هدیهای به وقت عاشورا 🏴💚
پارسال همین موقعها بود؛ درست فردای عاشورا. هوای شهر هنوز حال و هوای نذری و روضه داشت و تقویمِ زندگی من، روی یکی از ملتهبترین و قشنگترین روزهایش متوقف شده بود. گوشی تلفن که زنگ خورد و نام «شیرخوارگاه شبیر» را شنیدم، قلبم برای لحظهای از حرکت ایستاد. صدای پشت خط کوتاه و واضح گفت: «برای تحویل نوزاد بیایید.»
من که دو ماه تمام، ثانیه به ثانیه چشمانتظار این خبر بودم، حالا چنان جا خورده بودم که نفسم بالا نمیآمد. گوشی را که قطع کردم، در میان بهت و اشک، فقط یک جمله در سرم زنگ میزد: «یعنی امام حسین اینقدر سریع جوابم را داد؟»🥹
همین دیروز بود… روز عاشورا، با دلی شکسته تو را از آقا طلب کرده بودم.💔 خواستهام را به آسمان گره زدم، بدون اینکه تو را بشناسم یا حتی بدانم آن بچهای که قرار است سهم قلب و خانه من شود، کیست و چه شکلی است.
آن روزها شرایط خاصی بود. به خاطر جنگ و آتشبس، روال اداری بهزیستی کمی سرعتی تر شده بود. همین آشفتگی، دست به دست هم داده بود تا بچهها خیلی سریعتر از قبل آغوش خانوادههایشان را پیدا کنند. این سرعتِ عجیب، برای من شبیه یک معجزهی بینقص بود که با دستهای نامرئی چیده شده بود.
وقتی به شیرخوارگاه رسیدم و برای اولین بار تو را در آغوشم گذاشتند، انگار زمان ایستاد.
بوی تنِ تو، بوی استجابتِ دعای روز عاشورای من بود. 🥹💞
ادامه 👇
البته این معجزه یک چاشنی شیرین و خندهدار هم داشت! در آن شلوغی و سرعتِ واگذاری، در کنار قوطیهای شیرخشک و بستههای پوشک، متوجه شدم چند دست لباس دخترانه هم برایت گذاشتهاند!🤭
با دیدن لباسها وسط آنهمه گریهی شوق، خندهام گرفت؛
انگار دنیا میخواست در آن
لحظات پر از التهاب، لبخند را هم مهمان لبهایم کند.
طاقت نیاوردم؛ همان عصر، با دلی که دیگر در سینهام جا نمیشد و آغوشی که حالا بوی تو را میداد، راهی بازار شدم. با عجله و ذوقی وصفنشدنی، کلی لوازم اولیه و سیسمونی خریدم تا به خانهای بیایی که حالا دیگر فقط یک چهاردیواری نبود، بهشتِ کوچکی بود که تو به آن جان داده بودی.💫
حالا یک سال از آن معجزه میگذرد و تو، قشنگترین دعای مستجابشدهی زندگی منی...
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
ماموریت با موفقیت و کلی عشق انجام شد! 🕊️💖
دختر قشنگمون چمدونِ کوچیکش
رو بسته تا کم کم بره
پیش خانوادهاش.🥹
تو این مدت، خندههاش، قدمهای کوچیکش و نگاه معصومش به
خونه ی ما نور پاشید.
زیباترین بخش «طرح میزبان» همین لحظهست؛
اینکه میدونی سهم کوچکی در ساختن روزهای طلایی رشد یک کودک داشتی و نذاشتی که
این روزها رو تو تنهایی و دور از محیط خانواده بگذرونه.
آغوش موقت ما، میتونه پناهگاه امنی باشه تا این بچهها به مقصد اصلی و همیشگیشون برسن.
ممنون از تیم پرتلاش ودلسوز بهرویش🙏🌱
که این شرایطُ فراهم کردن و ماهم تونستیم این حس بینظیر
تجربه کنیم🤗
وشاید درقدم بعدی میزبان کودک نیازمندبه درمان باشیم اونایی که یه تیکه نورهستن و بیشترازبقیه به آغوش گرم مانیازدارن🥺
آهای مامان باباهای مهربون📣
قلبتون رو بزرگتر کنید و به طرح میزبان بپیوندید؛ 💞
این بچهها به محبتهای توی خونهی شما نیاز دارن. 🏡👨👩👧👦
#طرح_میزبان #فرشته_های_زمینی #خانواده_موقت #مهربانی_را_تکثیر_کنیم
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
قلدُر کوچک
توی خونهی ما یه موجود کوچولوی قلدر زندگی میکنه که اسمش آیسانه.
هیچ چیزی توی این خونه پیدا نمیکنی که آیسان بهش کاری نداشته باشه! از گوشهی مبل گرفته تا دمپاییهای دمِ در… همه باید از فیلتر خانم کوچولو رد بشن.
تازه چند وقته یه اخلاق جدید
هم پیدا کرده؛
سینهشو میده جلو، چونهشو میگیره بالا، یاعلی مدد😄
انگار که میخواد بگه:
«ببینم کی جرأت داره به من چیزی بگه!»
اما شاهکارش وقتیه که اخم میکنم…تا ابروهام میره بالا،
سریع دستاشو میذاره جلوی چشماش،بعد از لای انگشتاش یواشکی نگام میکنه که ببینه هنوز اخم دارم یا نه!🫣
انگار میگه: «من که نمیبینمت… پس تو هم منو نمیبینی!»
و ما هم هر بار با همین شیطنت کوچیک، دلمون آب میشه.
آیسان هشتمین مهمان کوچولوی خونهی ما بود.
ولی یه جور خاصی توی دلمون
جا باز کرد.
اون روزی که گفتن
براش خانواده پیدا شده...
با اینکه باید خوشحال میشدیم…
همهمون گریه کردیم.🥺
خونه یههو ساکت شد.
برای دیدار که میبردنش،
دستاشو سمت ما دراز میکرد،اونجابود که دلم لرزید
تیم مددکاری بهرویش🌱
تصمیم گرفتن چندباردیگه هم براش دیدار بزارن،تا کمکم دلها عادت کنه به رفتنش،تا جدایی آرومتر بشه.👌
خلاصه که هرچقدر هم شیطون باشه،هرچقدر هم قلدر و سینهسپرکرده
آیسان یه شیرینیِ عجیبی داره…
یه نمک خاص که نمیذاره فراموشش کنی.
حالا فقط دعا میکنیم:
خدایا، هم به ما دلِ صبر بده،
هم به آیسان کوچولوی ما دلِ آروم…
که این جدایی براش سخت نباشه،
و توی خونهی جدیدش،
همینقدر شیطون،همینقدر شیرین،و همینقدر دوستداشتنی بمونه. 🤲🥹✨
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دل بسوزد، تن طاقت میآورد…
السلام علیک یا علیاصغر (ع)💔
پرستش خانم در حال سینهزنی در روز عزای حضرت علیاصغر (ع)…
جالب اینجاست که در حالت عادی اگر دستش را تکان بدهی، از درد ناراحت میشود؛
اما وقتی پای روضه و نام علیاصغر (ع) در میان است، انگار دردها رنگ میبازد 🥹
عشق اهلبیت (ع) نیرویی میدهد فراتر از توان جسم.💫
#حضرت_علی_اصغر
#حب_الحسین #روضه
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#بهرویش 🌱
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
🤝 چالش «دستهایی که امن هستند»
تاحالا به آرم بهرویش دقت کردین؟
در کنار آرم مؤسسه بهرویش که با تصویر دو دست معنا پیدا کرده، میخواهیم این بار
«داستان دستهای واقعی»
شما را روایت کنیم.
از خانوادههای عزیز میزبان و فرزندپذیر دعوت میکنیم:
📸 یک عکس از دست خودتان در کنار دست کودک مهمان یا فرزندتان
✍🏻 به همراه یک خاطره کوتاه، یک جمله ماندگار یا احساسی که آن لحظه برایتان معنا داشته است🥹
برای ما ارسال کنید تا در کانال منتشر شود.
این چالش فرصتی است برای:
● ثبت لحظههای امن و صمیمی
● یادآوری تأثیر حضور شما در زندگی یک کودک
● و الهامبخش بودن برای خانوادههای دیگر
بیایید نشان بدهیم «امنیت»، گاهی فقط در گرمای یک دست خلاصه میشود.
📩 ارسال به @farzandkhandeh
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
۵ ماهه که قدم های کوچولوت اومده تو زندگی مون
ماه رمضون ،شبهای جنگ، تجمعات، مشهد، تولدم، محرم
همه این روز و شبها کنارم بودی
دروغ چرا خیلی استرس تلفن روز دیدار رو داشتم🥺
بالاخره نوبت منم رسید...
عزیزِ من تو عادت داشتی تو بغل من بخوابی💔🥺
ولی وقتی امروز لب خندون رفتی پیش مامانت و بعد خوابیده برگشتی تو بغلم آروم شدم 🥹
دوست داشتم پیشم بمونی و نری
ولی تو حق خانواده ای هستی که سال های سال منتظر قدم های یک فرزند تو خونه شون بودن
تو حق همون مامانی هستی که با ذوق اومد پیشم و میگفت لباس سایز چند بخرم براش؟؟؟
شیر خشک چی بگیرم؟؟؟
دلبری های الانت قهقه های الانت سهم مامانته
خوشحالم که قراره کنار خودش تو چهار دست و پا بری
قراره با دستای خودش تو رو تاتی تاتی کنه و راه رفتن بهت یاد بده
قراره کنار پدر مادرت بهترین روزها رو بگذرونی عزیزِ دلِ من🫀
#آناشید #فرزند_خوانده
✍️روایت مادر میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
دختر قشنگم❤️
قرار بود ما پشتیبان تو باشیم و آرامش دلت ❤️🩹
اومده بودیم تا برات تکیهگاه بسازیم، اما نمیدونستیم خدا تو رو فرستاده تا بشی پناهِ دلِ ما.🤱
تو با اومدنت و با اون نورِ زلال و نابی که به خونهمون آوردی💫
تمام خستگیها رو شستی و آرامش رو به ما هدیه دادی.
حالا فهمیدیم که عشقِ واقعی یعنی همین پیوندِ قشنگِ بین روحهای ما.
تو برای همیشه بندِ دلِ ما و نوری در تاریکیهای زندگیمون باقی میمونی💞💫
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
همیشه دستمو بگیر
نور زیبای زندگی من 💫
زندگی من با نور تو زیباتره
ولی خواهشا کمتر گریه کن 😢
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#کودک_مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
دوباره کفشهای آهنینمون رو پوشیدیم...
برای طی کردن مسیر اداری، فرمها و امضاهای بیپایان...
اما اینبار تنها نیستیم؛
دستهامون رو محکم به
هم گره زدهایم.🤝
دست در دست پسر کوچولو مون که قراره خودش شاهد مسیر خواهر/برادر دار شدن باشه🥹
ما دوباره راه افتادیم...
برای آغوشی که هنوز جای خالی داره، اما از حالا عاشقشه.💞
این بار سه نفره با دستهای بهم گره خورده، در مسیر چهار نفره شدن.
❤️ ❤️ ❤️ ❤️
📷 عکس از محوطه شیرخوارگاه علی اصغر مشهد
🌱«مسیرهای سخت، همیشه به زیباترین مقصدها ختم میشوند؛ وقتی که امید، سوختِ راه باشد.»
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
سلام به مامانهای گل و پرانرژی؛ دستهاتون همیشه تو دستِ هم، وسرشار از مهر.
زندگیِ ما با ورودِ دوتا پسرای ناز و دوستداشتنیام، غرق در نور و زیبایی شده؛ انگار یه نورافکنِ پرقدرت تو خونهی ما روشن شده!🌟
درسته که داشتنِ دو تا گلپسر یعنی خونه همیشه شلوغ و پر از هیاهوست، اما همین شلوغیِ شما، قشنگترین اتفاق زندگی ماست.🌞
فقط… گلپسرِ کوچکم، عزیزِ دلم، لطفاً زودتر راه بیفت که دیگه دلمون برای قدمهات ضعف رفته و لحظه شماری میکنیم!✨
🌱چقدر خوبه که اینقدر قشنگ قدردانِ این شلوغیهای شیرین هستین. انشاءالله بهزودیِ زود شاهدِ اولین قدمهاش باشید؛ این روزها خیلی زود میگذرن، از تکتکِ ثانیههاش لذت ببرید👌
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi