446.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسیجی؛
آسد علی بودن،...
هم پزه، هم سبک زندگیمه 🧋📿🕶️
📌@a_halekhoob
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانیِ علی :
مجتبیِ علیِ...
📌@a_halekhoob
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگم ..
دلتنگ ِ..
لبخند آقای شهیدم : )💔
#آقـای_شهیدم
📌@a_halekhoob
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگ نظامی؛
مذهبی 📿
باشه؟
📌@a_halekhoob
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگ 🕶
ولی نیرو های امنیتی ها تو یه سطح دیگه اند...... ❤️
628.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توانایی اینو دارم ساعت ها برای اون در گریه کنم... 🥀
چون آن دَر فرق دارد..
📌@a_halekhoob
🌊الفبای حال خوب 🎼
🪴«هواتو دارم»🪴 #94 اصلا حس جدایی از خانواده نداشتم گربه هم نکردم فکر میکردم یک نفر جدید به خ
🪴«هواتو دارم»🪴 #95
بعد از کلی اصرار، مرتضی گفت: آخر عروسی که همه رفتن، فامیل نزدیک توی دو تا میز بشینن. من و ستاره می آیم به خاله ها و عمه ها
و فامیل نزدیک خوشامد میگیم که فیلمش هم یادگاری بمونه
از تالار که درآمدیم از همان ابتدای مسیر آتش سوزاندن های رفقای
مرتضی شروع شد در همان مسیر کوتاه تقريباً همه کفشدوزک های
روی ماشین عروس کنده شد. بعدها این کفشدوزک ها را خانه اقوام
و دوستان میدیدیم که یادگاری نگه داشته اند هنوز زیاد از سالن
عروسی دور نشده بودیم که مرتضی شیشه ماشین را پایین کشید و
به حاج آقا شمس گفت: «حاج آقا بریم؟
فقط شنیدم که حاج آقا گفت: بگاز بریم بهترین کاره
مرتضى حتى فرصت نداد بپرسم کجا قرار است برویم چادر و
کلاه و تاج لباس عروس اجازه نمی داد درست مسیر را ببینم فقط
می دانستم که خیابان های محله مینی سیتی هستیم چند دقیقه
بعد مرتضى ماشین را نگه داشت و گفت: «خانم پیاده شیم.
با تعجب گفتم به این زودی رسیدیم خونه؟ چادرم را که کنار
زدم چشمم افتاد به گنبد قشنگ مزار شهدای گمنام شهرک
شهید محلاتی از سؤال های بقیه که می پرسیدند اینجا کجاست
دیگه؟ و چرا از ماشین پیاده شدین؟ فهمیدم که مرتضی با
هیچ کس هماهنگ نکرده است.
دست من را گرفت و تا پای پله های گنبد جلو رفتیم. همه فامیل و
آشنا هم دنبال ما آمدند با لباس عروس نمی شد آن همه پله را بالا
رفت. به ناچار همان جا پایین پله های مسیر ورودی مقبره ماندم و
شروع کردم به خواندن فاتحه مرتضی ولی داخل زیارتگاه رفت ودو رکعت نماز خواند.
ادامه دارد.....
#هواتو_دارم
📌@a_halekhoob
📌@a_halekhoob
🌊الفبای حال خوب 🎼
🪴«هواتو دارم»🪴 #95 بعد از کلی اصرار، مرتضی گفت: آخر عروسی که همه رفتن، فامیل نزدیک توی دو تا
🪴«هواتو دارم»🪴 #96
چون مرتضی ببن هم سن و سال های خودش در مجموعه صفا، جزء اولبن نفراتی بود که ازدواج کرد، این کارش بین همه مسجد صفایی ها رسم شد و هر کدام که عروسی کردند بعد از تالار
چند دقیقه ای کنار مزار شهیدای گمنام حاضر می شدند.
سفر ماه عسلمان به مشهد مصادف شده بود با جشن میلاد
امام رضا . همه جا چراغانی بود و شادمانی ریخته بود در
خیابان های اطراف حرم عصر روز اولی که داشتیم می رفتیم برای
زیارت دلمان نمی آمد حتی یک لحظه چشم از گنبد برداریم در
خیابان امام رضا رفتیم وسط خیابان لاین اتوبوس های بی آرتی و
راه افتادیم سمت حرم نشاط خاصی همه شهر را گرفته بود. هوا هم
که اول پاییز بود و عالی نه گرم بود نه سرد.
زیارت اولی که نگاهم به ضریح افتاد حال عجیبی داشتم به
امام رضا با گفتم: من همه زندگیم رو از شما دارم. روی کارت
عروسی مون هم اسم شما رو زدیم که حواستون به زندگی مون باشه.
الان هم اومدم بگم ممنون این همه محبتتونم آقا نذارید دست
من از دستتون جدا شه.
هفت هشت ساعت هم که حرم می ماندم، سیر نمی شدم. ولی
مرتضی این طور نبود به آداب ورود مقید بود. اینکه آهسته قدم
بردارد و زیرلب ذکر بگوید در حرم خیلی ادب میکرد و در هر
زیارت سعی می کرد شأن احساس حضور در محضر امام را حفظ
کند و در حال حواس پرتی در حرم نباشد. همیشه در زیارتها
می گفت: تا دیدی توی حرم حواست رفته به حواشی که این چرا
اینجا خوابیده اون چرا کجه این چرا اون طوریه دیگه خودت
متوجه شو که حواست پرت شده بیشتر از اون نباید توی حرم
بمونی تا شیرینی زیارت کم نشه.
ادامه دارد....
#هواتو_دارم
📌@a_halekhoob
📌@a_halekhoob
دلتراخانهٔامیرالمومنینکن ؛
چونخانهیعلیرا ، زهراجارومیزند🤍.‘.
-شبتون زهرایی🤍
📌@a_halekhoob