✳️ روضه حضرت زینب«س»
من گاهی اینطور فکر میکردم که اگر این آیه وارونه نازل شده بود، یعنی اینگونه نازل شده بود که «تَعاونوا علی الاثمِ و العُدوان وَ لا تعاونوا علی البّر و التقوی»، آیا اینها بعد از پیغمبر، بیش از این هم میتوانستند اثم و عدوان کنند؟! یعنی اگر خود خدا امر کرده بود به اثم و عدوان، آیا بیشتر از آنچه کردند هم میتوانستند ستم کنند؟! معتقدم که بیش از این دیگر امکان نداشت. آنچه اینها کردند بالاتر و فراتر از تصور است.
در تاریخ اینطور دیدهام که حسین«ع» روز ترویه که میخواست از مکه خارج شود، هنگام سحر نماز صبح را که خواندند، آماده حرکت شدند. جمعیت زیادی هم برای بدرقه حضرت آمده بود. در یکی از تواریخ اینطور نوشته است که وقتی اینها میخواستند حرکت کنند، زینب«س» از داخل خانه آمد. موقعی که میخواست وارد دهلیز خانه شود، ابوالفضل«ع» با صدای بلند داد کشید: «غُضّوا ابصارَکُم»؛ چشمانتان را ببندید! سرهایتان را پایین بیندازید! دختر امیر عرب، بضعهٔ زهرای مرضیه«س» دارد میآید. همه برگشتند و روی خود را سمت دیوار کردند و سرها را پایین انداختند.
به این صحنه خوب دقت کنید: بیبی زینب«س» آمد. وقتی نزدیک کجاوه رسید، قاسم بن الحسن که نوجوانی دوازده سیزده ساله بود، یک کرسی آورد و کنار کجاوه گذاشت. ابوالفضل«ع» پای خود را روی این کرسی گذاشت و خم کرد، علیاکبر پردهٔ کجاوه را کنار زد، زینب«س» اول پایش را روی کرسی گذاشت و پای دیگر را بر روی زانوی ابوالفضل«ع» گذاشت. زیر بغلهایش را هم حسین«ع» گرفت و با این جلال و شکوه وارد کجاوه شد و پرده انداخته شد.
اما یک ماه و دو روز بیشتر نگذشت؛ امروز ببینید که در کربلا چه خبر است... مرکبهای بیجهاز و آن وضع خاندان حسین«ع». سید بن طاووس مینویسد این بیبیها پوششی که نداشتند، لذا گلیمهای پاره را برداشته بودند و روی سرهایشان انداخته بودند. امروز را با آن روز مقایسه کنید؛ ببینید که چه کردند این جنایتکاران. حالا این بیبیها میخواهند سوار مرکبها شوند اما دیگر مردی نیست که به آنها کمک کند؛ فقط زینالعابدین بیمار است که او را هم زینب«س» باید کمک کند تا بر مرکب سوار شود. زینب«س» یکایک این بچهها و بیبیها را سوار بر مرکب کرد و حالا خودش مانده است که چه کند. قاسم کجایی؟ عباس کجایی؟ علیاکبرم کجایی؟ حسین جانم کجایی؟...
من نمیدانم که زینب«س» بالاخره با چه وضعی سوار بر مرکب شد...
#مجتبی_تهرانی
#سلوک_عاشورایی
منزل اول: تعاون و همیاری
مؤسسه پژوهشیفرهنگی مصابیحالهدی
صفحات ۱۹۰ تا ۱۹۳.
@Ab_o_Atash
✳ کدام دانشجو میتواند مقاومت کند؟
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل میکند به سیدحسین [شهید #سیدحسین_علمالهدی] گفتم: فلانی را دستگیر کردهاند؛ آیا فکر میکنی بتواند در برابر شکنجهها مقاومت کند؟ حسین گفت: آیا قرآن میخواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، میتواند مقاومت کند.
#همت_روحیه_اراده
[سیره شهدای دفاع مقدس]
انتشارات قدر ولایت
جلد ۲۵، صفحه ۲۰۸.
@Ab_o_Atash
✳ انسان چنین باید...
غایت خلقت جهان، پرورش انسانهایی است که در برابر شداید بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.
#سیدمرتضی_آوینی
#گنجینه_آسمانی
نشر ساقی
صفحه ۳۳۴.
@Ab_o_Atash
✳ من پادشاه نیستم!
عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جملهای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریدهبریده شده بود.
رسولالله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آنطور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: من برادر توام؛ «اَنَا اَخُوک». گفته بود فکر میکنی من کیام؟ فکر میکنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال میکنی نیستم؛ من اصلاً پادشاه نیستم؛ «لَیسَ بِمَلک». من محمّدم. پسر همان بیابانهایی هستم که تو از آن آمدهای. «من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر میدوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایۀ صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روی شانۀ او و گفته بود: «آسان بگیر! من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم.»
#فاطمه_شهیدی
#خدا_خانه_دارد
دفتر نشر معارف
صفحه ۲۸.
@Ab_o_Atash
✳ درباره حراج اموال مارگریت گوتیه
نمیدانم چه مدت در این افکار غوطه میخوردم. همینقدر میتوانم بگویم وقتی به خود آمدم که جز دربانی که در کنار در ایستاده بود و مرا مینگریست تا مبادا چیزی را به سرقت ببرم، در آن عمارت هیچکس دیده نمیشد. به این شخص که اسباب وحشت و اضطراب فوقالعادهاش شده بودم، نزدیک شدم و پرسیدم:
- آقا! ممکن است بفرمایید نام کسی که در اینجا سکونت داشته، چیست؟
- خانم مارگریت گوتیه.
چون هم نام این دختر را شنیده و هم شخصاً او را دیده بودم، گفتم:
- چطور؟ مارگریت گوتیه مرده است؟!
- بله آقا.
- چند وقت است؟
- گمان میکنم سه هفته باشد.
- برای چه مردم را به تماشای خانه و زندگی او دعوت کردهاند؟
- زیرا طلبکاران برای وصول طلب خود، جز فروش اثاثیۀ منزل وی راه دیگری سراغ نداشتند. اکنون خریداران قبل از شروع حراج میتوانند از نزدیک آنچه را که به فروش خواهد رسید تماشا کنند تا در روز مقرر این عمل بهآسانی انجام پذیرد. البته میدانید که این بازدید موجب تشویق و تحریک آنها برای خرید خواهد شد.
- پس معلوم میشود وی بدهکاران زیادی داشته است؟
- آری آقا! طلبکاران متعددی دارد.
- گمان میکنم از فروش اثاثیۀ خانه، قرضهای وی پرداخت شود.
- بلی، بدون شک مقداری هم زیاد خواهد آمد.
- در این صورت مبلغ اضافی را به چه کسی خواهند داد؟
- به خویشاوندانش.
- پس وی خویشانی هم دارد؟
- اینطور به نظر میآید.
- متشکرم.
دربان که از این سؤال و جوابها اندکی سوءظنش نسبت به من برطرف شده بود، سلامی داد و آنگاه من از در خارج شدم. هنگامی که به خانه بازگشتم، به خود گفتم: دخترک بیچاره! یقیناً بسیار سخت و غمانگیز باید جان داده باشد، زیرا انسان در این جهان در صورتی دوستانی خواهد داشت که مزاج سالمی داشته باشد و گرفتار بیماری و ناخوشی نباشد. با اینحال، نسبت به مارگریت گوتیه در خود احساس رحم و شفقت میکردم. شاید این حس من در نظر جمعی قابل تمسخر باشد، لیکن من همواره زنان معروفه را مورد ترحم خود دیدهام و هرگز حاضر نیستم درباره این حس عطوفت و رقت خویش گفتوگویی کنم. یک روز هنگامی که میخواستم به ادارۀ شهربانی بروم و گذرنامه بگیرم، در یکی از خیابانهای نزدیک آنجا، دختری را دیدم که پاسبانان توقیفش کرده بودند و همراه خود میبردندش. البته نمیدانستم گناه او چه بود؛ تنها چیزی که میتوانم بگویم این بود که دیدم وی بهشدت میگریست و طفل چندماههای را در آغوش داشت که در نتیجۀ توقیف و دستگیری وی، کودک را از او جدا میساختند. از آن روز به بعد دیگر نمیتوانم هیچ زنی را در نگاه اول مورد تحقیر قرار دهم.
#الکساندر_دوما [ی پسر]
#مادام_کاملیا
#م_شیبانی
انتشارات مصدق
@Ab_o_Atash
✳️ و این هنر زنهاست...
این مادر که شماها را با این زحمت بزرگ کرده، از همه شماها، اجرش پیش خدای متعال بیشتر است. انسان اینطور چهارپنج تا بچه را - پنج تا بچه را که پدر جوانشان را از دست دادهاند - آرام کند، تسلی بدهد، خرجشان را تأمین کند، زندگیشان را، روح و جسمشان را رو به راه کند، این خیلی هنر میخواهد؛ خیلی! این اگر دست مردها بود، مردها همچین هنرهایی نداشتند، این هنر زنهاست.
#سیدعلی_حسینی_خامنهای
#کریمانه
[روایت حضور رهبر معظم انقلاب در منازل شهدای کرمان در سال ۱۳۸۴]
مؤسسه جهادی صهبا
صفحه ۶۹.
@Ab_o_Atash
✳️ چه کسی دانشجویان را باحجاب کرد؟
استاد محمدرضا حکیمی میگوید: «اینجانب از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس میکردم و دانشجویانی بسیار، حتی از دانشگاههای دیگر به صورت مستمع آزاد در آن کلاس (درس نهجالبلاغه) حاضر میشدند؛ تا آنجا که تعدادشان به سیصد نفر میرسید. نیمی از حاضران خانمها بودند و همه باحجاب. آن خانمها از کسانی بودند که تحت تأثیر شریعتی و مطالعه آثارش، حجاب را انتخاب کرده بودند.»
محمد رجبی از دانشجویان آن دوره نیز میگوید: «اینجانب در سال ۱۳۴۷ که به دانشگاه رفتم، فقط یک خانم چادری در آنجا بود. ازاینرو برای تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان که حضور خانمهای باحجاب در آن ضروری بود، دچار مشکل بودیم. پس از گذشت چند سال من به زندان افتادم و هنگامی که در سال ۱۳۵۵ آزاد شدم و به دانشگاه رفتم، بسیاری از خانمها را با حجاب دیدم که همه متأثر از شریعتی و کتابهای او بودند.»
#محمد_اسفندیاری
#شعله_بیقرار
(گفتهها و ناگفتههایی درباره دکتر #علی_شریعتی)
شرکت سهامی انتشار
صفحه ۵۶.
@Ab_o_Atash
✳️ توزیع اعلامیه امام بدون چادر و روسری!
۱۶ آبان گاردیها جلوی تظاهرات را گرفتند. ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم میزدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد میشد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش. پاهایم میکشید روی زمین. کفشم داشت درمیآمد. چند کوچه آنطرفتر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.
پرسید: «اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمیدیدم. گفتم: «آره.»
گفت: «عضو کدام گروهی؟»
گفتم: «گروه چیه؟ اینها اعلامیهٔ امام است.»
کلاهش را بالا زد.
- تو اعلامیهٔ امام پخش میکنی؟
بهم برخورد. مگر من چهم بود؟ چرا نمیتوانستم این کار را بکنم؟ گفت: «وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا این کار را میکنی؟ این وضع است آمدهای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند.
من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن موقع که عیب نبود. تازه، عرف بود. لباسهایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیهها را خواست. بهش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: «الان میبرم تحویلت میدهم.»
از ترس، اعلامیهها را دادم دستش. یکیاش را داد به خودم. گفت: «برو بخوان! هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها.»
نتوانستم ساکت بمانم تا او هر چه دلش میخواهد بگوید. گفتم: «شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرفها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری. آنها از سرم کشیدند.»
گفت: «راست میگویی؟»
گفتم: «دروغم چیه؟ اصلاً شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟»
اعلامیهها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد، ولی دنبالش رفتم ببینم کجا میرود و چه کار میخواهد بکند. با دوسه تا موتورسوار دیگر رفت همانجا که من درگیر شده بودم. حساب دوسه نفر از مأمورها را رسیدند و شیشه ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود، برداشت و برگشت. نمیخواستم بداند دنبالش آمدهام. دویدم بروم همانجایی که قرار بود منتظر بمانم اما زودتر رسید. چادر و روسری را داد و گفت: «باید میفهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.»
اعلامیهها را گرفت و گفت: «این راهی که میآیی، خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو!» و رفت.
«خانم کوچولو!» بعد از آن همه رجزخوانی، تازه به او گفته بود «خانم کوچولو». به دختر نازپروردهای که کسی بهش نگفته بود بالای چشمش ابروست. چادرش را تکاند و گره روسریاش را محکم کرد. نمیدانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود. در خانه کسی به او نمیگفت چطور بپوشد، با چه کسی راه برود، چه بخواند و چه ببیند اما او به خاطر حجاب، مؤاخذهاش کرده بود. حرفهایش تند بود اما به دلش نشسته بود.
#مریم_برادران
#منوچهر_مُدق_به_روایت_همسر_شهید
اینک شوکران، جلد اول
انتشارات روایت فتح
صفحات ۱۳ تا ۱۵.
@Ab_o_Atash
✳️ دفتر کار محیط خانوادگی شد...
یکشنبه ۳۰ فروردین: ساعت ۷ صبح در جلسه هیئت رئیسه شرکت کردم. ۸ دقیقه دیر رسیدم و ۸۰ تومان جریمه شدم. علت تأخیر این است که بچهها را همراه میبرم و به مدرسه و به محل کارشان میرسانم و چارهای هم نیست. نمیشود با ماشین مستقل بروند و امنیت هم ندارند که همیشه با وسایل نقلیه عمومی بروند. بچهها هم گرفتار مشکلات من شدهاند.
چهارشنبه ۲ اردیبهشت: ساعت ۸/۵ صبح از منزل بیرون رفتم. فائزه را به کلاسش رساندم و به مجلس رفتم. گزارشها را مطالعه کردم. تیمسار افضلی فرمانده نیروی دریایی تلفن کرد که کار فوری دارد. آمد ولی کار مهمی نداشت. اطلاع داد که مؤسسه فیات ایتالیا مایل است که ایرانناسیونال را - که از انگلستان تغذیه میشود- از نظر بعضی نیازهای فنی و قطعات، با فیات تغذیه کند و همچنین کارخانه تراکتورسازی تبریز را.
پنجشنبه ۳ اردیبهشت: امروز در جلسه برخورد تندی با آقای عمادالدین کریمی نماینده نوشهر و آقای گلزادهٔ غفوری داشتم. تقصیر از آنها بود ولی من نمیبایست از جا درمیرفتم. خداوند به من کمک کند که بر خودم مسلط باشم.
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت: اول وقت آقای علی مرعشی و همسرش از رفسنجان آمدند، برای رفع اشکال استخدام خانم اسدی. با آقای باهنر صحبت کردم. مطلب مهمی نبود؛ رفع میشود. سپس به مجلس رفتم و پس از مطالعه گزارشها و انجام کارهای اداری در کمیسیون آییننامه شرکت کردم.
پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت: اظهارات آقای علی گلزاده غفوری و خانم اعظم طالقانی که شعارگونه و تحریککننده بود، من را عصبانی کرد و به آنها پرخاش کردم. باید این حالت پرخاش را ترک کنم. خوب نیست و مضر است.
پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت: آقای بنیصدر از من نوار سخنان آقای بهزاد نبوی در جلسه غیرعلنی گذشته را خواست که اگر لازم دید به مجلس بیاید و مطالبی بگوید، ولی من مجوزی برای تحویل اسناد سری مجلس نمیبینم و هنوز جواب نامه را نفرستادهام.
ظهر فائزه و دوستش میهمان ما بودند و در دفتر من ماندند. سپس عفت، اقدسخانم، مهدی و یاسر آمدند. دفتر کار محیط خانوادگی شد و باصفا بود.
#اکبر_هاشمی_رفسنجانی
#عبور_از_بحران
[خاطرات سال ۱۳۶۰]
دفتر نشر معارف انقلاب
برگزیده از صفحات مختلف
@Ab_o_Atash