#جامانده
صفحهی تقویم روی ۱۵ تیر ۱۴۰۵ ایستاده بود؛ روزی که تمام وجودم تمنای رفتن داشت، روزی که باید هر طور شده خودم را به مراسم تشییع پیکر آقا میرساندم. اما از همان اولین شعاع نور صبح، دیوارهای خانه مرا در بند کشیده بودند. دلشوره مثل خوره به جانم افتاده بود و پسرکوچولوم ، بیتاب و بیمار، توبغلم ناله میکرد.
پاهاش سوخته بود؛ اونقدر حساس و دردناک که ثانیهای آروم وقرار نداشت و مدام باید مراقبش میبودم و پوشکش را عوض میکردم. نمیتونستم و دلم نمیآمد با این حال نزار پیش بچههای دیگه بزارمش و برم.
بقیه اعضای خانواده، همان سپیدهدم، ساعت پنج صبح بار سفر بسته و راهی خیابان دماوند شده بودند.
من مونده بودم و یک خانهی سوتوکور، پسری بیمار و تلویزیونی که روشن بود تا تنها پل ارتباطی من با آن اقیانوس بیکران آدمها باشد. هر بار که صدای خانم امامی از میان هیاهوی پخش زنده به گوشم میرسید، بند دلم پاره میشد. بغض چنگ میانداخت به گلویم و اشکها، بیاختیار و بیامان، روی گونههام سرمی خوردند. حس غریب و سنگین «جاماندگی» مثل وزنه روی سینهام سنگینی میکرد.
نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ خورد. عمهی بچهها بود؛ با صدایی که هنوز خستگی پیادهروی در آن دویده بود گفت: «ما برگشتیم. بچهها رو بسپار به من و خودت رو برسون. حالا نوبت توئه.»
دلم پر کشید، اما چطور میتونستم این بارِ سنگین را روی دوش اون بذارم؟ پسرم بیقرار بود و پاهای سوختهاش مراقبت مدام میخواست. با تمام سختی، تشکر کردم و نپذیرفتم. از طرفی، مادرم برای این مراسم مهمانانی از شهرستان داشت؛ دستتنها بود و باید برای کمک به خانهاش میرفتم.
با دلی که میان رفتن و ماندن، میان وظیفهی مادری و دلدادگی تکهتکه شده بود، راهی خانهی مادرم شدم. آنها تازه از مراسم برگشته بودند؛ چهرههایشان خسته اما نگاهشان بارانی بود. برای آنکه دل بیقرارم را آرام کنم، توی دلم مدام زمزمه میکردم: *«عیبی نداره... من نیومدم وسط خیابونها، اما اومدم تا به زائرها و عاشقای آقا خدمت کنم. این هم سهم منه.»* با همین فکرها، چای میریختم، پذیرایی میکردم و چشمم به چهرهی معصوم پسرم بود.
عصر که شد، انگار معجزهای رخ داد. تب پسرم کمی پایین آمد و حالش بهتر شد. مهمانهای مادرم هم یکییکی خداحافظی کردند و رفتند. دقیقاً در همین لحظاتِ سکوت بود که دوباره عمهی بچهها زنگ زد. اینبار دیگه مجال فکر کردن به خودم ندادم. نفهمیدم چطور چادرم را سر کردم،چطور خودم را به خانهشان رساندم و
چطور پسرم را به او سپردم ،همسرم منتظرم بود. بهمحض رسیدنم، موتور را روشن کرد و با تمام سرعت راه افتادیم.
خیابانها تقریبا خلوت شده بود. سکوتی سنگین بر مسیرها سایه انداخته بود و مردم خسته، با پرچمها و چشمهای سرخ، در حال بازگشت بودند. هرچه جلوتر میرفتیم، دلم بیشتر میریخت. به خودم دلداری میدادم: *«نه، هنوز تموم نشده... این جاها ابتدای مسیره، طبیعیه که خلوت باشه. ما میرسیم...»*
میدان امام حسین را رد کردیم. پل چوبی، میدان فردوسی، ولیعصر و انقلاب را با سرعت پشت سر گذاشتیم. جادهها خالی از هیاهو بودند و پر از خاطرهی جمعیتی که تا چند ساعت پیش آنجا نفس کشیده بودند. وقتی به میدان آزادی رسیدیم، نفسهایم به شماره افتاده بود. اشک، مثل پردهای کدر جلوی چشمهایم را گرفته بود. با التماس از چند نفر که پیاده در حال برگشت بودند پرسیدم: «هنوز نرفتن؟ کجان؟»
یکی گفت: «ماشین پیکرها رفت سمت بزرگراه لشگری...»
دیگری با عجله فریاد زد: «رفتن سمت فرودگاه! بدوید، شاید برسید...»
به سمت فرودگاه پرواز کردیم. جاده خلوت بود و زمان بیرحمانه میگذشت. وقتی نزدیک فرودگاه شدیم، سربازی که مسیر را بسته بود، با نگاهی دلسوزانه گفت: «دیره خانم... دیگه رفتن روی باند...»
امیدم ناامید شد. بیصدا شکستم. تمام روز دویده بودم، تمام روز دلشوره داشتم و حالا... دقیقهای دیر رسیده بودم.
ناگهان صدای آشنا و پرهیبتِ چرخش بالهای یک هلیکوپتر، سکوت فضا را شکست.
سرم را بلند کردم. چشمهای بارانیام... نگاهم سر خورد به سمت آسمان کبود غروب. هلیکوپتری در پهنهی آسمان اوج میگرفت و دور میشد.
قلبم لرزید. سهم من از تمام آن تشییع باشکوه، از آن اقیانوس جمعیت و از آن بدرقهی تاریخی، تنها نقطهای کوچک و متحرک در آسمان بود؛ هلیکوپتری که پیکر پاک آقا را با خود میبرد.
اشکهایم اینبار نه از سر حسرت، که از سر تسلیم و رضا جاری شد. دستم را روی سینهام گذاشتم، رو به آسمان کردم و نجوا کردم:
«آقاجانم... ممنونم. ممنونم که دقیقهی نود، منِ جامانده رو هم سهیم کردی...»
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1255
تو کانال چالش گذاشته بودید
برای جدایی و دوری از مهمانمون بعد پایان رسیدن میزبانی چه کردیم؟
لحظه های سختی بود مخصوصا که همسرمم نبود که باهاش خداحافظی کنه گفت از طرف من بوسش کن و تو گوشش بگو اون دنیا شفاعتمون کنه🥺
وقتی از شبیر برگشتم، کل خونه پراز وسایلاش بود
از لباس های نشسته اش نگم که هر کدومشون تیری بود وسط قلبم چون بوی تنش روی لباس ها بود😭
دوشب سختی رو گذروندیم و هر لحظه میگفتم بمیرم برای خانواده های شهدا💔
ما که میدونستیم این بچه امانته و یک روزی نه چندان دور باید به پدرمادرش تحویل بدیم و حتی میدونستیم این بار آخر هست که میبینیمش ، ولی خانواده های شهدا که نمیدونند این دیدار آخر هست و حسرت یه آغوش میمونه روی دلشون😭
شیشه شیرش رو که میدیدم دلم رو پیش خانم رباب میذاشتم...
دلتنگی پدر مادر و خواهرم رو میدیدم دلم رو پیش خانواده های شهدا میذاشتم...
بیخبری خودم از حالش رو هم منو یاد خانواده شهدای مفقود الاثر مینداخت (بیخبری آدم روپیر میکنه)
پرسیده بودید چجوری آروم شدید؟
تحویل دادن دختر ما خورد به مراسم تشییع اقا
انقدر این داغ اقا سخت و جگرسوز بود که این چند روز دوباره مثل ۹ اسفند، اسپند روی آتیش شدیم و این دلتنگی من رو برای دخترمون کم کرد
واما نقطه ی امید بخش ماجرا اونجاست که 😍
خداروشکر دخترمون رفت پیش پدر مادری که ۱۷ سال حسرت بچه داشتن و حالا چشم و چراغ اون خونه شده...
انشاءالله زیر سایه آقا صاحب الزمان خوشبخت و عاقبت بخیر بشه 🤲
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت اول
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
دیدار با خانواده شهیدان «دوراندیش» روایتگر قصهای است که در آن، دو کودکِ بی سرپرست، در کنار فرزندان زیستی خانواده، به چنان درجهای از کمال رسیدند که جانشان را فدای آرمانهای انقلاب کردند.
این نمونه، تأییدی بر اهمیت و نگاهِ روشن و حمایتی رهبری نسبت به جایگاه والای سرپرستی ایتام است؛
رهبری بایک تعبیر ارزشمند ازین حرکت بعنوان "کار بزرگ" یاد میکنند.
رهبر معظم انقلاب آنگاه که به دیدار این خانواده می روند و موضوع فرزندخواندگی کودکان را متوجه میشوند، ضمن اشاره به بزرگی و ارزش این کار میفرمایند:
«شاید اصلا این نور شهادت که در
خانواده شما تابید، ناشی از تفضل الهی
باشه به خاطر این ترحمی که شما به این دو بچه کردید.»
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت دوم
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷️ قسمت سوم
ازفرزندپذیری تاقله های شهادت 🥀
فرزندپذیری؛ نهالی که به درخت تنومند شهادت بدل شد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
عکسی دیدم در کانال و متنی نوشتم برایش👇👇👇👇
#بر_دوش_نگار
تشنگی بر کنار سقاخانه به التماس افتاده بود
از معرفت شما سیراب بود آنکه نذر کرده بود جرعه ای آب بنوشاند مهمان های آقا را .
ما تشنه نبودیم...
که اگر تشنه بودیم آب بیشتری برمیداشتیم از این دریای بی کران...
✍️ ارسالی از مخاطب کانال
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
ما خیال میکردیم میزبان یک فرشتهی کوچک هستیم، اما خیلی زود فهمیدیم که آلاء از همان روز اول، صاحبِ واقعیِ این خانه و فرمانروای قلبهای ما بوده است.
بعضی معجزهها آرام و بیصدا وارد زندگی میشوند...
آلاء، معجزهی شیرین خدا برای من و همسرم بود؛ کوچولویی که با همهی سختیهای آغاز زندگی، نارس و ششماهه به دنیا آمده بود، اما با خودش نوری آورد که تمام خانه و قلبمان را روشن کرد.
از روزی که به آغوشمان آمد، فهمیدیم عشق، گاهی در یک نگاه متولد میشود. امروز آلاء تمام دنیای ماست؛ دلیل لبخندهایمان، امید فردایمان و بزرگترین هدیهای که خدا به زندگیمان بخشید.
حالا بیش از یک سال از آمدنش به زندگیمان میگذرد، اما هنوز هم گاهی به هم نگاه میکنیم و باورمان نمیشود که این فرشتهی دوستداشتنی واقعاً دختر ماست؛ انگار هنوز در رؤیایی شیرین زندگی میکنیم.
دوستت داریم، دختر عزیزمان؛ بیشتر از آنچه واژهها بتوانند بگویند. 🤍
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظ برو خدا به همراهت 💔
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1272
خدا از همگی ما قبول کنه.
(چه اونایی که اعتقاد همراه با عمل داریم چه اونایی که اعتقاد داریم اما عملی انجام نمیدیم)
همگی ما میدونیم رهبر کشورمون نسبت به مسائل مختلف صاحب نظر بودند و گاهی نسبت به بعضی موارد نگران .
من همیشه به این موضوع فکر میکنم،چه جوری در همین جایگاهی که هستم،با همین موقعیتی که دارم یابا همین قدرتی که دارم، چه کار میتونم بکنم که راه رهبرم رو ادامه بدم؟ در جهت ایرانِ اسلامیِ بهتر.
خیلی ازما ها یه مورد مشترک داریم که در مسئله ی میزبانی از فرشته ها فعالیت میکنیم.
فرقی نمیکنه چه نوع کاری...
سوال امروزم اینه دوست دارم هر کسی از جایگاه خودش پاسخ بده. قطعا درست و غلط نداره...
چون هر کسی میدونه توی زندگی کجا ایستاده؟میدونه چکار میخواد بکنه؟
اما من مطمئنم فکر کردن در این رابطه خیلی ذهن مون رو باز میکنه در مورد موقعیت خودمون،درمورد اثرگذاری که داریم و بهبود جایگاه.
پس خواهش میکنم همگی پاسخ بدید که توی این پاسخها نه قضاوتی خواهد بود نه چیز دیگه ای...
میزبانان ازاین منظر پاسخ بدن:
در(میزبانی فرشته ها)چکار میتونیم بکنیم که بعدا بتونیم ادعا کنیم راه رهبرمون رو با اون کار ادامه دادیم؟
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش
https://eitaa.com/abedshahi/1239
دختر خوش روی من
پگاه عزیزم در کنار تو بودن قشنگ ترین معجزه ی خدا بود ،فهمیدم عشق فراتر از تمام قوانین جهان است
وجود تو ثابت کرد مادر بودن یک انتخاب شجاعانه و مقدس است
ما از یک ریشه نیستیم اما از یک روحیم و این تجسم والاترین معنای آفرینش است.
خدای مهربان را سپاس که ۷۲ روز چراغ خانه ی ما بودی
تو زیباترین تعریف از زندگی هستی ...
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی آنقدر غرق در روزمرگی میشویم که یادمان میرودکه هنوز مهر، آرامش و امید درزندگی جریان دارند…
طرح میزبان آغوشی باز برای آرامش، مسئولیت و عشق. 🤍
اگرشماهم دوست دارید تواین طرح شرکت کنید ولی حس میکنید به هردلیلی شرایط همکاری ندارید،
کلمه (همدلی) پی وی ارسال کنید👇
@farzandkhandeh
راه های دیگه ای هم هست که باما وخانواده های میزبان همکاری وهم دلی داشته باشید🙋♀️
🌱 درکنار هم... دست دردست🤝
برای داشتن ایرانی آرام 🇮🇷
با مسئولیتپذیری، مهر و حمایت از فرزندان این سرزمین
با دلهایی بزرگ برای ساختن فردایی روشنتر برای کودکان این سرزمین
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi