خانواده ی شهید اشرفی قهی که همگی در جنگ رمضان ودر تاریخ ۱۴ فروردین ۱۴۰۵ به درجه پرفیض شهادت نائل شدن.
روحشان شاد ویادشان گرامی💔
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
اول آشناییمون: 😅
وقت تعویضش و شستشوی تو حمام یه خرده ناآرومی داشت و احساس ناراحتی می کرد و من که هیچی از گذشته ی پشت سر عزیزمهمونم نمی دونستم🥺 کار برام خیلی سخت تر بود، زخم رو نمی دیدم تا براش مرهم مناسب تدارک ببینم
اما با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار علیهم السلام فقط و فقط تخته گاز پام رو گذاشتم روی پدال همراهی و محبت با آرامش.❤️
شب موقع خواب که شد عشقم زیر نور چراغ خواب توی رختخوابش در کنارم خوابید و بعد از چند ثانیه با پیشنهادم برای در آغوش کشیدنش مشتاقانه موافقت کرد و الهی شکر مثل یه عروسک ناز آروم توی بغلم جاخوش کرد و به خواب شیرین رفت...
نمی دونم چه خوابی دید و با چه فکرایی به خواب رفت اما شروع خوبی بود برای خواب شب که بیشترین نگرانی من بود...
حالا ما اولین هارو در کنار هم تجربه می کردیم... اولین دیدار، اولین مترو سواری، اولین بازی، اولین حمام، اولین مهمونی، اولین خواب کنار هم، اولین زیارت، اولین پارک، اولین خرید و ... .
و چقدر این اولین ها پیچیده اما دلچسب بود ...
✍️روایت مادر میزبان
.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#اردو_مشهد
جسم ها و دست و پاها میروند اما دل و روح و جان اینجا طوافت میکنند 💫
رفتن از آغوش مهرت مثل جان دادن ولی بر امید و عشق دیداری دوباره باز ما جان میکنیم💔
وداعی تنها به امید دیداری باز از کرمتان به زودی زود🥺
شمع را دیدهای؟ وقتی که از خورشید دورافتادهایم تا رسیدن مان به نور جمع مان میکند و گرم و روشن ... اینجا شبیه همین است ... جناب عابدشاهی مدیریت محترم بهرویش 🌱 دم شمع وجودتان در پرتو آستان حضرت شمسالشموس گرم و گرمابخش 🕯
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌱 ازاونجایی که دوستان بهرویشی، خانواده های خوش ذوق شرکت کننده دراردو دوست داشتن درنوشتن این کپشن سهیم باشن چندتا کپشن دیگه هم داریم😊
💞کپشن (۲)
#اردو_مشهد
گرچه عمر سفر كوتاه بود ولی هفته هاست با خاطراتش داریم زندگی میکنیم
این سفر مثل خود فرشته هامون از جنس نور و برکت بود🥹
در روایات آمده امام رضا جان فرمودن : هر کس من را زیارت کند سه جا در روز قیامت از ناراحتی ها نجاتش میدم...
من مطمئنم اگر قرار باشه یکی از سفر های مشهد من رو قبول، و قدم رنجه کنند ان شاالله،
اون هم این سفر هست به برکت وجود فرشته ای که همراهم بود 💔😭
🌱 ازاونجایی که دوستان بهرویشی، خانواده های خوش ذوق شرکت کننده دراردو دوست داشتن درنوشتن این کپشن سهیم باشن چندتا کپشن دیگه هم داریم😊
💞کپشن (۳)
#اردو_مشهد
حرم، آرامگاهِ دلهایی شد که نمیخواستند از هم جدا شوند…
وداعی پر از بغض و مهربانی، میان کودکان مهمان و خانوادههای میزبان بهرویش، در اردومشهد رقم خورد 💫
آخرین نگاهها، آخرین لبخندها، آخرین دعاها…
و چه وداع باشکوهی بود در حرم، میان کودکان مهمان و خانوادههای میزبان بهرویش؛
وداعی که از جنس محبت بود و در دلها ماندگار شد 🕊️
#گندم_سادات
اول آشناییمون: 😅
خیلی نگران بودم از بابت ورودش به یه خونه غریبه😰
کنار آدمای غریبه برای مدت طولانی و خواب شب و تاریکی و اینها...
چراغ خواب گرفته بودم که اتاق کامل تاریک نشه، از تخت خواب دونفرمون نقل مکان کرده بودیم اتاق دیگه که سه تایی کنار هم بخوابیم.
تا فرشته ی زیبامون نترسه...
آماده بودم که همه جوره کنارش باشم اما نمی دونستم خود من رو کِی قراره نقطه ی امن بدونه و بهم اعتماد کنه و آغوشم رو بپذیره!!!
نمی دونستم که اصلاً این اتفاق میفته یا نه؟؟
از ظهر که با هم آشنا شده بودیم و برای اولین بار همدیگه رو دیده بودیم الحمدلله همراهی باهامون رو بدون گارد و مشتاقانه پذیرفته بود، توی مسیر هم به محض اینکه ساعت یک (ساعت خوابش) شد، کلاهش رو روی سرش کشید، برای خودش لالایی گفت و آروم روی صندلی پشت ماشین خوابش برد.🥹 نمی دونم مجبور بود یا از محبت خدای مهربون مهرم توی دلش افتاده بود و منو پذیرفته بود و مرتب با نگاهش دنبالم می کرد و اصلا اجازه نمی داد ازش دور بشم، حتی کمی...
به خونه که رسیدیم همسایه ی مهربون طبقه اول ازمون خواهش کرد بریم و حدود یک ساعتی کنارشون باشیم چون که بچه کوچیک و اتاق بازی داشتن و احتمالا این موضوع می تونست انس گندم خانم با خونه رو راحت تر کنه، بعدش با خوشحالی رفتیم بالا...
خانم کوچولو برای ورود معذب بود، سریع رفتم داخل و چراغ هارو روشن کردم، بردمش توی اتاقش و اسباب بازی ها و کتاب هارو باهم آوردیم توی پذیرایی، سریع غذا آماده کردم و با هم خوردیم، جاش رو عوض کردم و حسابی مشغول بازی شدیم.😍
به نازنینم اطمینان دادم که اینجا خونه ی ماست و ما کنارش می مونیم تا هروقت که اون کنارمون بمونه😢❤️
ادامه دار...
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#محمد_حسن
این محمدِ ما طوری شده که دیگه حس میکنم هر وقت از امام رضا چیزی میخوام باید دستای محمد رو بگیرم و بین خودمو امام واسطه قرار بدم🥹
اصلا وقتی نگاهش میکنم
گریم میگیره...
ازش میپرسم که محمد تو رو خدا به من بگو بین تو و امام رضا چی میگذره؟ که انقدرررررر امام دوستت داره.
خدا رو شکر که برای دومین بار قسمت شد که محمدمون بیاد حرم امام رضا😍
امروز وقتی داشتیم استراحت میکردیم که عصر بریم حرم،
یکدفعه دیدم صدای محمد نمیاد،
دویدم توی هال ببینم کجاست که
دیدم با تمامِ توانش روی اون پاهای ظریف و کوچولوش وایساده و انگار که داشت با آقا حرف میزد🥺
زل زده بود به گنبدِ طلایی امام رضا و پاهاش میلرزید.
نمیدونم این خوشحالی ها رو چطور شکر کنم🤲
محمدی که تازه توی یکسالگی یاد گرفته بود مثل یه بچهی ۴ ماهه غلت بزنه و سینه خیز بره، حالا توی این سفر اینجا یهو روی پاهاش وایساد😭
احساس کردم امام رضا دست محمد رو گرفته و بهش گفته: «بلند شو پسرم...».
این ایستادن، فقط یه حرکت فیزیکی نبود؛ برای من خودِ خودِ معجزه بود.
ممنون امام رضا جان هستم که عیدیِ به این خوبی به ما داد.🙏❤️
راستش شاید ایستادنِ یه بچه برای خیلی از مادرها یه اتفاقِ عادی و روزمره باشه، اما من با تمام وجودم فهمیدم که همین چیزهای ساده، چه معجزهی بزرگی هستن. دیدنِ ایستادنِ محمد به من یادآوری کرد که چقدر سلامتی نعمت عجیبیه و ما چقدر بهش عادت کردیم؛ انگار تازه فهمیدم چیزی که ما بهش میگیم «طبیعی»، خودش یه دنیایِ شکر داره
ادامه👇
واقعا مسیرِ *#میزبان* شدن برای این بچههای شیرخوارگاه، قبل از اینکه برای اونا نفعی داشته باشه، برای خودِ ما برکت داره. این مسیر آدم رو به شدت شاکر میکنه و نگاهت رو به زندگی عوض میکنه. از طرفی هم دارم به چشم میبینم که این بچهها وقتی میان توی خونه و در معرض محبتِ مستقیم قرار میگیرن، چطور مثل یه گل شکوفا میشن و سرعتِ رشدشون صد برابر میشه.🌸
#میزبانینور
#رشددوطرفه
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
از سکوتِ شیرخوارگاه تا هیاهویِ
شیرینِ خانه 💫
بهزیستی پناه است، اما خانواده «مقصد» است.
طرح میزبان، کوتاه کردنِ فاصله بین «تنهاماندن» و «دوستداشتهشدن» است. پلی که کودک را از فضای اداری و قانون مند مرکز، به گرمایِ واقعیِ آغوشِ یک خانواده میرساند.
شاید در نگاه اول، طرح میزبان فقط یک حضورِ موقت باشد، اما برای کودکی که در فضای بهزیستی بزرگ میشود، این یعنی «تجربه زندگی».
طرح میزبان مثل یک پل است؛ پلی که واسطه میشود تا کودک، «محیط سرد و بیروح» را با «گرمایِ یک سفره خانوادگی»، «صدایِ خندههای شبانه» و «آرامشِ حضورِ بزرگترها» عوض کند. این پل، کودک را به مقصدِ اصلیاش میرساند: «خانواده».👨👩👧👦
میزبانِ لبخندهایِ یک کودک باشیم تا او طعم شیرینِ «متعلق بودن» را بچشد. 🕊️✨
بیایید پلی باشیم برای رسیدنِ کودکان به خانوادههای ابدیشان. 🤍🏡
#بهرویش _رویشی_نو🌱
#میزبانی #امید #زندگی_بهتر #خانواده #مسئولیت_اجتماعی
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔴 #چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1160
قصه زندگی من تا سن ۱۶سالگی یعنی سه سال از عمرم در کنار این بچه ها بود و کاملا درک کرده بودم که این بچهها با چه سختی رو برو هستن من فقط یک روز در هفته با این بچهها و مشکلاتشان سرگرم بودم
توی دعواهاشون توی غصه هاشون تو دلتنگی برای خانواده داشته و نداشته شون توی مریضی شون و ....
اول اسفند سال ۸۰ یکی از مسئولین بهزیستی قم به خونه مون زنگ زد و گفت این هفته میخوام بفرستم بری خونه ی بچههای زیر ۶سال...
من هم که عاشق بچه و نوزاد انگار خدا دنیارو بهم داد به پدرم گفتم و ایشون هم یک بسته توپ ۱۰۰تایی رنگی و دو بسته بیسکوییت رنگارنگ برام گرفت و من با پدرم رفتیم دم در اون خونه ...
بیشتر نوزاد و چند پسر بچه بین چهار تا پنج سال اونجا بود یکی از پسر بچهها خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد خیلی زیبا با موهای بلند فر فری و چشمان فوقالعاده درشت خلاصه روز اول روز آشنایی بود و کلی با اون بچهها بازی کردم تقریبا هفت هشت تا پسر ...
بچه بین ۴تا۶سال با انرژی و پرشور
من که عاشق اون پسر گوشه نشین زیبا شده بودم به سختی تونستم اعتماد ش رو جلب کنم و باهاش هم بازی بشم.
اون پسر زیبا با من حرف نمیزد از مربی پرسیدم چرا این پسر با
هیچ کس بازی نمیکنه و حرف نمیزنه
مربی شون گفت:
🌺این پسر لال هست و چند روز پیش توی حرم حضرت معصومه پیدا شده 🌺
وای من خیلی بیشتر بهش حس ترحم پیدا کردم🥺
چون همه ی بچههای اونجا سالم بودن فقط اون پسر دارای مشکل بود.
هفته بعد تا وارد شدم بچهها هی میگفتن خاله امروز نمیری ؟؟؟
تا کی پشیمون میمونی برای ما چی آوردی ولی اون پسر فقط نگاه میکرد
من اسمش رو گذاشته بودم خوش تیپ 😎
اون هم به من حس خوبی داشت با چشم و اشاره با من ارتباط میگرفت و حرف رو حالیم میکرد.
خلاصه تقریبا ۱۴ یا ۱۵اسفند با پافشاریهای زیاد من و پدرم،مسئول بهزیستی موافقت کرد من اون کوچولو رو بیارم خونه وای که چقدر همه ی خانواده خوشحال بودیم و از ما خوشحال تر اون خوش تیپ بود😍
وقتی وارد شد همه به اسم خوش تیپ صداش میکردیم پدرم کلی براش لباس و کتونی و کمربند و.... خرید وقتی پسر برادرم رو دید که تقریبا دو ماهه بود حالش منقلب شد و ناراحت ...
ما فکر کردیم چون بچه هست حسودی میکنه ولی این طور نبود...
چند روزی گذشت مادرم سبزه ی عید رو سبز کرده بود و خوش تیپ خیلی ذوق داشت😃
همش بهش میگفتیم خوشتیپ این کارو بکن و خوشتیپ اون کارو بکن
یه روز که داشتیم توی حیاط با پدرو مادرم بالقوه خونه رو تمیز کاری و گل کاری میکردیم خوش تیپ شروع کرد به صحبت کردن 😮
ما همه متعجب و اون خوشحال
و اونجا به من گفت اسمش حسین هست خیلی عجیب بود پسری که میگفتن لال هست وقتی وارد خانواده شد و محبت رو چشید، به ما اعتماد کرد و شروع کرد به صحبت کردن...
ما به مسئول بهزیستی زنگ زدیم و اون هم خیلی تعجب کرد...
بعد از چند روز عید نوروز شد🍃🌸
همه ی اقوام به حسین ما عیدی دادن و مسافرت رفتیم و خیلی بهش خوش گذشت ازش پرسیدم حسین پولهات رو میخوای چیکار کنی گفت میخوام ماشین سوار شم برم کرج مامانم رو پیدا کنم🥺...
حسین تا ۱۵فروردین یعنی تقریبا یک ماه مهمون خونه مون بود و توی همین زمان کوتاه هم صحبت کرد و هم داستان زندگیش رو برای ما تعریف کرد...
بعد از برگشت حسین به بهزیستی پدرم با مدد کار صحبت کرد تا با تیم روانشناسی حرفهای حسین رو شنیدن و چون خیلی باهوش بود تونستن با رفتن به جاهایی که حسین میگفت یه آدرس و محدوده ای از خونه مادرش پیدا کنند بعد حسین رو بردن توی اون محل و با پرسو جو آدرسهایی که میداد خونه مادرش رو پیدا کردن
مادر حسین گفت پدر و مادرش جدا شدن و چون مادرش باردار بوده و منتظر یک نی نی بوده بعد از به دنیا اومدن کوچولو مادرش اون رو به پدرش میسپاره تا دوره نقاهت رو طی کنه و فکر میکرده
پیش پدرش بهتره اما....
زن پدرش یا نا مادریش هم که تحمل این کوچولو رو نداشته یه روز بدون اطلاع پدر، پسر رو از کرج میاره قم و در حرم حضرت معصومه رهایش میکنه و به همه میگه از خونه فرار کرده و اونها هم فقط در شهر کرج دنبال اون کوچولو میگشتن
به خاطر همین بود که حسین کوچولو از پسر برادرم خوشش نمی اومد
توی اون یک ماه که حسین پیش ما بود خیلی حسها رو باهم تجربه کردیم🥺
اینکه همه بهش اهمیت میدادن و براش هدیه میخریدن خاله عمو و پدرو مادر همه ی اینها باعث شد این کوچولو بتونه از اون شک بیرون بیاد و بتونه صحبت کنه و با هوشی که داشت و اعتمادی که به ما کرد خانواده خودش رو پیدا کرد🥹
الان ۲۵سال از اون موضوع گذشته و حسین باید یه مرد ۳۱ساله شده باشه نمیدونم من رو یادش هست یا نه ولی من میدونم که با اومدن حسین به خونه مون و بودنش در کنار خانواده یا من چقدر