم اتفاق می‌افتاد؛ مثلا: 1. در سال‌های اولِ غیبت صغری، امام بسیار فعال باشد؛ مرتب نامه بیاد، پاسخ‌ها مفصل باشن، گاهی دستور مستقیم بدهد، مشکلات حل را کند...
2. در سال‌های میانی، حجم نامه‌ها و پاسخ‌ها کمتر بشود؛ شاید دیگه هر سال فقط یک پاسخ بیاد، یا فقط درباره مسائل مهم‌تر... 3. در سال‌های آخر، دیگه ارتباط بسیار محدود و گنگ بشه؛ مردم حس کنن که امام داره فاصله می‌گیره، و نایبان هم کم‌کم بگن: ما دیگه جوابی نمی‌گیریم. 4. بعد در نهایت، رابطه کامل قطع بشود. این درحالی که اصلا چنین چیزی نیست، آنچه من از تاریخ خوانده‌‌ام چنین بوده: در تمام دوران غیبت صغری (حدود ۷۰ سال)، ارتباط‌ها ثابت و تقریبا با قدرت ادامه داشته! مردم می‌نوشتن و پاسخ می‌گرفتند. نایب چهارم تا آخرین لحظه هم‌چنان با امام در ارتباط بود است. و ناگهان، امام با یک نامه صریح و آخرین توقیع گفته است: «از این پس کسی نایب من نیست... و تا اذن خداوند نرسد، ظهور رخ نمی‌دهد.» یعنی یک قطعیت ناگهانی داریم، نه خاموشی تدریجی. فلذا؛ اگر شما و یا کسی میگوید غیبت تدریجی بوده است، باید نشان بدهید که رابطه امام با مردم هم به‌تدریج کاهش پیدا کرده که چنین چیزی در تاریخ دیده نمی‌شود. بند پنجم: ➕ در دوران غیبت صغری نیز ارتباط بین امام و شیعه با 4 واسطه و توقیعات برقرار بود... ✍پاسخ و نقد: همین جمله اثبات می‌کند که امکان صدور نامه در دوران غیبت با واسطه وجود داشته است. چرا پس از آن، با وجود وسایل بیشتر، این روند کاملا متوقف شده است؟ اگر واسطه‌ها حذف شده‌اند، نمی‌شد واسطه‌های «غیرمعروف» یا «ناشناس» در دوران غیبت کبری انتخاب شوند؟ آیا خطر فقط با شهرت واسطه‌ها به وجود می‌آید؟ و باز، در اینجا نوعی تناقض دیده می‌شود، یا امکان صدور توقیع در غیبت هست یا نیست. اگر هست، چرا قطع شده؟ اگر نیست، پس چرا در صغری وجود داشت؟ بند ششم: ✍️ وقتی زنده بودنِ امام با توقیعات تثبیت شد، دیگر نیازی به توقیع نبود... ✍پاسخ و نقد: مگر نقش توقیع تنها اثبات «زنده بودن» امام بود؟ بخش مهم‌تری از نقش آن، هدایت، پاسخ به مسائل، تبیین حقایق، و اصلاح انحراف‌ها بود. هزار سال بدون حتی یک کلمه جدید از امام؟ آیا این سکوت، با فلسفه‌ی "امام زنده، هادی و حجت" هماهنگ است؟ هیچ‌یک از امامان پیشین، چنین مدت طولانی‌ای را بدون کلام، تعلیم یا اقدام سپری نکرده‌اند. چرا فقط امام دوازدهم این‌گونه است؟ بند هفتم: ❗️ اگر در دوران غیبت کبری نیز ارتباطات مکتوب برقرار باشد آیا با ابزارهای پیشرفته‌ی امروزی، محلِ زندگیِ امام زمان شناسایی نمی‌شود؟ آیا جانِ امام در معرض خطر قرار نمی‌گیرد؟ ✍پاسخ و نقد: با همین منطق، حتی زندگی روزمره ایشان هم باید پرخطر باشد. آیا نباید امام از انسان‌ها پنهان شود؟ پس چگونه با برخی افراد ارتباط خاص دارد؟ و اصلا چرا امید به ظهور داریم؟ اگر حفظ جان امام مستلزم این است که هیچ پیام، نامه، ارتباط، یا نشانه‌ای از ایشان صادر نشود، چون «امکان شناسایی و تهدید هست»، پس چرا ما به ظهور امیدواریم؟! آیا در هنگام ظهور، ناگهان این خطرات از بین می‌روند؟ دشمنان ناپدید می‌شوند؟ تکنولوژی عقب می‌رود؟ اگر الان هیچ ارتباطی مجاز نیست چون خطر هست، پس ظهور چه‌طور ممکن است؟ این تناقض است. اگر تهدیدات فناورانه مانع صدور توقیع هستند، چرا خدا امام را زنده نگه داشته؟ مگر قادر به حفاظت نیست؟ بسیاری از روش‌های ایمن ارتباط، حتی در سطح انسانی هم ناشناس می‌مانند. مثلا می‌توان با واسطه‌های نامعلوم یا رمزنگاری‌های امن، هر ارتباطی را به شکلی نامحسوس و غیرقابل ردیابی برقرار کرد. کما اینکه خداوند هم برتر از این‌هاست.
در نزدیکی سخن پایانی اینکه؛ آقای صدری بزرگوار، سخنان شما متکی بر ساختاری است که بیش از آنکه پاسخِ منطقی‌ای به پرسش باشد، توجیه‌گر وضع موجود است. اگر امام باید غایب باشد، معنایش غیبت از چشم و دسترسی است، نه از هدایت و سخن. غیبت نباید به «سکوت مطلق» تبدیل شود.¹ چرا که اگر امام هیچ سخنی نگوید، هیچ پیامی ندهد، هیچ اثری بر هدایت بشر نگذارد، پس کارکرد او چیست؟ چرا به او «امامِ حیّ» می‌گوییم؟ توقیع، نه فقط برای اثبات وجود، که برای هدایت است. چرا اکنون که فتنه(فتن) و پرسش‌ها بیشترند، امام سخن نمی‌گوید؟ و مگر نه اینکه خداوند از همه ابزارهای حفاظت قادرتر است؟ سکوت هزار ساله، اگر به شکل عقلی و منطقی پاسخ نیابد، نه‌تنها باعث شک در توقیعات پیشین است، بلکه اساسا کارکرد «امام حیّ» را زیر سوال می‌برد. ❗️1.(در پرانتز بگویم، چون اندکی بحث وارد ولایت تکوینی هم شد؛ با پذیرش هدایت تکوینی، دیگر نیازی به سخن، استدلال یا پیام نیست. یعنی حجت می‌تواند کاملا خاموش و ناپیدا باشد، ولی همچنان حجت باشد. ولیکن این دیدگاه می‌تواند میدان را برای سوء‌استفاده‌های تاریخی باز کند. هر گروهی می‌تواند مدعی وجود «حجتی پنهان» شود و آن را توجیه‌گر آموزه‌های خود کند. کما اینکه هدایت تکوینی شبیه مفاهیمی‌ست که از دایره‌ی سنجش‌پذیری بیرون‌اند همانند انرژی کیهانی، تاثیر افلاک و... . وقتی چیزی قابل تجربه یا بررسی نباشد، نقد علمی بر آن بی‌اثر می‌شود. چنین مفاهیمی بیشتر به باورهای رازآلود می‌مانند تا مفاهیم فلسفی قابل تحلیل که دقیقا بحث ما درباره‌ی فلسفه‌‌ی امامت و تحلیلِ عقلانیِ پدیده‌ی غیبت است.)
و در فرجام؛ کنون چون حجتِ قائم در پرده‌ی غیبت است و زمامِ هدایت در قبضه‌ی خاموشی، چه تفاوتی و امتیازی است میان امتی(شیعه) که به امامِ حیِ ناطق ایمان دارد و او را نمی‌شنود، با امتی(سنی) که از آغاز به امامی حی ناطق باور نداشته است؟ آیا امام حیِ خاموش، در عمل با امام مرده تفاوت دارد؟ آیا غیبت مطلق، جامعه را به‌سوی سکولاریزه شدن هدایت دینی نمی‌کشاند، ولو در پوشش اجتهاد؟
🛑 پی‌نوشت: مراد از وسایل قابل استفاده: 1. ابزارهای فناورانه که درصورت نیاز به‌طور کاملا مخفی و امن استفاده‌پذیرند (همونطور که دولت‌ها و سازمان‌های اطلاعاتی از آن بهره می‌برند.) 2. افراد قابل اطمینان و ناشناس که مثل نواب اربعه، در قرن امروز هم می‌توانستند واسطه‌گری کنند. یعنی حتی اگر امام نخواهد خودش از ابزار دیجیتال استفاده کند، می‌تونه از راه‌های غیرقابل ردگیری استفاده کند: پیام با واسطه انسانی نامه‌نگاری با روش‌های امن کلاسیک (جوهر نامرئی، کدگذاری، انتشار از طریق نهادهای مستقل یا افراد بی‌نام) پس صرفا اینکه "موبایل امن نیست" نمی‌تواند دلیل قانع‌کننده‌ای باشد برای قطع کامل ارتباط هزار ساله... . یا از رمزنگاری‌ها بهره ببرد؛ رمزنگاری آفلاین با الگوریتم‌هایی که فقط گیرنده خاص (مثلا یکی از فقهای بزرگ) می‌تواند رمز آن را بخواند. استفاده از امضای دیجیتال عمومی/خصوصی که هویت فرستنده را بدون افشای محل یا جزئیاتش تایید می‌کند. استفاده از حامل‌های انسانی ناشناس یا مورد اطمینان، حتی اگر برای هر دهه فقط یک‌بار باشد. این‌ها لزوما به ابزارهای دیجیتال ناامن و هک‌پذیر محدود نیستند. پیام می‌تواند در یک بیت شعر، یک حدیث جدید، یا حتی یک نسخه دست‌نویس با مهر خاص ارائه بشود، بدون آنکه مکان فرستنده افشا شود.
💠 بخش نخست: آیا تورات تحریف شده است؟ (نظر قرآن درباره‌ی تورات) گاهی آنقدر یک نجوا تکرار می‌شود که به امری بدیهی بدل می‌شود کما اینکه بسیاری از دین‌پژوهان و دین‌داران، تحریف دیگر کتب آسمانی را امری بدیهی تلقی میکنند. لیک ذهن پرسشگر پرسش می‌کند که چرا تورات و انجیل و سایر کتاب‌های آسمانی تحریف شده، اما قرآن نه. ممکن است با خود بگوید به همان دلیلی که قرآن از تحریف مصون مانده، تورات و انجیل هم باید مصون مانده باشند، یا اینکه بگوید اگر تورات و انجیل تحریف شده، پس از کجا معلوم که قرآن تحریف نشده باشد. در اینجا قصد ندارم وارد مباحث کلامی شوم و آن‌ها را تکرار کنم، بلکه می‌خواهم فارق از مباحث کلامی و اعتقادی که پیش‌تر خوانده‌ام و همچنان گره‌های ذهنی دارم نکاتی پیش کشم. پیش از هر چیز، به‌سراغ آیات قرآن می‌روم و نظر خودِ قرآن را دربار‌ه‌ی تورات جویا می‌شوم. (برای کوتاهیِ پیام متنِ آیات را نیاوردم و صرفا چکیده‌ی نوشته‌ شده‌ی خود را آوردم.) ۱. تورات به‌حق نازل شده و اختلاف ورزیدن در تورات سبب دوری و جدایی از حقیقت می‌شود. (بقره: ۱۷۶) ۲. کسانی که به تورات تمسک کنند و نماز به پا دارند پاداش خواهند داشت و این پاداش ازبین‌رفتنی نیست. (اعراف: ۱۷۰) منظور از کتاب در آیه‌ی فوق نیز تورات است. علامه طباطبایی می‌گوید: «مقصود از كتابى كه در آن نامبرده شده نيز فقط تورات و يا تورات و انجيل خواهد بود» (ترجمۀ تفسیر المیزان، ج ۸، ص ۳۸۹). ۳. قرآن تصدیق‌کننده و تاییدگر و حافظ محتوای کتاب‌های آسمانی پیشین، ازجمله تورات، است. ۴. خداوند تورات را به موسی عطا کرد تا نعمتش را بر او تمام کند، توراتی که تفصیل هر چیزی در آن آمده و مایۀ هدایت و رحمت است. قرآن «تبیاناً لکل شیء» (نحل: ۸۹) است و تورات «تفصیلاً لکل شیء» (انعام: ۱۵۴). ۵. قرآن از پیامبر می‌خواهد که برای صدق گفته‌ی خود به تورات ارجاع دهد. پس تورات نزد خداوند و پیامبر معتبر است که حَکَم واقع می‌شود. (آل‌عمران: ۹۳) ۶. قرآن برای اثبات حقانیت پیامبر به همان تورات و انجیلی ارجاع می‌دهد که نزد یهودیان و مسیحیان موجود است و نمی‌گوید که تورات و انجیل اصلی از بین رفته‌اند. (اعراف: ۱۵۷) ۷. وعدۀ تورات و انجیل و قرآن حق است. (توبه: ۱۱۱) ۸. بر دین و آیین مستحکمی نیستید مگر اینکه تورات و انجیل و قرآن را احیا کنید. (مائده: ۶۸) ۹. اگر مطالب تورات و انجیل و سایر کتاب‌های آسمانی را احیا می‌کردید، برکات و نعمات از آسمان و زمین نصیبتان می‌شد. (مائده: ۶۶) ۱۰. قرآن تورات و انجیل را تصدیق می‌کند و این دو کتاب، پیش از قرآن، مردم را هدایت می‌کردند و اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند، یعنی چون تورات و انجیل پیش‌تر مردم را هدایت می‌کردند، ثابت نمی‌شود که دیگر پس از نزول قرآن هدایتشان نمی‌کنند. سایر آیات نیز این موضوع را تایید می‌کنند.(آل‌عمران: ۳ و ۴) ۱۱. قرآن به کسانی که بعضی امور را نمی‌دانند می‌گوید به دانشمندان و پژوهندگان تورات مراجعه کنند. (نحل: ۴۳؛ مشابه همین آیه، انبیا: ۷) ۱۲. گروهی از یهودیان به نزد پیامبر می‌آیند تا او را داور قرار دهند. قرآن به پیامبر می‌گوید چرا یهودیان، با وجود تورات که حکم خداوند در آن است، به‌سراغ تو آمده‌اند. و چگونه تو را داور قرار مى‌دهند، با آنكه تورات نزد آنان است كه در آن حكم خدا [آمده‌] است؟ سپس آنان بعد از اين [طلب داورى‌] پشت مى‌كنند، و [واقعا] آنان مومن نيستند. (مائده: ۴۳) ۱۳. در تورات هدایت و نور است و پیامبران و ربّی‌ها (استادان و آموزگاران تورات) و دانشمندان یهودی براساس آن در میان یهودیان داوری می‌کرده‌اند. آنچه که من فهمیدم آن است که مترجمان قرآن فعل این آیه را از «است» به «بود» تغییر داده‌اند. قرآن می‌گوید هم‌اکنون (‌دست‌کم تا زمان نزول قرآن) در تورات هدایت و نور است، نه اینکه هدایت و نور در آن بود و اکنون نیست. (مائده: ۴۴) و (انعام: ۹۱) ۱۴. تورات پیشوا و رحمت است و قرآن هماهنگ با نشانه‌های آن است‌. (احقاف: ۱۲) ۱۵. فعلا جای این آیه‌ی شگفت‌انگیز را خالی می‌گذارم و پس از خاتمه‌ی این موضوع ذکر می‌کنم. اگر قرآن قائل به ازبین‌رفتن یا تغییر تورات باشد، چرا باید کتابی تحریف‌شده را ملاک و معیار حقانیت خود قرار دهد؟ چرا باید این‌قدر با آن محترمانه برخورد کند و از آن به بزرگی یاد کند؟ اگر تورات در زمان پیامبر تحریف شده بود، چگونه می‌توانست ملاک حق و باطل و معیاری برای داوری‌ها باشد؟ چگونه می‌توانست مردم را پیش از نزول قرآن هدایت کند و راه درست را به آنان نجات دهد؟ به قول متکلمان، خداوند دارای صفت «هادی» است و این صفت اقتضا می‌کند که او راه را به بندگانش نشان دهد؛ اگر تورات تحریف شده بود، مردم چگونه باید راه را پیدا می‌کردند؟ مگر متکلمان همین دلیل را برای مصون ماندن قرآن از تحریف اقامه نمی‌کنند؟ آیا همین استدلال را نمی‌توان برای تورات و انجیل نیز اقامه کرد؟
برای تقریب به ذهن، تصور کنید گروهی از مسلمانان در طول تاریخ قرآن را تغییر دهند و از قضا موفق به انجام چنین کاری شوند و سایر مسلمانان هیچ واکنشی نشان ندهند، به‌طوری‌که قدرت آن گروه تحریفگر به قدری زیاد شود که قرآن اصلی را کنار بگذارند و قرآن تغییریافته به نسل‌های بعدی برسد. به نظر شما چنین امری در عالم اسلام ممکن است؟ آیا این هفتادودو ملتی که در اسلام پدید آمده به‌دلیل نسخه‌های لفظیِ مختلف از قرآن است یا به‌سبب تفسیرهای مختلفی که از کتابی واحد صورت پذیرفته؟ نکته‌ی آخر اینکه مفسران مسلمان تحریف معنوی تورات را به‌عنوان یکی از وجوه آیات فوق ذکر کرده‌اند. علامه طباطبایی اولین احتمال برای آیه‌ی ۱۳ سوره‌ی مائده را تحریف معنوی می‌داند: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ یعنى آن را طورى تفسير كردند كه صاحب كلام آن معنا را در نظر نداشت و خداى تعالى كه صاحب كلام بود به آن تفسير راضى نبود». (ترجمۀ تفسیر المیزان، ج ۵، ص ۳۹۱). همچنین ذیل آیۀ ۴۶ سورۀ نساء چنین می‌نویسد‍: «و يا به اين است كه آنچه از موسى و از ساير انبيا (عليهم‌السلام) در تورات آمده تفسيرش كرده‌اند به غير آنچه مقصود بوده؛ معناى حقيقى آن را رها كرده، معنايى تأويلى براى آن كرده‌اند». (ترجمۀ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۵۷۹).
ممکن است بگویید همه‌ی این‌ها درست. تورات و انجیل تا ۱۴۰۰ سال پیش تحریف نشده بوده و همه‌ی اوصاف فوق بر آن صادق است، اما پس از آمدن اسلام و نزول قرآن تحریف شده است. من در ادامه می‌پرسم چه استدلال و شواهدی دارید بر اینکه تورات و انجیل پس از اسلام تغییر کرده و تحریف شده؟ 💠 بخش دوم: اما دلیل من برای تحریف نشدن تورات از عصر پیامبر تا کنون چیست؟ الجواب: طومارهای بحرالمیت چوپانی در نزدیکی مرز فلسطین و اردن، در شمال غرب دریای مرده (بحرالمیت)، مشغول چراندن گله‌اش بود که یکی از بره‌هایش گم می‌شود. چوپان در پیِ پیدا کردن بره‌اش وارد غاری می‌شود و در آنجا کوزه‌هایی پیدا می‌کند که سرآغاز کشف طومارهای بحرالمیت در سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۶ می‌شود. وقتی این طومارها، در طی داستانی دل‌انگیز و گاه غصه‌ناک، به دست محققان می‌رسد، معلوم می‌شود که بر روی این طومارها تورات یا، به تعبیر دقیق‌تر، تَنَخ نوشته شده عمدتاً به خط عبری و قدمت آن‌ها به یک تا سه سدۀ پیش از میلاد بازمی‌گردد. از سکه‌ها و نقشه‌هایی که در آن غار پیدا شده صرف‌نظر می‌کنیم و تمرکز خود را بر روی طومارها می‌بریم که سال‌هاست از سوی محققان بازخوانی و اسناد آن به‌مرور منتشر می‌شود. طومارهای بازخوانی‌شده، به‌ویژه بخش‌هایی که سالم باقی مانده بوده و به‌طور کامل بررسی شده، نشان می‌دهد که تورات امروزی با تورات ۲۱۰۰ سال پیش در بیشترِ بخش‌ها هیچ تفاوتی ندارد و در بعضی بخش‌ها تفاوت‌های اندکی دارد. زمانی که قرآن صنعا را منتشر کردند، بعضی چنان تبلیغ کرده بودند که انگار قرار است با قرآنی بسیار متفاوت از آنچه در دست داریم مواجه شویم. می‌توانید بخشی از تفاوت‌ها را در جدول این صفحه ملاحظه کنید. قرآن صنعا را مثال زدم تا بگویم بخشی از تفاوت‌هایی که از آن سخن گفته می‌شود بیشتر جنبه‌های رسانه‌ای دارد. قرائات و نسخه‌های مختلف قرآن، در میان قرآن‌پژوهان، مسئلۀ تازه‌ای نبوده. به همین قیاس، تفاوت‌هایی که در بخش‌هایی از تورات یافت می‌شود ساختار و کلیت کتاب را دستخوش تغییر نمی‌کند. این نکته را هم در نظر داشته باشیم که معمولاً در همۀ ادیان اهتمام بسیار ویژه‌ای برای محافظت از کتاب‌های مقدس وجود داشته و کسی نمی‌توانسته در محتوای آن تغییراتی اساسی ایجاد کند. وانگهی قائل بودن به تحریف کتاب‌های اوستا، وداها، اوپانیشادها، دائو ده جینگ و... و محروم کردن خودمان از مطالعۀ آن‌ها منجر به دور ماندن خودمان از محتوای این کتاب‌ها خواهد شد. با همه‌ی این اوصاف، اگر بپذیریم توراتی که مربوط به ۲۱۰۰ تا ۲۳۰۰ سال پیش است با تورات کنونی تفاوت چندانی ندارد، می‌توانیم چنین نتیجه بگیریم که به طریق اولی توراتِ زمان بعثت پیامبر، در سال ۶۱۰ میلادی، همان توراتی است که اکنون در اختیار ماست. درک این نکته تحولی عظیم در الهیات اسلامی پدید می‌آورد. برای نمونه، لازم می‌آید که برای فهم بهتر و تفسیر دقیق‌تر قرآن به تورات مراجعه کنیم، روشی که پیش‌تر با عنوان «تفسیر قرآن به تورات» از آن یاد کرده‌ام. چنانچه به مطالعه‌ی بیشتر علاقه دارید، پیشنهاد می‌کنم مقدمۀ این کتاب را مطالعه کنید: ورمش، گزا. متن کامل طومارهای بحرالمیت. ترجمه‌ی سعید کریم‌پور. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۹۷. 💠 بخش سوم: درباره‌ی آیه‌ی «یحرّفون الکلم عن مواضعه» قرآن دست‌کم در چهار جا به‌صراحت اعلام می‌کند که بعضی از یهودیان کلام خدا را تحریف می‌کردند و کلمات تورات را از جایگاه خود تغییر می‌دادند. عموما چنین برداشت شده که یهودیان الفاظ و عبارات تورات را تغییر داده‌اند یا چیزهایی از آن کاسته‌ یا بدان اضافه کرده‌اند. (بقره: ۷۵) (نساء: ۴۶) (مائده: ۱۳) (مائده: ۴۱) کلمه‌ی تحریف از ریشه‌ی «حرف» گرفته شده و به معنای «تغییر و تبدیل» است. این تغییر و تبدیل گاه در صورت الفاظ و عبارات است که به آن تحریف لفظی گفته می‌شود و گاه در معنای الفاظ و عبارات که به آن تحریف معنوی می‌گویند. کاربرد امروزیِ تحریف معمولا تحریف لفظی است، اما به نظر می‌رسد در گذشته معنای اولیه و اصلی آن تحریف معنوی بوده. برای نمونه، در کتاب العین، ذیل کلمه تحریف، این‌گونه آمده: «في القرآن تغيير الكلمة عن معناها»؛ در قرآن، تحریف به معنای تغییر دادن معنای کلمه است و نه صورتِ کلمه. ظاهرا، در آیات فوق، یهودیان کلمات را از جایگاه‌ها و مواضع معنایی خود تغییر می‌داده‌اند و معانی دیگری به تورات نسبت می‌داده‌اند، نه اینکه قدرت تغییر الفاظش را داشته‌اند. قرآن می‌گوید بخشی از یهودیان چنین می‌کرده‌اند و نه همه‌ی آنان: «فَرِيقٌ مِنْهُمْ؛ گروهى از آنان» یا «وَمِنَ الَّذِينَ هَادُوا؛ برخى از آنان كه يهودى‌اند». چگونه بعضی از یهودیان می‌توانستند در تورات دست ببرند و علما و عامه‌ی یهودیان در قبال آن سکوت کنند؟
آیا تورات تحریف شده است؟ .pdf
حجم: 6M
پرسش چهارم درود به دلیل اینکه آنچه که نوشتم طولانی بود، آن را در کانال شخصی خود نوشتم؛ و عکس آن را به پی‌دی‌اف تبدیل کردم. با این حال، گلچینی از آن را در اینجا می‌گذارم: قرآن از پیامبر می‌خواهد که برای صدق گفته‌ی خود به تورات ارجاع دهد. پس تورات نزد خداوند و پیامبر معتبر است که حَکَم واقع می‌شود. (آل‌عمران: ۹۳) قرآن به کسانی که بعضی امور را نمی‌دانند می‌گوید به دانشمندان و پژوهندگان تورات مراجعه کنند. (نحل: ۴۳؛ مشابه همین آیه، انبیا: ۷) ۱۲. گروهی از یهودیان به نزد پیامبر می‌آیند تا او را داور قرار دهند. قرآن به پیامبر می‌گوید چرا یهودیان، با وجود تورات که حکم خداوند در آن است، به‌سراغ تو آمده‌اند. و چگونه تو را داور قرار مى‌دهند، با آنكه تورات نزد آنان است كه در آن حكم خدا [آمده‌] است؟ سپس آنان بعد از اين [طلب داورى‌] پشت مى‌كنند، و [واقعا] آنان مومن نيستند. (مائده: ۴۳) اگر قرآن قائل به ازبین‌رفتن یا تغییر تورات باشد، چرا باید کتابی تحریف‌شده را ملاک و معیار حقانیت خود قرار دهد؟ چرا باید این‌قدر با آن محترمانه برخورد کند و از آن به بزرگی یاد کند؟ اگر تورات در زمان پیامبر تحریف شده بود، چگونه می‌توانست ملاک حق و باطل و معیاری برای داوری‌ها باشد؟ این هم آدرس کانال است اگر خواستید بخشی از متن را کپی کنید یا کاری دیگری داشتید، دسترسی‌تان به آسانی باشد: @porsedh1
پرسش دوم درود سپاس از توضیح مبسوط شما. با احترام، نکاتی را به‌صورت بندبند عرض می‌کنم. نقد من ناظر به حل‌نشدن پرسش اصلی است، نه دفاع یا تخطئه‌ی متن قرآن و شریعت اسلام. 1. پرسش اصلی من این نبود که «آیا قرآن مبهم است یا نه» و نه اینکه «عیب از قرآن است یا انسان‌ها». پرسش این بود: در وضعیتِ تکثرِ اجتناب‌ناپذیرِ قرائت‌ها، خداوند انسانِ صادق و حق‌جو را بر چه مبنایی مواخذه می‌کند؟ پاسخ شما عمدتا ناظر به دفاع از متن قرآن و نسبت‌دادن اختلاف‌ها به مفسران است؛ اما حتی اگر بپذیریم منشا اختلاف‌ها انسانی است، مسئله‌ی عدالت الهی در قبال انسانِ خطاپذیر همچنان باقی است. بنابراین پاسخ شما صورت مسئله را تغییر می‌دهد، نه حل. 2. فرمودید که اگر منصفانه و بدون مسلمات فرقه‌ای و صرفا با قواعد فنی و زبان عربی قرآن را بفهمیم، به وحدت می‌رسیم. اما این ادعا خود نیازمند اثبات است؛ زیرا: الف) قواعد زبان عربی به‌تنهایی تعیین‌کننده‌ی معنا نیستند؛ فهم آیه وابسته به نظریه‌ی مفسر درباره‌ی وحی، تاریخ، انسان، خدا، غایت شریعت و نسبت عقل و نقل است؛ ب) همه‌ی فرق اسلامی، همین قواعد زبانی را پذیرفته‌اند، اما به نتایج متعارض رسیده‌اند. پس اختلاف‌ها صرفا ناشی از پیش‌فرض‌های «غیرعلمی» نیست، بلکه ساختاری و معرفت‌شناختی است. فهم بی‌قرائت عملا ممکن نیست. 3. فرمایش شما درباره‌ی نقش رذائل نفسانی و مطامع دنیوی در برخی اختلاف‌ها، فی‌نفسه قابل انکار نیست و در تاریخ ادیان نیز مصادیقی دارد. بدیهی است که در پاره‌ای موارد، اختلاف‌سازی آگاهانه و از سر اغراض شخصی یا اجتماعی رخ داده است. اما نکته‌ی محل بحث این است که این تبیین، حتی اگر درست باشد، کفایتِ تبیینِ کلیِ اختلافات را ندارد؛ زیرا: بسیاری از اختلاف‌های بنیادین کلامی، فلسفی و عرفانی، میان اندیشمندانی شکل گرفته که از حیث تقوا، زهد و صداقت فکری مورد قبول طیف‌های مختلف بوده‌اند؛ این اختلاف‌ها صرفا در فروع یا منافع نبوده، بلکه در تلقی از مفاهیمی چون وحی، عقل، خدا، انسان و نجات رخ داده است؛ بنابراین، ریشه‌ی این اختلاف‌ها را نمی‌توان صرفا به انگیزه‌های نفسانی یا اهداف اختلاف‌سازانه فروکاست. در نتیجه، حتی اگر بپذیریم برخی اختلاف‌ها معلول انگیزه‌های نادرست بوده‌اند، بخش قابل‌توجهی از تکثر قرائت‌ها همچنان ریشه در محدودیت‌های معرفتی انسان و ماهیت تفسیرپذیر متن قدسی دارد؛ امری که مستقیما به مسئله‌ی عدالت الهی در داوری انسان‌ها بازمی‌گردد. 4. فرمودید در عصر غیبت، میان «بی‌حجتی» و «نیم‌حجتی» باید دومی را برگزید. اما: خودِ تشخیص «نیم‌حجت» بودن مرجع تقلید، یک قرائت خاص از دین است؛ ما با قرائت‌های متفاوت از نیابت امام، مرجعیت، حدود تقلید و نقش عقل مواجهیم؛ بنابراین تکثر، از سطح متن به سطح مرجعیت منتقل می‌شود، نه اینکه رفع گردد. (همچنین این پرسش پیش می‌آید: به کدام نیم‌حجت رجوع کنیم، وقتی میان اهل کلام تکثر وجود دارد و به تبع آن، مراجع نیز متکثرند؟ برای مثال، یکی می‌گوید نماز مسافر شکسته است و دیگری می‌گوید کامل.) ارجاع به امام غایب، مسئله‌ی معرفت‌شناختی اختلاف را حل نمی‌کند، بلکه آن را به مرحله‌ی بعدی منتقل می‌سازد. 5. حتی اگر بپذیریم: متن الهی شفاف است؛ اختلاف‌ها ناشی از انسان‌هاست؛ و راه صحیح نزد خدا واحد است؛ باز این پرسش باقی است: انسانی که با صداقت عقلانی و اخلاقی، بدون عناد و طمع، به قرائتی غیر از قرائت رسمی(قرائت حوزه) رسیده، بر چه مبنایی مستحق عقاب است؟ و فراتر از آن: تفاوت وجودیِ چنین انسانی با یک غیرمسلمانِ حق‌جو که صادقانه در پی حقیقت بوده، دقیقا در کجاست که موجب ثواب و عقاب متفاوت می‌شود؟ آیا معیار نجات، «درست‌باور بودنِ قرائت» است یا «صدق در طلب حقیقت»؟ و اگر اولی است، عدالت الهی در وضعیت تکثر اجتناب‌ناپذیر قرائت‌ها چگونه حفظ می‌شود؟ 6. در بخش سوم می‌فرمایید گاهی برخی افراد، به‌دلیل مطامع مادّی و دنیوی، با «قرائت صحیح از دین❗️» مخالفت می‌کنند. پرسش دقیقا همین است: قرائت صحیح دین چیست و معیار تشخیص آن برای مکلف کدام است؟ منِ محقق نیز مدعی‌ام که قرائت من از دین، مستند به قرآن، عقل، وحی و حدیث است؛ همان‌گونه که شما نیز قرائت خود را با همین ادله صحیح می‌دانید. اکنون اگر من، بدون عناد و طمع، با تحقیق و تأمّل، به این نتیجه برسم که مثلا قرائت نواندیشان دینی از حیث عقلانیت، انسجام درونی و سازگاری با قرآن ـ دست‌کم به گمان من ـ موجه‌تر است، وضعیت من در داوری الهی چگونه خواهد بود؟ در چنین حالتی، اختلاف نه از سر منافع دنیوی است و نه از سر هواهای نفسانی، بلکه حاصلِ داوریِ عقلانیِ یک مکلفِ صادق در میان قرائت‌های رقیب است. پرسش این است که خداوند بر چه مبنایی مرا مواخذه می‌کند که چرا به قرائتی غیر از قرائت رسمیِ حوزوی (که شما آن را «قرائت صحیح» می‌دانید) رسیده‌ام؟
اگر معیار نجات، صرفا انطباق با یک قرائت خاص(قرائت حوزه) باشد، آنگاه با توجه به تکثر قرائت‌ها و نبودِ دسترسی قطعی و بی‌واسطه به «قرائت صحیح»، مسئله‌ی عدالت الهی همچنان حل‌نشده باقی می‌ماند. فرض کنید منِ محقق، پس از بررسی و تأمّل، به این نتیجه رسیده‌ام که نماز مسافر باید کامل خوانده شود، همان‌گونه که برخی اندیشمندان مانند آیت‌الله صادقی تهرانی نیز معتقدند، و نه شکسته. اگر من در مسافرت نماز را کامل خواندم، پرسش این است: خداوند به چه دلیل نماز من را قبول نخواهد کرد و مرا در روز جزا مواخذه خواهد کرد که چرا قرائت رسمی حوزه را قبول نکردم؟ حال این مثال را به مسائل دیگر و بنیادی‌تر تعمیم می‌دهیم: در مسائلی مانند ایمان و کفر، نجات اخروی، یا حتی فهم وحی(لفظ‌به‌لفظ الهی‌ست؟ یا تجربه‌ی نبوی‌ست؟) و نقش عقل، هر فرد مکلف ممکن است پس از تحقیق و تفکر، به قرائتی برسد که با قرائت رسمی حوزوی متفاوت است. همان‌گونه که در مثال نماز مسافر، اختلاف تنها در نحوه‌ی عمل است، در مسائل بنیادی‌تر اختلاف در فهم حقیقت دین است و این فهم در نحوه‌ی عمل نیز موثر است؛ در همه‌ی این موارد، اختلاف ناشی از داوری عقلانی و صداقت در طلب حقیقت است، نه هواهای نفسانی یا مطامع دنیوی. بنابراین پرسش اصلی پابرجاست: اگر معیار نجات صرفا «مطابقت با قرائت رسمی حوزه» باشد، عدالت الهی چگونه با تکثر اجتناب‌ناپذیر قرائت‌ها و محدودیت دسترسی انسان به حقیقت مطلق برقرار می‌شود؟