هدایت شده از دههنودیها
#دههنودیها
#راز_شهر_امید
9⃣قسمت نهم
غیب شدن
همه دور وراجزاده و پولکیان جمع شدند. آقای مدیر نگاهی به آن دو انداخت و پرسید: «چی غیب شده؟»
وراجزاده، در حالی که هنوز نفس نفس میزد، گفت: «همان دو مرد مشکوک! به جان خودم، اصلاً از مغازه بیرون نیامدند. من و پولکیان چهارچشمی حواسمان به مغازهی آقا فریبرز بود.»
آقای مدیر با آرامش گفت: «خب پسرم، اول چند تا نفس بکش، بعد ماجرا را تعریف کن.»
وراجزاده ساکت شد؛ اما هنوز یک نفس درست و حسابی هم نکشیده بود که دوباره شروع کرد: «وقتی آقا فریبرز دعوایمان کرد، همهی بچهها فرار کردند ولی من و پولکیان فرار نکردیم.»
بعد برگشت سمت پولکیان و پرسید: «مگر نه؟»
پولکیان فقط سرش را چند بار بالا و پایین برد. اصلا نفسش بالا نمیآمد که چیزی بگوید.
وراجزاده ادامه داد: «یواشکی پشت جعبههای جلوی درِ مغازهی آقا فریبرز قایم شدیم.»
و دوباره از پولکیان پرسید: «مگر نه؟»
این بار فقط یک صدای خفه مثل صدای اگزوز ماشین از گلوی پولکیان بیرون آمد. وراجزاده گفت: «بعد، یک خانم با کالسکه وارد مغازه شد. ما هم دوتایی پشت کالسکه قایم شدیم و یواشکی رفتیم توی مغازه.»
پولکیان بالاخره زبانش باز شد و گفت: « باورتان نمیشود، هر طرف را نگاه کردیم، نبودند! بالا، پایین، چپ، راست، آن دو مرد سبیلوی مشکوک نبودند. انگار دود شده و رفته بودند توی هوا."
بلبلزاده آبمیوهاش را سر کشید و پرسید: "آقا فریبرز چی؟ خوراکیها چی؟ سر جایشان بودند؟" وراجزاده گفت: "بله شکمو خوراکیها ناپدید نشدند. آقافریبرز هم انگار نه انگار دو نفر توی مغازهاش غیب شدند، روی صندلیاش نشسته بود و به اخبار گوش میداد.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد شنگولآبادی گفت: «باید برویم از آقا فریبرز بپرسیم که توی مغازهاش چه خبر است.»
ویندوزیان گفت: «حتماً! او هم خیلی راحت مینشیند و فرمول غیب کردن آقای امیدوار و آن دو مرد مشکوک را به ما میدهد.»
وراجزاده با هیجان گفت: «بیایید نقاب بزنیم بعدش یکهو برویم توی مغازه و از آقا فریبرز اعتراف بگیریم.»
فرمایشی سریع گفت: «نه، اینطوری نمیشود.»
بعد مکثی کرد و ادامه داد: «من یک فکر بکر دارم. میتوانیم سرِ کوچه کارهای شهر امید را اجرا کنیم؛ مثلا یک نمایشگاه خیابانی راه بیندازیم.»
بخوانیان گفت: «این خیلی خوب است. هم کارها عقب نمیافتد، هم حواسمان به مغازه هست.»
چشمهای بچهها برق زد. هرکدام از کاری که میتوانستند در نمایشگاه انجام بدهند حرف زدند.
آقای مدیر هم لبخند بر صورتش نشست. به نظر میآمد از این تصمیم بچهها راضی است.
اما ناگهان ژیگولنژاد داد زد: «فایدهای ندارد.»
همه ساکت شدند.
او دستش را پشت گردنش گذاشت و گفت:
«مگر یادتان رفته؟ تا وقتی این لکههای خاکستری هستند، هیچکدام از ما نمیتوانیم کارمان را درست انجام بدهیم.»
🌐 کانال دههنودیها
@daheyenavadiha
🌐 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
🎉 خبر مهم، خبر داغ!
نمایشگاه بینالمللی کتاب آغاز شده و امسال بهصورت مجازی هم در دسترس شماست 📚✨
🌟 نشر لبیک نیز با مجموعهای از کتابهای سالم، مفید و خواندنی ویژهی کودک و نوجوان حضور دارد.
کافیست وارد سایت نمایشگاه کتاب شوید و نام «نشر لبیک» را جستوجو کنید تا کتابهای خواندنی ، پیش رویتان باز شود.
📦 خبر خوب اینکه ارسال کتابها رایگان است!
و چه زیباست که به یاد داشته باشیم:
رهبر شهیدمان فرمودند:
«بچهها را به کتابخوانی عادت دهید و کتابهای مفیدِ مناسب سن آنها تهیه کنید.»
فرصت را از دست ندهید؛
با یک انتخاب خوب، آیندهای روشنتر برای فرزندانمان بسازیم 🌱📖
🍏 آیقصه
@aayghesseh
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
بسم الله الرحمن الرحیم
چسبناکِ زورگو
دَنننننگ…
توپ خورد توی صورت سفیدبال!
فندقی بال زد و کنار سفید بال نشست و گفت:«حواست کجاست؟»
سفیدبال دور دورها را نشان داد و گفت:« آن سیاهی را ببین! به طرف ما میآید.»
پرطلایی با تعجب گفت:« چه قدر بزرگ است!»
سیاهی نزدیک و نزدیک تر شد.
سیاهی یک بادکنکِ گنده و براق بود!
بادکنک سیاه با صدای کلفتش گفت:«به به، چه آب و هوایی! همینجا میمانم.»
بعد رو کرد به پرستوها و گفت:« زود بروید جای دیگر بازی کنید، اینجا مال من است.»
سفیدبال اخم کرد و گفت:« اینجا آسمان ماست، آن دشت پایین هم خانهمان است، خودت برو جای دیگر.»
بادکنک سیاه بلند بلند خندید و گفت:« حریف من نمیشوی!»
سفیدبال محکم توپش را شوت کرد به طرف بادکنک سیاه. توپ به بادکنک چسبید.
بادکنک سیاه با عصبانیت غرید:« زود بروید!»
سفیدبال و دوستانش بقیه پرستوها را خبر کردند.
پرطلایی گفت:« اگر دیگر نتوانیم درآسمان پرواز کنیم چه؟»
یکی گفت:« بهتر است کوچ کنیم!»
بقیه پرستوها سرتکان دادند.
پرستوی پیر گفت:« اینجا خانه ماست .باید بیرونش کنیم!»
پرستوی دیگری گفت:« آنقدربهش نوک میزنیم تا بترکد!»
سفیدبال ماجرای چسبیدن توپش به بادکنک را تعریف کرد.
همهمه بیشتر شد.جلسه پرستوها چند ساعت طول کشید. بالاخره همه باهم نقشهای کشیدند.
صبح روز بعد، وقتی بادکنکِ زورگو چشمهایش را باز کرد، آسمان سیاه بود چون یک عالمه پرستو توی آسمان، بالِ هم را گرفته بودند.
بادکنک سیاه خنده ای کرد و گفت:« هیچ کاری از دستتان بر نمیآید.»
بعد چرخید طرف دیگرش را نشان داد و گفت:« ببینید این پرهایی که اینجا چسبیده، مال پرندهای در جنگل آنطرف کوه است.»
بعضی پرستوها ترسیدند اما بالهایشان را رها نکردند.
پرستوی سفید محکم داد زد:« حالا وقتش است!»
همه با هم شروع کردند به بال زدن و فوت کردن!
کم کم بادکنک سیاه تکان خورد و به طرف درخت حرکت کرد.
هر چه تلاش کرد تا سرجایش محکم بایستد نتوانست.
اما دوباره خندید و گفت:« هر وقت خسته شدید دوباره بر میگردم.»
یکدفعه صدای وحشتناکی در دشت پیچید.
بووومب…
سفیدبال شروع به چرخیدن کرد:« جانمی جان، موفق شدیم!»
بادکنک سیاه به شاخههای تیز خورده و ترکیده بود!
پرستوها شب قبل، شاخههای خشک و تیز را با گِل به نوک درخت بزرگ وصل کرده بودند.
صدای شادی پرستوها در هوا پیچید.
نویسنده: خانم شجری
🍏 آیقصه
@aayghesseh
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
«.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
چسبانک زورگو
نویسنده: خانم شجری
قصهگویان:
حلما رجب زاده _ زهرا والی نیا پور
#مدرسهبیان
🍏 آیقصه
@aayghesseh
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
🤲 الحمدلله نمایشگاه مجازی کتاب تا ۴ خرداد تمدید شد.
👌 شما میتونید کتاب دههنودیها ۱ و ۲ رو با ۱۵ درصد #تخفیف و #ارسالرایگان از طریق آدرس نمایشگاه مجازی کتاب سفارش بدین و درِ خونه تحویل بگیرین:
🌐 پیوند سفارش نمایشگاه مجازی کتاب:
https://book.icfi.ir/
🔹 بعد از ورود، نام انتشارات #لبیک رو جستجو بزنید و بعد مراحل سفارش را تکمیل کنید.
🇮🇷 همچنین میتونید با ارسال این کلیپ، کتاب دههنودیها رو به اطرافیان و آشنایان و دوستانتون معرفی کنید. 👇👇
هدایت شده از نهاد کتاب لبیک اندیشه
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترویج کتابخوانی 📚
تشویق به کارِ تشکیلاتی 🤝
تقویت روحیهٔ «گذشت، امید، خودباوری» 🇮🇷
توجه به ولایتپذیری 😌
هوشیاری در بحبوحهٔ مشکلات 🧐
آمیختگی داستان با چاشنی طنز 🤣
🔰 پدر و مادرای دغدغهمند!
دیگه از یک کتابِ خوب برای رشد تفکر فرزندتون چی میخواین؟
🔹 کتابی جذاب و دوستداشتنی برای همهٔ
🇮🇷 "دههنودیها" 🇮🇷
💠 سفارش کتاب:
@ketabyar_labbayk
۰۹۱۵۳۱۲۰۴۱۸🌐 کانال نهاد کتاب لبیک اندیشه https://eitaa.com/joinchat/690487705Cc65fa514a5
عروسک کوکی
عروسک کوکی، یکدفعه افتاد روی زمین و از خواب پرید. تمام بدنش درد گرفته بود.
چشمانش را مالید و با خودش گفت: «اینجا کجاست!؟»
اتاق تاریک بود و کلی وسایل قدیمی روی هم تلنبار شده بود. کوکی گوشهای نشست که یکدفعه سوسک بزرگی از زیر وسایل بیرون آمد. کوکی جیغ کشید: «باید بروم بیرون.» دور و بر را نگاه کرد؛ در بزرگی نیمه باز بود. از لای در حیاط را نگاه کرد. یک گربه تپل مپل جلوی آن لم داده بود. کوکی از ترس عقب پرید. و زیر لب گفت: «فهمیدم! باز این گربه بدجنس شیطنت کرده. او من را آورده اینجا!»
کوکی چند لگد به در زد، اما گربه از جایش تکان نخورد که نخورد.
کوکی نگاهی به اطراف انداخت. سوسک بزرگ، قرقره نخی رابه طرف او هُل داد. عروسک به آن دقت کرد. خم شد. قرقره کوچک را برداشت و فورا آن را به طرف گربه پرت کرد، میومیوی گربه بلند شد. غلتی زد و دوباره لم داد.
کوکی پوفی کرد: «حالا چه طوری پیش مهتاب برگردم؟»
ناگهان چشمش به چند جعبه افتاد. به سختی یکی از آنها را کنار دیوار گذاشت، بعد هم یکی دیگر را روی آن.
نفس نفس زنان گفت: «جانمی جان! از پنجره میروم بیرون.»
به هر زحمتی بود روی برجی که ساخته بود، ایستاد که یکدفعه....
شتررررق.....
همهی جعبهها ریخت. کوکی افتاد کنار دیگ سیاه و پخش زمین شد.
از درد آه کشید. نگران شل شدن پیچ و مهرههایش شد. دیگ غر زد: «چه می خواهی کوچولو!» کوکی جواب داد: «من کوکی هستم. دوستِ مهتاب.»
دیگ بلند بلند خندید: «احتمالا دیگر دوستِ مهتاب نیستی چون او، تو را در انبار انداخته.»
کوکی لبش را گاز گرفت.
با تکان دیگ، گرد و خاک همه جا را پر کرد.
کوکی سرفهاش گرفت.
دیگ سیاه دوباره گفت: «مهتاب تو را فراموش کرده.»
کوکی بغض کرد و گفت: «نه! حتما تقصیر پشمالو هست!»
همان وقت سوسک بزرگ، تند تند به سمت آنها دوید. شاخک هایش را تکان داد و با سرعت رفت داخل شکاف.
عروسک کوچولو گفت:
«شاید بتوانم از شکاف بیرون بروم!»
دیگ دندان قروچهای کرد و گفت: «اما آن شکاف خیلی کوچک است.»
کوکی به شکاف خیره شد. یاد مهتاب افتاد که همیشه برای هر کاری تلاش میکرد.
نفس عمیقی کشید و آرام آرام داخل شکاف شد.
لباسش به گوشههای تیز شکاف گیر کرد و پاره شد.«مهم نیست.»
این را گفت و جلوتر رفت. هوای داخل شکاف گرم و گرمتر میشد.
گلوله های خاک و سنگ همه جا را پوشانده بود. بدن کوکی پر از خط و خشهای بزرگ و کوچک شد اما او همچنان پشت سرِ سوسک حرکت میکرد.
عرق از سر و روی آنها میریخت ولی آنقدر به راهشان ادامه دادند که
بلاخره به آخر شکاف رسیدند.
«واای!»
سطل بزرگی راه را بسته بود.
کوکی با دیدن آن، ناامید شد و کنار سوسک نشست.
یکدفعه صدای مهتاب را از توی حیاط شنید:
«مامان! کوکی را ندیدی؟»
کوکی از جا پرید. صدای گریهی مهتاب با آواز پرندهها قاطی شده بود. دل کوکی پر از غصه شد. به سختی ایستاد. پیچ قدیمیاش تقتق صدا داد.
ناگهان چشمکی زد و به سوسک گفت: « لطفا من را کوک کن.»
سوسک پیچ کوکی را چرخاند و چرخاند.
کمی که گذشت دست از کار کشید.
کوکی به هر زحمتی بود دستش را به پیچ گرفت و هر دو همزمان شروع به چرخاندن پیچ کردند.
چند لحظه بعد، آواز چرخ دندههای عروسک، در حیاط پیچید.
مهتاب با خوشحالی تکرار کرد: «کوکی!کوکی!»
به طرف صدا دوید. ناگهان پایش به سطل خورد. آن را برداشت و با دیدن کوکی اشکهایش را پاک کرد و لبخند زد.
نویسندگان: گروه دختران داستان پرداز
یک کار جمعی از نویسندگان نوجوان👏🏻👏🏻👏🏻
#مدرسهنویسندگی
🍏 آیقصه
@aayghesseh
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
- (2).mp3
زمان:
حجم:
4.9M
عروسک کوکی
نویسندگان:
دختران داستان پرداز
قصهگویان:
فاطمه عباسزاده _ زینبسادات بیضایی
#مدرسهبیان
🍏 آیقصه
@aayghesseh
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab