✳️ پیشنهادی در اوج بیکاری چارلی
یک ماه به پایان قرارداد من با کیستون مانده بود و تا آنوقت هیچ شرکت فیلمبرداری پیشنهادی بهم نکرده بود. دیگر داشتم کلافه میشدم و خیال میکنم سِنت از حال و روزم خبر داشت و پی فرصت مناسب میگشت.
معمولاً در پایان هر فیلم پیشم میآمد و با شوخی و لودگی بیخ خِرم را میچسبید تا فیلم دیگری شروع کنم و اکنون با اینکه دو هفته بود کار نکرده بودم، ازم کناره میگرفت. رفتارش مؤدبانه بود ولی دُم لای تله نمیداد و چغری میکرد.
با وجود این واقعیت تلخ، اعتمادم هرگز رنگ نباخت. حالا که کسی پیشنهادی بهم نمیکند، نباید در قافیهٔ شعری که گفتهام بمانم. خودم دست به کار میشوم. چرا نشوم؟ هم دلگرم بودم و هم اعتماد به نفس داشتم. یاد آن لحظه بموقعی میافتم که این احساس در من جان گرفت: داشتم درخواستنامهای در برابر دیوار استودیو امضا میکردم.
پس از اینکه سیدنی به شرکت کیستون پیوست، چند فیلم موفقیتآمیز ساخت. یکی از این فیلمها به اسم «زیردریایی دزدان» رکورد فروش را در سرتاسر جهان شکست. سیدنی در این فیلم از همه نوع ترفند دوربین بهره گرفته بود و از آنجا که در کارش آدم بسیار موفقی بود، با او وارد گفتوگو شدم تا با من شریک شود و هر دو، شرکتی برای خودمان راه بیندازیم. بهش گفتم: «تنها به یک دوربین احتیاج داریم و محوطهای هم برای استودیو.» ولی سیدنی محتاط و محافظهکار بود. میپنداشت احتمال توفیق در این کار چندان زیاد نیست. به گفتهاش افزود: «تازه، احساس هم نمیکنم درست باشد دست از حقوقی بردارم که بالاترین رقم دستمزدی است که به عمرم گرفتهام.» چنین بود که یک سال دیگر به همکاریاش با شرکت کیستون ادامه داد.
یک روز کارل لامل از شرکت یونیورسال تلفن کرد و گفت میل دارد برای هر فوت از فیلم، ۱۲ سنت به من بدهد و هزینه فیلمهای مرا بر عهده بگیرد. ولی نمیخواست در هفته یک هزار دلار دستمزد بهم بدهد. این بود که از این پیشنهاد هم ثمری به بار نیامد.
کمی بعد جوانکی به نام جِس رابینز که نماینده شرکت اسانی بود، بهم گفت شنیده است من پیش از امضای قرارداد، ۱۰ هزار دلار دستخوش میگیرم و ۱۲۵۰ دلار هم حقوق. این دیگر برایم تازگی داشت. تا وقتی او به این نکته اشاره نکرده بود، هرگز به فکر ۱۰ هزار دلار دستخوش نیفتاده بودم ولی از آن لحظه خجسته به بعد، این گفته فکرم را سخت به خود مشغول کرد.
#چارلی_چاپلین
#سرگذشت_من
#جمشید_نوایی
انتشارات سهروردی
صفحات ۲۰۴ و ۲۰۵.
@Ab_o_Atash
✳️ سکوت مرحوم پرورش به توصیه امام
بنده سال ۱۳۶۰ در کابینه آقای مهندس موسوی با ایشان [مرحوم سیدعلیاکبر پرورش] آشنا شدم. شاید هم بهتر باشد بگویم در دولت شهید باهنر در دوران ریاستجمهوری شهید رجایی! در آن کابینه من وزیر پست و تلگراف و تلفن و مرحوم آقای پرورش وزیر آموزشوپرورش بودند و در حاشیهٔ جلسات دولت با ایشان جلساتی داشتیم.
یادم هست در دورهای که بنیصدر رأی آورد، یکجورهایی حزب جمهوری اسلامی مات شد! فضای یأسآلودی بر نیروهای اصیل انقلاب و کسانی که در حزب جمهوری اسلامی بودند و بر طرفداران آن، حاکم شد. پس از آن بود که جلسهای در حزب تشکیل شد تا برای نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی تصمیمگیری شود. این جلسه در دفتر مرکزی حزب، یعنی همانجایی که انفجار در آن روی داد و شهید بهشتی و یاران ایشان به شهادت رسیدند، در حضور ایشان و آیتالله موسویاردبیلی تشکیل و بحث شد که پس از این شکست بزرگی که حزب خورده بود، آیا اساساً درست است در انتخابات مجلس شرکت کند یا باید از این کار خودداری کند؟ در این زمینه
دیدگاههای گوناگونی مطرح شد اما نهایتاً تصمیم بر آن شد در انتخابات مجلس شرکت کنیم. خوشبختانه این انتخابات برای حزب موفقیت بزرگی به همراه آورد و اکثر کاندیداهای آن به مجلس راه یافتند. مرحوم پرورش هم در زمره راهیافتگان بودند.
ایشان به دلیل اطلاعات عمیقی که در ادبیات، قرآن و عرفان داشتند، دارای جذابیتهای اخلاقی و عاطفی زیادی بودند. ایشان سخت به علامه طباطبایی علاقهمند بودند، به همین دلیل در اوایل انقلاب جزو معدود افرادی بودند که تفسیر دشوار المیزان را خوب خوانده و خوب هم فهمیده بودند و میتوانستند همیشه مسائل را به شکل خوبی جمعوجور کنند. ایشان جلسات روزنامه [رسالت] را هم با طنز در کنار قاطعیت بهدرستی اداره میکردند و نتیجهگیریهای بسیار خوبی داشتند.
[درباره رابطه ایشان با شاگردانشان هم] بویژه در سپاه و نهادهای مختلف اصفهان، کمتر کسی را دیدهام که به ایشان علاقه نداشته باشد. علتش هم این است که اغلب آنها در مقطعی به نوعی شاگرد ایشان بودند و از طریق ادبیات و معارف دینی با ایشان پیوند عمیقی برقرار کرده بودند. این علاقه تا همین اواخر هم بین ایشان و شاگردانشان برقرار بود و تجلی آن را در تشییع جنازه ایشان دیدیم که واقعاً از همه اقشار آمده بودند. حتی در یکی از روزنامههای اصلاحطلب مقالهای از آقای شیرزاد دیدم که از خاطرات خوب دوران شاگردیاش با مرحوم آقای پرورش نوشته و از ایشان تجلیل کرده بود.
حضرت امام هم ایشان را خوب میشناختند و هم به ایشان علاقه داشتند. مرحوم آقای پرورش در واقع یکی از رهبران انقلاب در اصفهان بودند و در این زمینه جایگاه و نقش ویژهای داشتند. این نکتهای است که دوست و دشمن بر آن معترفند. ایشان با مرحوم آقای طاهری امام جمعه اصفهان اختلافاتی داشتند، ولی حضرت امام در دیداری فرمودند: آقای طاهری امام جمعه اصفهان و نماینده ولی فقیه است، برای اینکه در اصفهان مشکلی پیش نیاید، ایشان سکوت کنند و ایشان به این توصیه حضرت امام عمل کردند.
#سیدمرتضی_نبوی
تارنمای پژوهشکده تاریخ معاصر
۷ دی ۱۳۹۴
@tdejakam
✳️ بزرگترین منکر، توصیهٔ صندوق بینالمللی پول است
در زمان صدارت آقای هاشمیرفسنجانی که آقای دکتر روغنیزنجانی معاون و رئیس سازمان برنامه و بودجه بود، من سه مقاله در روزنامه رسالت نوشته بودم با عنوان «منکرات بزرگ» و مدعی شده بودم بزرگترین منکری که باید از آن نهی کنند، همین مدل نئوکلاسیک تعدیل صندوق بینالمللی پول است.
در تماسی تلفنی، برادر محترم آقای روغنیزنجانی گفت من چه کنم؟ به قم رفتم، با آقای مصباح حرف زدم، با آقای سیدمنیرالدین حسینی صحبت کردم، مدلی نداشتند و اضافه کرد: البته من قبول دارم راسیونالیسم علمی محض با اسلام ناسازگار است. بعد از من پرسید تو اگر جای من بودی چه میکردی؟
پاسخ دادم: دو کار میکردم که تو نمیکنی؛ اول آنکه برای تبیین مشکل و تجویز نحوهٔ درمان آن بین مدلهای رقیب برای توضیح یک پدیده به مدل و الگویی متوسل میشدم که سازگاری بیشتر یا ناسازگاری کمتری با عقاید مردم و اقتضائات ملی دارد.
دوم آنکه ۲۰ اقتصاددان معتقد به تمامیت اسلام برای ادارهٔ جامعه و ۲۰ طلبهٔ فاضل اقتصاددان را در ساختمانی مستقر میکردم و تمام امکانات را در اختیارشان قرار میدادم تا پنج سال دیگر کاسه چه کنم در دستم نباشد. بعد هم مدل ابداعی آنها را بدون واهمه در بوتهٔ عمل میپروراندم تا تدریجاً کمال یابد. شما الان بودجه و امکانات در اختیار داری و من ندارم.
در انتها گفت: البته من چندان هم قبول ندارم که راسیونالیسم با اسلام تعارض دارد!
#احمد_توکلی
دوماهنامه گفتمان الگو
شماره ۱۱، آبان ۱۳۹۵
صفحه ۵۰.
@Ab_o_Atash
✳️ قولی که امام به من داد...
موقع خداحافظی به امام گفتم: «آقاجان! من میدونم که پیروز میشیم، شما هم تشریف میآرین ایران، ولی میخوام وقتی اومدین ایران باز هم شما رو ببینم.»
امام لبخند ملیحی زدند. فکر کنم هنوز تئاتر من یادشان بود. گفتند: «شما آزادی هر وقت خواستی بیای. وقتی بگی «مشهدی»، من متوجه میشم که شما هستین.» به روی پاهایم بند نبودم. با خوشحالی گفتم: «امام! شما رو به خدا یادتون نره این حرفتون. من و شما قرار بستیم که بیام دیدنتون.» امام هم گفتند: «نه. من یادم نمیره.»
اصلاً دلم نمیخواست آن لحظات تمام بشود، ولی امام کار داشتند و باید به کارهایشان میرسیدند. وقتی آمدیم توی حیاط، پسرشان احمدآقا و نوه امام داخل حیاط بودند. من به حاجاحمدآقا گفتم: «من عکس امام رو میخوام.»
احمدآقا با مهربانی لبخندی زد و گفت: «حاجخانم! تو فرودگاه تهران اگه ساواک این عکس و رسالهٔ امام رو ازتون بگیره خیلی اذیتتون میکنه.»
سری تکان دادم و گفتم: «الهی قربون امام بشم. اولاً که هیچکس نمیتونه کاری بکنه. بعد هم اگه من رو بگیرن، هر اتفاقی بیفته و هر بلایی سرم بیارن، اصلاً عیب نداره.»
از خانهٔ امام که آمدم بیرون، عکس و رسالهشان دستم بود و تنها چیزی که میدانستم این بود که عاشق امام شدهام. با آن خوابی هم که قبل از آمدنم برای ایشان دیده بودم و این قیافه نورانی، دیگر باورم شده بود که راه امام راه پیغمبر است. خواب دیده بودم در حرم امام رضا علیهالسلام اسامی علما را بر اساس درجهشان زدهاند و اسم آیتالله خمینی از همه بالاتر بود.
#آزاده_فرزامنیا
#امسال_قبول_میشویم
[برگی از زندگی #عفت_نجیبضیاء]
انتشارات راه یار
صفحات ۱۴۴ و ۱۴۵.
@Ab_o_Atash
✳️ روزی که حاجآقا مجتبی برای دفاع از امام به قم رفت...
حاجآقا، روی آن جهت علاقهمندی که به حضرت امام داشتند، فرمودند بعد از بعضی کژتابیهای آقای منتظری نسبت به حضرت امام که موجب دلگیری امام شده بود و به نظر ما هم این حیث بر امام خیلی فشار آورد و در روحیه امام آثار سوء داشت، یک روز به مرحوم آیتالله ایروانی و آیتالله رسولی محلاتی گفتم بیایید به قم برویم و به منزل آقای منتظری رفتیم.
نشستیم شروع کردیم با آقای منتظری صحبتکردن که تو با این رفتارهایت داری امام را اذیت میکنی. حتی این تعبیر را کردیم که امام را دق میدهی!
ایشان [حاجآقا مجتبی] فرمود که من یک ساعت داد زدم! یک ساعت معترضانه با آقای منتظری حرف زدم و هر کاری کرد و دستم را گرفت، من گوش نکردم. همینطور مسلسلوار حرفهایم را زدم و بعد به آقایان گفتم بلند شوید برویم. گفتم من شما را آورده بودم تا شاهد باشید که من این حرفها را به آقای منتظری زدم و «اتمام حجت» کردم و دیگر بلند شدیم. ایشان هرچه هم خواست توضیح بدهد و جواب بدهد، قبول نکردم؛ چون دیگر نمیگذاشت حرفهایم را بزنم.
ایشان میگفت اگر چیزی در ذهن آقای منتظری جا بیفتد و مطلبی را بپذیرد، نمیشود ذهنش را عوض کرد.
#حاجآقا_مجتبی
[ خاطراتی از زندگی عالم عامل حاجآقا #مجتبی_تهرانی]
راوی: حجتالاسلام والمسلمین #صادقی_رشاد
مؤسسه فرهنگیپژوهشی مصابیحالهدی
صفحات ۱۰۱ و ۱۰۲.
@Ab_o_Atash
✳ گلایۀ امیرالمؤمنین از آگاهان جامعه
جاهلُکم مُزدادٌ و عالِمُکم مُسَوِّف.
نادانان شما پرتلاش و آگاهان شما تنپرور و کوتاهیورزند.
#امام_علی«ع»
#نهجالبلاغه
#محمد_دشتی
حکمت ۲۷۵، صفحه ۳۴۹.
@Ab_o_Atash
✳️ روضه حضرت زینب«س»
من گاهی اینطور فکر میکردم که اگر این آیه وارونه نازل شده بود، یعنی اینگونه نازل شده بود که «تَعاونوا علی الاثمِ و العُدوان وَ لا تعاونوا علی البّر و التقوی»، آیا اینها بعد از پیغمبر، بیش از این هم میتوانستند اثم و عدوان کنند؟! یعنی اگر خود خدا امر کرده بود به اثم و عدوان، آیا بیشتر از آنچه کردند هم میتوانستند ستم کنند؟! معتقدم که بیش از این دیگر امکان نداشت. آنچه اینها کردند بالاتر و فراتر از تصور است.
در تاریخ اینطور دیدهام که حسین«ع» روز ترویه که میخواست از مکه خارج شود، هنگام سحر نماز صبح را که خواندند، آماده حرکت شدند. جمعیت زیادی هم برای بدرقه حضرت آمده بود. در یکی از تواریخ اینطور نوشته است که وقتی اینها میخواستند حرکت کنند، زینب«س» از داخل خانه آمد. موقعی که میخواست وارد دهلیز خانه شود، ابوالفضل«ع» با صدای بلند داد کشید: «غُضّوا ابصارَکُم»؛ چشمانتان را ببندید! سرهایتان را پایین بیندازید! دختر امیر عرب، بضعهٔ زهرای مرضیه«س» دارد میآید. همه برگشتند و روی خود را سمت دیوار کردند و سرها را پایین انداختند.
به این صحنه خوب دقت کنید: بیبی زینب«س» آمد. وقتی نزدیک کجاوه رسید، قاسم بن الحسن که نوجوانی دوازده سیزده ساله بود، یک کرسی آورد و کنار کجاوه گذاشت. ابوالفضل«ع» پای خود را روی این کرسی گذاشت و خم کرد، علیاکبر پردهٔ کجاوه را کنار زد، زینب«س» اول پایش را روی کرسی گذاشت و پای دیگر را بر روی زانوی ابوالفضل«ع» گذاشت. زیر بغلهایش را هم حسین«ع» گرفت و با این جلال و شکوه وارد کجاوه شد و پرده انداخته شد.
اما یک ماه و دو روز بیشتر نگذشت؛ امروز ببینید که در کربلا چه خبر است... مرکبهای بیجهاز و آن وضع خاندان حسین«ع». سید بن طاووس مینویسد این بیبیها پوششی که نداشتند، لذا گلیمهای پاره را برداشته بودند و روی سرهایشان انداخته بودند. امروز را با آن روز مقایسه کنید؛ ببینید که چه کردند این جنایتکاران. حالا این بیبیها میخواهند سوار مرکبها شوند اما دیگر مردی نیست که به آنها کمک کند؛ فقط زینالعابدین بیمار است که او را هم زینب«س» باید کمک کند تا بر مرکب سوار شود. زینب«س» یکایک این بچهها و بیبیها را سوار بر مرکب کرد و حالا خودش مانده است که چه کند. قاسم کجایی؟ عباس کجایی؟ علیاکبرم کجایی؟ حسین جانم کجایی؟...
من نمیدانم که زینب«س» بالاخره با چه وضعی سوار بر مرکب شد...
#مجتبی_تهرانی
#سلوک_عاشورایی
منزل اول: تعاون و همیاری
مؤسسه پژوهشیفرهنگی مصابیحالهدی
صفحات ۱۹۰ تا ۱۹۳.
@Ab_o_Atash
✳ کدام دانشجو میتواند مقاومت کند؟
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل میکند به سیدحسین [شهید #سیدحسین_علمالهدی] گفتم: فلانی را دستگیر کردهاند؛ آیا فکر میکنی بتواند در برابر شکنجهها مقاومت کند؟ حسین گفت: آیا قرآن میخواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، میتواند مقاومت کند.
#همت_روحیه_اراده
[سیره شهدای دفاع مقدس]
انتشارات قدر ولایت
جلد ۲۵، صفحه ۲۰۸.
@Ab_o_Atash
✳ انسان چنین باید...
غایت خلقت جهان، پرورش انسانهایی است که در برابر شداید بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.
#سیدمرتضی_آوینی
#گنجینه_آسمانی
نشر ساقی
صفحه ۳۳۴.
@Ab_o_Atash
✳ من پادشاه نیستم!
عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جملهای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریدهبریده شده بود.
رسولالله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آنطور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: من برادر توام؛ «اَنَا اَخُوک». گفته بود فکر میکنی من کیام؟ فکر میکنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال میکنی نیستم؛ من اصلاً پادشاه نیستم؛ «لَیسَ بِمَلک». من محمّدم. پسر همان بیابانهایی هستم که تو از آن آمدهای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر میدوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایۀ صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روی شانۀ او و گفته بود: «آسان بگیر! من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم.»
#فاطمه_شهیدی
#خدا_خانه_دارد
دفتر نشر معارف
صفحه ۲۸.
@Ab_o_Atash