رخت ناامیدارو جدا بشورید ...
نا امیدی واگیر داره .
رختا حافظه دارن !
#سکوت_گوشت #خون_بس
اینجا فقط مومو اسم داره ، بقیه یا زن هستن یا مرد یا مادر ...
#سکوت_گوشت #خون_بس
هفته پیش این موقع داشتم داخل پارکه کنار تئاتر شهر قدم میزدم تا به خیابان شهریار بروم و به تالار وحدت برسم .
استرس و خوشحالی و هیجان تمام وجودم را فرا گرفته بود .
وقتی جلوی در ورودی تالار وحدت ایستادم پنج دقیقه ای فقط به ساختمان نگاه کردم و بعد به پشت سرم ، به گربه هایی که داخله محوطه سبزی که جلوی تالار وحدت بود نگریستم .
روی یکی از صندلی ها نشستم و به تالار وحدت نگاه کردم .
چند دقیقه ای گذشت بلند شدم و در صف ایستادم تا بلیطم را چک کنن ؛ وارد ساختمون تالار شدم بزرگ بود ، بوی هنر را استشمام کردم .
به سالن روبه رویم نگاه کردم دو عدد ویترین بزرگ آنجا بود لباس های اجراهای قبلی بورش و خون بود .
روحم آزاد بود در آن مکان ...
از پلهها بالا رفتم به طبقه سوم رسیدم ضربان قلبم شدید بود .
در که باز شد رفتم داخل،به زمین نگاه کردم و سپس سرم را بلند کردم و به سالن نمایش چشم دوختم، چشمم به سقف خورد زیبا بود پلهپله بود و مثلثی شکل .
رویه صندلی نشستم و به بازیگران در حال اجرا نگاه کردم چند دقیقه ای گذشت خانم پناهیها وارد سالن شد و برای ما بازی کرد من محوه اجرا بودم ؛ کمی که گذشت الگوی من در بازیگری و شاید در زندگی وارد صحنه شد ، صابر ابر بود ، لبخندی عمیق روی صورتم شکل گرفت ، آره خودش بود رویاهام داشت واقعی میشد .
یک ساعت و چهل و پنج دقیقه اندازه ۵ دقیقه فقط طول کشید همینقدر زمان از دستانم فرار کرده بود.
...
بیرون تالار وحدت منتظر دیدار با صابر ابر بودم ؛ بازیگران یکی پس از دیگری از در خارج میشدن ولی هیچ کدوم نمیدونستن آقای ابر رفته یانه .
بین بازیگران خانم فاطمه نقوی بازیگر نقش مومو از در خارج شد خسته بودن ولی خوش برخورد ، بهشون خسته نباشید گفتم و با مهربونی جوابمو دادن .
چند دقیقه ای گذشت رفتم سمته میله ها تا داخل پارکینگ رو ببینم که ناگهان چشمم به فردی آشنا خورد ضربان قلبم رویه هزار رفت وقتی نزدیک شد دیدم خودشه .
وقتی از در خارج شد انگار رویای بزرگی که چندین سال داشتم واقعی شد .. کنارش ایستادم بهش گفتم که الگوی من هستش با خوش رویی گفت قربان شما ...
چند دقیقه که گذشت سوار موتور شد و رفت ، همانجا عشق به بازیگری و دیداری دوباره با او در قلبم بیشتر شد و حالا یک هفته از دیدارمان گذشته و من بعد از تئاتر زندگی ام تغییر کرد و زیباتر شد .
من به تمام آنها خسته نباشید گفتم تا روزی نصیب خودم بشود .
به امید روزی که دیدارم با او سر اجرا و تمرین باشد و همکاری .