عدد ۱۲ و ۲۰۰…
این عدد برای من تداعیکنندهی یک دنیا خاطره، دویدن و عشق است.
روزی که به آغوشم آمدی، شش ماه و سه هفته داشتی؛ با قدی حدود ۶۵ سانتیمتر و وزنی که سخاوتمندانه فقط ۶ کیلوگرم بود! و حالا قد کشیدهای تا ۹۵ سانتیمتر و ترازوی خانهمان، عدد ۱۲ کیلو و ۲۰۰ گرم را نشان میدهد.
از فراز و نشیبهای این مسیر چه بگویم؟ از روزهایی که برادرت آمد و وزن تو به ۱۱ کیلو رسید، اما با شببیداریها و بیقراریهایت، دوباره روی عدد ۱۰ سر خوردی. آن روزها غمگینترین مادر دنیا بودم؛ تماشای آب شدنِ ذرهذرهی وجودت، بند دلم را پاره میکرد. از تب دندان درآوردنهایت بگویم یا از بالا و پایینهای روزگار؟
همانجا با خودم عهد بستم و نذر کردم که اگر به ۱۳ کیلو برسی، طبل شادانه بکوبم و قربانی بدهم؛ برای اینکه توانستهام جانِ جهانم را به سلامت روی پلههای رشد بالا بکشم. فاصله میان ۱۰ تا ۱۳ کیلوگرم شاید در نگاه دیگران فقط ۳ کیلوگرم باشد، اما برای من به وسعت یک دنیاست.
پشت این ۳ کیلوگرم، مادری خوابیده که هر روز قاشقهای غذایت را شمرده، مراقب بوده بیش از حد ورجهوورجه نکنی تا مبادا کالری بسوزانی، پابهپایت بازی کرده، خوابت را تنظیم کرده و حمام رفتنت را به آرامش رسانده است. من در این مدت هم متخصص تغذیه بودم، هم مربی ورزش، هم روانشناس و هم یک مادر؛ مادری با شغلی بدون تعطیلی و ۲۴ ساعته…
تمام آرزویم این است که این دویدنها و بیخوابیها به ثمر بنشیند و روزی تو را در قامت یک پهلوانِ نامآور و سربازی قوی برای امام زمانت (عج) ببینم.
به وقتِ ۲۰ ماهگیِ قشنگت… 💚
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
کلاس آموزش شیطنت؛
مدرس: آرش
هنرآموز: محمدحسین
روزی که آرش اومد تو زندگیمون، فکر میکردم تهِ شیطنت و انرژی رو دیدم… اما سخت در اشتباه بودم! آرش فقط «استادِ نظری» بود، حالا محمدحسین شده «مجریِ طرحهای عملیاتی»!
توی این عکس، محمدحسین رو میبینید که داره دقیقاً دستورالعملهای داداش بزرگهش رو موبهمو روی دیوار پیاده میکنه. انگار آرش قبلش بهش گفته:
«ببین داداش! کاغذ مال بچهسوسولاس! مردِ واقعی رو بومِ سفیدِ دیوار نقاشی میکشه. اون توپ نارنجی رو هم فعلاً بذار اونجا باشه، بعداً نوبت اونم میرسه!»
محمدحسین هم با چنان ژست و دقتی مداد رو گرفته دستش که انگار داره فرمول انیشتین رو کشف میکنه. احتمالا چند ثانیه بعد هم آرش از راه میرسه و جای اینکه جلوشو بگیره، میگه: «محمدحسین اون بالاهاش هنوز سفیده، وایسا رو شونههای من دستت برسه!»
وقتی هم که من میرسم بالای سرشون، آرش با معصومانهترین قیافهی ممکن نگام میکنه و میگه:
«مامان من بهش گفتم نکنیاااا، گوش نداد!» 😂
خلاصه این دوتا شاهپسر اومدن تو زندگیمون تا ثابت کنن عشق به شناسنامه و ژن نیست، به اینه که دوتا داداش دستبهیکی کنن و روزگارِ دیوارهای خونه رو سیاه (یا در واقع قهوهای!) کنن!
خدا حفظتون کنه که با تمام این کثیفکاریها، قشنگترین و زندهترین رنگ دنیا رو به دیوارهای خونهمون زدید. ❤️ قلمت پرتوان آقا محمدحسین!
😂🎨
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
ز کودکی خادم این تبار محترمم
دلِ کوچکِ گلنوش هم، دخیلِ محبتِ امام حسین(ع) است. ❤️
این دلِ کوچک، از همین حالا حسینیست… 🥹
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
«چیه خب؟ مگه من دل ندارم عروس بشم؟!»
چرا اینجوری نگام میکنید؟ یعنی فقط بزرگترها حق دارند لباسِ عروس بپوشند و تاجِ درخشان بگذارند روی سرشان؟! خب منم دوست دارم عروس بشم، اون هم خوشگلترین و شیرینترین عروسِ دنیا! 😍✨
درسته که من یکم عجول بودم و زودتر از موعد به دنیا اومدم و به خاطر همین یه سری مشکلات کوچولو برام پیش اومد؛ درسته که الان نیازمند کاردرمانی و تمرین هستم... اما فکر کردید من کم میآرم؟ اصلاً و ابداً!
وقتی با مامانِ مهربونم دست تو دست هم میریم کلینیک کاردرمانی، آقای دکتر از دیدن تلاشهام کیف میکنه و خیلی خیلی از پیشرفتم راضیه.
من هر روز دارم فتحِ سنگر میکنم:
الان دیگه خیلی خوشگل و محکم میشینم، با دستای کوچولوم جوری دست میزنم که همه برام غش و ضعف برن، و تازه صداهای خاص و بانمک از خودم درمیارم تا نشون بدم چقدر حرف برای گفتن دارم! 😎👏
خلاصه که این عکس فقط یک رونماییِ کوچک از «تندیسِ کودکِ مهمانی» بود! حالا الان فرشتهی کاردرمانیام، ولی شک نکنید یه روزی واقعیِ واقعی عروس میشم و چشمِ همهتون رو روشن میکنم.
فعلاً لطفاً برام اسپند دود کنید که با این تاج و تور چشم نخورم! 👑❤️
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
ازبین الحرمین تاگوهرشاد
روایتی از یک جاماندنِ عاشقانه...
هر سال، حوالیِ اربعین که میشود، در میانِ خیلِ مشتاقان، یک گروهِ خاص از جاماندگان هستند که جنسِ دلشکستگیشان فرق میکند. شکستنِ دلِ اینها نه از سرِ بیوفایی، که از غایتِ وفاداری است؛ صفایی دارد که در هیچ واژهای نمیگنجد.💔
اینها «خانوادههای میزبان» هستند. همانهایی که بهخاطرِ حضورِ پربرکتِ یک «مهمان کوچولو» در خانهشان، پایِ رفتن به سفرِ عراق را ندارند. پایشان در خانه است و دلشان در مسیرِ نجف تا کربلا...🥺
امسال، دومین سالی است که تقدیرِ خانوادهی ما هم با این جاماندنِ شیرین گره خورده است. اما چه باک؟ وقتی درهایِ آسمان بسته نمیشوند. ما با همین دلهای شکسته و چشمهای بارانی، پناه بردیم به آغوشِ گرمِ «بابا رضا».
او که همیشه رئوف است، ما را در آغوش گرفت، غبارِ غم از چهرهمان شست و دعوتمان کرد. انگار میانِ همهمهی زائرانِ پیاده، آرام در گوشِ جانمان گفت:
«اگر راهِ کربلا به رویتان بسته است، بیایید در جوارِ من؛ اربعین، من منتظرِ شمایم...»
و چه تسکینی بالاتر از این که زائرِ کسی باشی که خودش پناهِ همهی بی پناهان است؟
#میزبان #فرزندخواندگی #بهزیستی #اربعین #امام_رضا #جامانده #خانواده_بهرویش #طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
بدرقه ی بی صدا
سلام به همهی همدلها...
من فردا صبح باید خانوادهام را راهی کنم... 😢
امسال، امام حسین(ع) سهمِ من را اینگونه رقم زد؛
من ماندم و کولههایی که با اشک جمع میشوند،
و دلی که هر تکهاش همراهِ آنها راهیِ اربعین میشود❤️
چقدر سخت است بدرقه کردنِ کسانی که خودت دلت میخواست همراهشان باشی...
اما چه میشود کرد؟
گاهی عشق، همین است؛
ماندنِ عاشقانه پشتِ درِ سفر.
انشاءالله همهی مسافرهای اربعین،
به سلامت بروند،
به سلامت برگردند،
و با دستِ پُر از دعا و اجابت برگردند... 🤲
و کاش...
اسمِ ما جاماندگان هم
جایی در لیستِ اربعینیها
ثبت شده باشد... 😭
#اربعین #جامانده #خانواده_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
جای پای نیلوفر 🌺
ماهای جامانده...
ماهایی که انگار با امام حسین(ع) یک معاملهی دل کردهایم؛
یک طرف، دلتنگیِ رفتن،
و طرف دیگر، مسئولیتی که نمیگذارد پا از خانه بیرون بگذاریم.
من که از اول هم گفته بودم...
بهخاطر فرشتهی کوچولوی خانهمان،
بهخاطر مهمان قشنگم،
نمیتوانم بیایم...
اما قربانِ امام حسین بروم،
خودش بهتر از هر کسی میداند که دل من همانجاست...
کنارِ بینالحرمین،
پای پیادهرویِ عاشقها،
جایی میانِ اشک و شوق 🥺
دلم میخواهد بروم،
اما وجدانم راضی نمیشود که من بروم و نیلوفرم اینجا بماند...
همین است که میمانم،
با دلی که نصفش راهیِ کربلاست
و نصف دیگرش در آغوشِ خانه.
اما هر بار به من ثابت شده...
که خدا و امام حسین(ع)
دلِ جامانده را بیجواب نمیگذارند.
آنقدر قشنگ جبران میکنند،
آنقدر مهربانانه دل را میخرند،
که آدم میفهمد
هیچ اشکی بیپاسخ نمیماند...
هیچ دلی، اگر راست بگوید،
بینصیب برنمیگردد... 😭🖤
#جامانده #هیچ_کودکی_تنها_نیست
#شیرخوارگان_حسینی #نیلوفر
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
سلام به همگی…
این روزها که همه جا حرف از رفتن است و دلها بیقرارِ جادهی نجف تا کربلا، دلم پر کشید به چند سال قبل.
سال ۱۴۰۰ بود که آقا طلبید و همقدم با زائران پیاده شدیم. طعم آن سفر چنان زیر دندانمان مزه کرد که همانجا عهد کردیم هر سال، پای پیاده خودمان را به حرم برسانیم. قبل از محرم ۱۴۰۱ بود که رو به همسرم کردم و گفتم: «امسال هم میرویم، نه؟» و او با اشتیاق گفت: «چرا که نه! معلوم است که میرویم.»
اما انگار امام حسین (ع) برای ما سفر دیگری را چیده بود؛ سفری به سمت یک آغوش کوچولو. پنجم محرم ۱۴۰۱، تلفن خانهمان زنگ خورد. از شیرخوارگاه بود: «بیایید، فرشتهی مهربانی که منتظرش بودید چشمبهراه شماست.»
دل در دلمان نبود. با خودمان گفتیم ارباب خودش اینطور مقدر کرده؛ با جان و دل رفتیم. شب و روزمان یکی شد تا اینکه فردای عاشورا، اولین فرزندمان را در آغوش کشیدیم. پسرم مهمان خانهمان شده بود، اما روند شناسنامهاش سه سال طول کشید. در تمام این سالها، هر وقت محرم میشد و دوستان میپرسیدند: «امسال پیادهروی نمیروی؟»، در دلم میگفتم: «امام حسین در ماه محرم امانتی به دستم سپرده که باید قبل از هر چیز، امانتدار خوبی برایش باشم.» با خودم میگفتم بگذار شناسنامهی گلپسرم بیاید، اینبار سه نفره زائر میشویم.
هنوز در گیرودار شناسنامهی اولی بودیم که در تاریخ ۸ آبان ۱۴۰۳، دوباره تلفن زنگ خورد. اینبار از طرح «بهرویش» بود؛ برای مشاوره دربارهی فرزند نیاز به درمان که ثبتنام کرده بودیم. گفتیم: «به دیدهی منت!» و درست در آخرین ساعات اداری همان روز، دومین فرشتهی زندگیمان را هم تحویل گرفتیم.
ادامه 👇
حالا ما دوباره منتظریم؛ منتظر شناسنامهی فرشتهی دوم مان، تا در سالهای آینده، اینبار چهار نفره قدم در جادهی عشق بگذاریم.
هر بار که به چشمهای این دو فرشته نگاه میکنم، توی دلم روشنف میشود و میگویم: «انشاءالله خودِ آقا دوباره میطلبد.»
این هم از داستان ما؛
مایی که این سالها جسم مان در خانه ماند، اما هربار با نگاه به این دو امانتیِ امام حسین، دلمان زائر شد.🍀🤲
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
پایان یک میهمانی، آغاز یک پرواز
خانه هنوز بوی بهشت میداد؛ بوی نوزادی که سی و چهار روز تمام، نبض زندگیمان را با نفسهای کوچک و بیریایش کوک کرده بود.
«سورنا»، اولین مسافر موقت خانهی ما، حالا آمادهی رفتن بود.
پایان کار من و آغاز مسیر
سبز و روشن او.🌱
هرگز فکرش را نمیکردم سی و چهار روز بتواند اینطور روح یک خانه را دگرگون کند. او آمده بود تا در کنار دو امانت همیشگیِ خدا در خانهام، نقشِ «امانت در امانت» را بازی کند. وقتی برای اولین بار او را در آغوش کشیدم، دستانم را چنان گشودم که گویی میخواستم تمام امنیت دنیا را برای جثهی کوچکش جاودانه کنم.
با هر بار در آغوش کشیدنش، قلبم دوباره با ریتم شیرین و بیقرارِ مادری میتپید؛ تپشی که هم او را از عشق سیراب میکرد و هم کویر دل تشنهی مرا سرسبز.
اما امروز، روزِ خداحافظی بود. روزی با طعم غریبِ «دلتنگی و شادیِ توأمان».
ساک کوچکش را بستهام. خانهی اصلی او آغوش گرم و پرمهر مادر خودش است که بیصبرانه انتظارش را میکشد. در دلم غوغایی است؛ اما لبخند میزنم تا آخرین تصویری که از من در ذهنِ مبهم کودکیاش ثبت میشود، آرامش باشد.
قرآنِ کوچک روی طاقچه را برمیدارم. همانطور که روز اول با بسمالله او را از زیر قرآن رد کردم تا قدمش مبارک باشد، امروز هم او را با وضو و احترام، زیر سایهی کلام خدا میگیرم. اما اینبار، پشت سرش آب نمیریزم! دلتنگیِ مادریام نجوا میکند:
«آب نمیریزم تا دیگر هرگز راهت به خانهی موقت نیفتد... برو و در پناه خانوادهی خودت، عاشق، ایمن و سلامت قد بکش و مرد شو.»
ادامه👇
در دل، دعاهایی را که سی و چهار شبانهروز در گوشش زمزمه میکردم، دوباره بدرقهی راهش میکنم: اینکه بنده خوب خدا باشد، روزی پهلوان و قهرمان کشورش شود، و فراتر از همه، یاری از یاران امام عصر (عج) باشد؛ از همانهایی که باری از دوش حضرت برمیدارند و لبخند به لبهای مبارکشان هدیه میدهند.
امروز، هفتم مردادماه ۱۴۰۵، سورنا رفت. حالا که به جای خالیاش نگاه میکنم، مردمک چشمانم از دیدنش محروم است، اما دلم برای هر لحظه با او بودن ضعف میرود. او رفت، ولی رد پای بهشتیاش برای همیشه در تار و پود قلبم حک شد.
سفرت سلامت، باغ گل بهشتی من 🌸…
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi