#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1255
سلام
مدتیه با کانالتون آشنا شدم من انقدری جوان نیستم که خودم در مرحله زایش باشم و انقدرم پیرنیستم که نتونم از یه فرشته میزبانی کنم ...
اما انقدر قلبم و روحم شکننده شده که وقتی به زمان خداحافظی و رفتن این فرشته ها از پیش مون فکر میکنم نفسم بند میاد 😰
و کاملا خودمو میبازم...
خودم چندماهیه افتخار مادربزرگی یه نور بهشتی رو دارم و بقدری به وجودش و نفس هاش محتاج شدم که خدا میدونه چه شبها با اشک و گریه برای سلامتیش میخوابم و جالبه به همسرم هم درباره طرح شما گفتم چشم هاش نمناک شد
و گفت همه ی داستانش قشنگه به جز قسمت جدایی و خداحافظیش🥺
میخوام بگم مامانای میزبان واقعا خیلی شجاعت دارید که میتونید بعد رفتن این فرشته و نوربهشتی بازهم به میزبانی مجدد فکر کنید 👏
خدا بهتون قلبی بزرگتر عنایت کنه و روحی گسترده تر، تا از پسش بر بیاید ...خدا میدونه الان که دارم مینویسم از شدت استرس جدایی تپش قلب دارم💔
خدا بهتون لطف وکمک کنه تا این مسیر سبز هیچوقت خالی از وجودشما مهربانان نباشه 🤲
🌱 خیلی وقت ها ازدور نگاه کردن ترسناکه ،وقتی بهش ورود کنی ترس هات رو بغل کردی، وقطعا لطف خدا همیشه همراه خانواده هاست ومسیر رو براشون هموار میکنه...
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
من نسبـت به زنان و کودکان ،
حساســیت دارم ...و نمیتوانم
کمترین آسیب و اهانتیبه آنها
را تحمل کنم..... من بارها به
دوستانم گفـتهام برای قضاوت
میانیکزن و یکمرد ،مناسب
نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانب
داری میکنم! من حتی طاقت
ندارمرنجوریِکودکی را در فیلم
ببینم «فدایدلتآقاجان😭»
✍ جملات آقای شهید ما از
کتاب«خون دلی که لعل شد»
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشته بود:
سرتیم حفاظت رهبری گفته آقا چند بار گفته بود یعنی هیچ جوری امکان نداره من برم کربلا زیارت؟🥺
آخ یا اباعبدالله؛
بانیِ کربلا رفتنای ما مهمون شماست...
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
انّا علی العهد
ما بر آن عهد که بستیم هستیم
آیین بدرقه ی رهبر شهید (مصلای تهران) و دستهای من و دخترم که هم پیمان می شویم به تلاش برای پایداری و آبادانی ایران سربلند و برای خونخواهی رهبر شهید.
نه سالی هست که به لطف خداوند و به مدد فرزندخواندگی، دنیای تجرد و مادری را با هم زندگی می کنم، تجربه ای آمیخته از شیرینی های بسیار با چاشنی دشواری.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
دستم رو بگیر؛
دستای تو چاره ساز هر چی درده...
کربلا ببر؛
نوکرت بیاد حرم برنمیگرده...
#طرح_میزبان
#کودک_مهمان
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#جامانده
صفحهی تقویم روی ۱۵ تیر ۱۴۰۵ ایستاده بود؛ روزی که تمام وجودم تمنای رفتن داشت، روزی که باید هر طور شده خودم را به مراسم تشییع پیکر آقا میرساندم. اما از همان اولین شعاع نور صبح، دیوارهای خانه مرا در بند کشیده بودند. دلشوره مثل خوره به جانم افتاده بود و پسرکوچولوم ، بیتاب و بیمار، توبغلم ناله میکرد.
پاهاش سوخته بود؛ اونقدر حساس و دردناک که ثانیهای آروم وقرار نداشت و مدام باید مراقبش میبودم و پوشکش را عوض میکردم. نمیتونستم و دلم نمیآمد با این حال نزار پیش بچههای دیگه بزارمش و برم.
بقیه اعضای خانواده، همان سپیدهدم، ساعت پنج صبح بار سفر بسته و راهی خیابان دماوند شده بودند.
من مونده بودم و یک خانهی سوتوکور، پسری بیمار و تلویزیونی که روشن بود تا تنها پل ارتباطی من با آن اقیانوس بیکران آدمها باشد. هر بار که صدای خانم امامی از میان هیاهوی پخش زنده به گوشم میرسید، بند دلم پاره میشد. بغض چنگ میانداخت به گلویم و اشکها، بیاختیار و بیامان، روی گونههام سرمی خوردند. حس غریب و سنگین «جاماندگی» مثل وزنه روی سینهام سنگینی میکرد.
نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ خورد. عمهی بچهها بود؛ با صدایی که هنوز خستگی پیادهروی در آن دویده بود گفت: «ما برگشتیم. بچهها رو بسپار به من و خودت رو برسون. حالا نوبت توئه.»
دلم پر کشید، اما چطور میتونستم این بارِ سنگین را روی دوش اون بذارم؟ پسرم بیقرار بود و پاهای سوختهاش مراقبت مدام میخواست. با تمام سختی، تشکر کردم و نپذیرفتم. از طرفی، مادرم برای این مراسم مهمانانی از شهرستان داشت؛ دستتنها بود و باید برای کمک به خانهاش میرفتم.
با دلی که میان رفتن و ماندن، میان وظیفهی مادری و دلدادگی تکهتکه شده بود، راهی خانهی مادرم شدم. آنها تازه از مراسم برگشته بودند؛ چهرههایشان خسته اما نگاهشان بارانی بود. برای آنکه دل بیقرارم را آرام کنم، توی دلم مدام زمزمه میکردم: *«عیبی نداره... من نیومدم وسط خیابونها، اما اومدم تا به زائرها و عاشقای آقا خدمت کنم. این هم سهم منه.»* با همین فکرها، چای میریختم، پذیرایی میکردم و چشمم به چهرهی معصوم پسرم بود.
عصر که شد، انگار معجزهای رخ داد. تب پسرم کمی پایین آمد و حالش بهتر شد. مهمانهای مادرم هم یکییکی خداحافظی کردند و رفتند. دقیقاً در همین لحظاتِ سکوت بود که دوباره عمهی بچهها زنگ زد. اینبار دیگه مجال فکر کردن به خودم ندادم. نفهمیدم چطور چادرم را سر کردم،چطور خودم را به خانهشان رساندم و
چطور پسرم را به او سپردم ،همسرم منتظرم بود. بهمحض رسیدنم، موتور را روشن کرد و با تمام سرعت راه افتادیم.
خیابانها تقریبا خلوت شده بود. سکوتی سنگین بر مسیرها سایه انداخته بود و مردم خسته، با پرچمها و چشمهای سرخ، در حال بازگشت بودند. هرچه جلوتر میرفتیم، دلم بیشتر میریخت. به خودم دلداری میدادم: *«نه، هنوز تموم نشده... این جاها ابتدای مسیره، طبیعیه که خلوت باشه. ما میرسیم...»*
میدان امام حسین را رد کردیم. پل چوبی، میدان فردوسی، ولیعصر و انقلاب را با سرعت پشت سر گذاشتیم. جادهها خالی از هیاهو بودند و پر از خاطرهی جمعیتی که تا چند ساعت پیش آنجا نفس کشیده بودند. وقتی به میدان آزادی رسیدیم، نفسهایم به شماره افتاده بود. اشک، مثل پردهای کدر جلوی چشمهایم را گرفته بود. با التماس از چند نفر که پیاده در حال برگشت بودند پرسیدم: «هنوز نرفتن؟ کجان؟»
یکی گفت: «ماشین پیکرها رفت سمت بزرگراه لشگری...»
دیگری با عجله فریاد زد: «رفتن سمت فرودگاه! بدوید، شاید برسید...»
به سمت فرودگاه پرواز کردیم. جاده خلوت بود و زمان بیرحمانه میگذشت. وقتی نزدیک فرودگاه شدیم، سربازی که مسیر را بسته بود، با نگاهی دلسوزانه گفت: «دیره خانم... دیگه رفتن روی باند...»
امیدم ناامید شد. بیصدا شکستم. تمام روز دویده بودم، تمام روز دلشوره داشتم و حالا... دقیقهای دیر رسیده بودم.
ناگهان صدای آشنا و پرهیبتِ چرخش بالهای یک هلیکوپتر، سکوت فضا را شکست.
سرم را بلند کردم. چشمهای بارانیام... نگاهم سر خورد به سمت آسمان کبود غروب. هلیکوپتری در پهنهی آسمان اوج میگرفت و دور میشد.
قلبم لرزید. سهم من از تمام آن تشییع باشکوه، از آن اقیانوس جمعیت و از آن بدرقهی تاریخی، تنها نقطهای کوچک و متحرک در آسمان بود؛ هلیکوپتری که پیکر پاک آقا را با خود میبرد.
اشکهایم اینبار نه از سر حسرت، که از سر تسلیم و رضا جاری شد. دستم را روی سینهام گذاشتم، رو به آسمان کردم و نجوا کردم:
«آقاجانم... ممنونم. ممنونم که دقیقهی نود، منِ جامانده رو هم سهیم کردی...»
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1255
تو کانال چالش گذاشته بودید
برای جدایی و دوری از مهمانمون بعد پایان رسیدن میزبانی چه کردیم؟
لحظه های سختی بود مخصوصا که همسرمم نبود که باهاش خداحافظی کنه گفت از طرف من بوسش کن و تو گوشش بگو اون دنیا شفاعتمون کنه🥺
وقتی از شبیر برگشتم، کل خونه پراز وسایلاش بود
از لباس های نشسته اش نگم که هر کدومشون تیری بود وسط قلبم چون بوی تنش روی لباس ها بود😭
دوشب سختی رو گذروندیم و هر لحظه میگفتم بمیرم برای خانواده های شهدا💔
ما که میدونستیم این بچه امانته و یک روزی نه چندان دور باید به پدرمادرش تحویل بدیم و حتی میدونستیم این بار آخر هست که میبینیمش ، ولی خانواده های شهدا که نمیدونند این دیدار آخر هست و حسرت یه آغوش میمونه روی دلشون😭
شیشه شیرش رو که میدیدم دلم رو پیش خانم رباب میذاشتم...
دلتنگی پدر مادر و خواهرم رو میدیدم دلم رو پیش خانواده های شهدا میذاشتم...
بیخبری خودم از حالش رو هم منو یاد خانواده شهدای مفقود الاثر مینداخت (بیخبری آدم روپیر میکنه)
پرسیده بودید چجوری آروم شدید؟
تحویل دادن دختر ما خورد به مراسم تشییع اقا
انقدر این داغ اقا سخت و جگرسوز بود که این چند روز دوباره مثل ۹ اسفند، اسپند روی آتیش شدیم و این دلتنگی من رو برای دخترمون کم کرد
واما نقطه ی امید بخش ماجرا اونجاست که 😍
خداروشکر دخترمون رفت پیش پدر مادری که ۱۷ سال حسرت بچه داشتن و حالا چشم و چراغ اون خونه شده...
انشاءالله زیر سایه آقا صاحب الزمان خوشبخت و عاقبت بخیر بشه 🤲
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت اول
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
دیدار با خانواده شهیدان «دوراندیش» روایتگر قصهای است که در آن، دو کودکِ بی سرپرست، در کنار فرزندان زیستی خانواده، به چنان درجهای از کمال رسیدند که جانشان را فدای آرمانهای انقلاب کردند.
این نمونه، تأییدی بر اهمیت و نگاهِ روشن و حمایتی رهبری نسبت به جایگاه والای سرپرستی ایتام است؛
رهبری بایک تعبیر ارزشمند ازین حرکت بعنوان "کار بزرگ" یاد میکنند.
رهبر معظم انقلاب آنگاه که به دیدار این خانواده می روند و موضوع فرزندخواندگی کودکان را متوجه میشوند، ضمن اشاره به بزرگی و ارزش این کار میفرمایند:
«شاید اصلا این نور شهادت که در
خانواده شما تابید، ناشی از تفضل الهی
باشه به خاطر این ترحمی که شما به این دو بچه کردید.»
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت دوم
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت سوم
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi