eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
ازبین الحرمین تاگوهرشاد روایتی از یک جاماندنِ عاشقانه... هر سال، حوالیِ اربعین که می‌شود، در میانِ خیلِ مشتاقان، یک گروهِ خاص از جاماندگان هستند که جنسِ دل‌شکستگی‌شان فرق می‌کند. شکستنِ دلِ این‌ها نه از سرِ بی‌وفایی، که از غایتِ وفاداری است؛ صفایی دارد که در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجد.💔 این‌ها «خانواده‌های میزبان» هستند. همان‌هایی که به‌خاطرِ حضورِ پربرکتِ یک «مهمان کوچولو» در خانه‌شان، پایِ رفتن به سفرِ عراق را ندارند. پایشان در خانه است و دلشان در مسیرِ نجف تا کربلا...🥺 امسال، دومین سالی است که تقدیرِ خانواده‌ی ما هم با این جاماندنِ شیرین گره خورده است. اما چه باک؟ وقتی درهایِ آسمان بسته نمی‌شوند. ما با همین دل‌های شکسته و چشم‌های بارانی، پناه بردیم به آغوشِ گرمِ «بابا رضا». او که همیشه رئوف است، ما را در آغوش گرفت، غبارِ غم از چهره‌مان شست و دعوتمان کرد. انگار میانِ همهمه‌ی زائرانِ پیاده، آرام در گوشِ جانمان گفت: «اگر راهِ کربلا به رویتان بسته است، بیایید در جوارِ من؛ اربعین، من منتظرِ شمایم...» و چه تسکینی بالاتر از این که زائرِ کسی باشی که خودش پناهِ همه‌ی بی‌ پناهان است؟ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
بدرقه ی بی صدا سلام به همه‌ی هم‌دل‌ها... من فردا صبح باید خانواده‌ام را راهی کنم... 😢 امسال، امام حسین(ع) سهمِ من را این‌گونه رقم زد؛ من ماندم و کوله‌هایی که با اشک جمع می‌شوند، و دلی که هر تکه‌اش همراهِ آن‌ها راهیِ اربعین می‌شود❤️ چقدر سخت است بدرقه کردنِ کسانی که خودت دلت می‌خواست همراهشان باشی... اما چه می‌شود کرد؟ گاهی عشق، همین است؛ ماندنِ عاشقانه پشتِ درِ سفر. ان‌شاءالله همه‌ی مسافرهای اربعین، به سلامت بروند، به سلامت برگردند، و با دستِ پُر از دعا و اجابت برگردند... 🤲 و کاش... اسمِ ما جاماندگان هم جایی در لیستِ اربعینی‌ها ثبت شده باشد... 😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
جای پای نیلوفر 🌺 ماهای جامانده... ماهایی که انگار با امام حسین(ع) یک معامله‌ی دل کرده‌ایم؛ یک طرف، دلتنگیِ رفتن، و طرف دیگر، مسئولیتی که نمی‌گذارد پا از خانه بیرون بگذاریم. من که از اول هم گفته بودم... به‌خاطر فرشته‌ی کوچولوی خانه‌مان، به‌خاطر مهمان قشنگم، نمی‌توانم بیایم... اما قربانِ امام حسین بروم، خودش بهتر از هر کسی می‌داند که دل من همان‌جاست... کنارِ بین‌الحرمین، پای پیاده‌رویِ عاشق‌ها، جایی میانِ اشک و شوق 🥺 دلم می‌خواهد بروم، اما وجدانم راضی نمی‌شود که من بروم و نیلوفرم اینجا بماند... همین است که می‌مانم، با دلی که نصفش راهیِ کربلاست و نصف دیگرش در آغوشِ خانه. اما هر بار به من ثابت شده... که خدا و امام حسین(ع) دلِ جامانده را بی‌جواب نمی‌گذارند. آن‌قدر قشنگ جبران می‌کنند، آن‌قدر مهربانانه دل را می‌خرند، که آدم می‌فهمد هیچ اشکی بی‌پاسخ نمی‌ماند... هیچ دلی، اگر راست بگوید، بی‌نصیب برنمی‌گردد... 😭🖤 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
سلام به همگی… این روزها که همه جا حرف از رفتن است و دل‌ها بی‌قرارِ جاده‌ی نجف تا کربلا، دلم پر کشید به چند سال قبل. سال ۱۴۰۰ بود که آقا طلبید و هم‌قدم با زائران پیاده شدیم. طعم آن سفر چنان زیر دندانمان مزه کرد که همان‌جا عهد کردیم هر سال، پای پیاده خودمان را به حرم برسانیم. قبل از محرم ۱۴۰۱ بود که رو به همسرم کردم و گفتم: «امسال هم می‌رویم، نه؟» و او با اشتیاق گفت: «چرا که نه! معلوم است که می‌رویم.» اما انگار امام حسین (ع) برای ما سفر دیگری را چیده بود؛ سفری به سمت یک آغوش کوچولو. پنجم محرم ۱۴۰۱، تلفن خانه‌مان زنگ خورد. از شیرخوارگاه بود: «بیایید، فرشته‌ی مهربانی که منتظرش بودید چشم‌به‌راه شماست.» دل در دلمان نبود. با خودمان گفتیم ارباب خودش این‌طور مقدر کرده؛ با جان و دل رفتیم. شب و روزمان یکی شد تا اینکه فردای عاشورا، اولین فرزندمان را در آغوش کشیدیم. پسرم مهمان خانه‌مان شده بود، اما روند شناسنامه‌اش سه سال طول کشید. در تمام این سال‌ها، هر وقت محرم می‌شد و دوستان می‌پرسیدند: «امسال پیاده‌روی نمی‌روی؟»، در دلم می‌گفتم: «امام حسین در ماه محرم امانتی به دستم سپرده که باید قبل از هر چیز، امانت‌دار خوبی برایش باشم.» با خودم می‌گفتم بگذار شناسنامه‌ی گل‌پسرم بیاید، این‌بار سه نفره زائر می‌شویم. هنوز در گیرودار شناسنامه‌ی اولی بودیم که در تاریخ ۸ آبان ۱۴۰۳، دوباره تلفن زنگ خورد. این‌بار از طرح «به‌رویش» بود؛ برای مشاوره درباره‌ی فرزند نیاز به درمان که ثبت‌نام کرده بودیم. گفتیم: «به دیده‌ی منت!» و درست در آخرین ساعات اداری همان روز، دومین فرشته‌ی زندگی‌مان را هم تحویل گرفتیم.
ادامه 👇 حالا ما دوباره منتظریم؛ منتظر شناسنامه‌ی فرشته‌ی دوم مان، تا در سال‌های آینده، این‌بار چهار نفره قدم در جاده‌ی عشق بگذاریم. هر بار که به چشم‌های این دو فرشته نگاه می‌کنم، توی دلم روشنف می‌شود و می‌گویم: «ان‌شاءالله خودِ آقا دوباره می‌طلبد.» این هم از داستان ما؛ مایی که این سال‌ها جسم مان در خانه ماند، اما هربار با نگاه به این دو امانتیِ امام حسین، دلمان زائر شد.🍀🤲 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
پایان یک میهمانی، آغاز یک پرواز خانه هنوز بوی بهشت می‌داد؛ بوی نوزادی که سی و چهار روز تمام، نبض زندگی‌مان را با نفس‌های کوچک و بی‌ریایش کوک کرده بود. «سورنا»، اولین مسافر موقت خانه‌ی ما، حالا آماده‌ی رفتن بود. پایان کار من و آغاز مسیر سبز و روشن او.🌱 هرگز فکرش را نمی‌کردم سی و چهار روز بتواند این‌طور روح یک خانه را دگرگون کند. او آمده بود تا در کنار دو امانت همیشگیِ خدا در خانه‌ام، نقشِ «امانت در امانت» را بازی کند. وقتی برای اولین بار او را در آغوش کشیدم، دستانم را چنان گشودم که گویی می‌خواستم تمام امنیت دنیا را برای جثه‌ی کوچکش جاودانه کنم. با هر بار در آغوش کشیدنش، قلبم دوباره با ریتم شیرین و بی‌قرارِ مادری می‌تپید؛ تپشی که هم او را از عشق سیراب می‌کرد و هم کویر دل تشنه‌ی مرا سرسبز. اما امروز، روزِ خداحافظی بود. روزی با طعم غریبِ «دلتنگی و شادیِ توأمان». ساک کوچکش را بسته‌ام. خانه‌ی اصلی او آغوش گرم و پرمهر مادر خودش است که بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد. در دلم غوغایی است؛ اما لبخند می‌زنم تا آخرین تصویری که از من در ذهنِ مبهم کودکی‌اش ثبت می‌شود، آرامش باشد. قرآنِ کوچک روی طاقچه را برمی‌دارم. همان‌طور که روز اول با بسم‌الله او را از زیر قرآن رد کردم تا قدمش مبارک باشد، امروز هم او را با وضو و احترام، زیر سایه‌ی کلام خدا می‌گیرم. اما این‌بار، پشت سرش آب نمی‌ریزم! دلتنگیِ مادری‌ام نجوا می‌کند: «آب نمی‌ریزم تا دیگر هرگز راهت به خانه‌ی موقت نیفتد... برو و در پناه خانواده‌ی خودت، عاشق، ایمن و سلامت قد بکش و مرد شو.» ادامه👇
در دل، دعاهایی را که سی و چهار شبانه‌روز در گوشش زمزمه می‌کردم، دوباره بدرقه‌ی راهش می‌کنم: اینکه بنده خوب خدا باشد، روزی پهلوان و قهرمان کشورش شود، و فراتر از همه، یاری از یاران امام عصر (عج) باشد؛ از همان‌هایی که باری از دوش حضرت برمی‌دارند و لبخند به لب‌های مبارکشان هدیه می‌دهند. امروز، هفتم مردادماه ۱۴۰۵، سورنا رفت. حالا که به جای خالی‌اش نگاه می‌کنم، مردمک چشمانم از دیدنش محروم است، اما دلم برای هر لحظه با او بودن ضعف می‌رود. او رفت، ولی رد پای بهشتی‌اش برای همیشه در تار و پود قلبم حک شد. سفرت سلامت، باغ گل بهشتی من 🌸… کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
هروقت هرکجا بحث کربلا میشه می‌گن توکه نرفتی نمیدونی چه حسی داره... اگه یکبار بری دلت بند میشه و همیشه دوست داری بری. میدونید یاد چی میفتم؟ یاد اون حرفی که بعضی ها وقتی میشنیدن بچه ها موقتی تا تعیین تکلیف پیش ما هستن، میگفتن ما نمیتونیم مثل شما باشیم ما احساساتی هستیم... شاید راست میگن، شاید ما بی احساس ترین انسان های دنیا هستیم که باز هم بابا رفت کربلا و ما چهارتا کربلا نرفته ماندیم.🥺 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🌸 چگونه قلب کودکمان را برای پذیرش «کودک مهمان» بزرگ کنیم؟ وقتی تصمیم می‌گیریم آغوش و خانه‌مان را به روی یک «کودک مهمان» باز کنیم، یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایمان واکنش بچه‌های خودمان است. حسادت، بهانه‌گیری و اصطحکاک در روزهای اول کاملاً طبیعی است؛ اما عشق و تدبیر مادرانه و پدرانه می‌تواند این مسیر را هموار کند. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
می‌خواهم تجربه حضور «راتینِ» عزیز در خانه‌مان را با شما به اشتراک بگذارم؛ شاید گره‌گشای خانواده‌ دیگری باشد. پسر ۶ ساله من در روزهای اول ورود راتین، به شدت احساس خطر می‌کرد و حسادت می‌ورزید. برای اینکه این بحران را مدیریت کنیم، چند قدم کوچک اما معجزه‌آسا برداشتیم: ۱️⃣ بمباران محبت برای فرزند ارشد: سعی کردیم بیش از پیش به پسر خودمان توجه و محبت کنیم تا خیالش راحت شود که جایش در قلب ما امنِ امن است. از طرفی، تا جایی که امکان داشت ابراز محبت‌های خیلی غلیظ به راتین جان را به زمان‌هایی موکول می‌کردیم که پسرم حضور نداشت تا در این دوره حساس، کمتر تحریک شود. ۲️⃣ هدیه‌ای از طرف مادرِ مهمان: یکی از اسباب‌بازی‌هایی که پسرم خیلی دوست داشت را خریدیم و به او دادیم. به او گفتیم: «مامانِ راتین پول این اسباب‌بازی را داده و خواسته از این طریق از تو تشکر کند که این‌قدر برادر خوبی برای پسرش هستی.» برق خوشحالی و تغییر نگاهش در آن لحظه دیدنی بود! 🎁 ۳️⃣ یک گفتگوی خلوت و مردانه: یک شب که راتین خواب بود، کنار پسرم نشستم و با زبان کودکانه اما منطقی با او صحبت کردم. گفتم: «یکی از دلایل اصلی من و بابا برای آوردن راتین به خانه این بود که کنار هم یاد بگیریم چطور به آدم‌هایی که به کمک ما نیاز دارند یاری برسانیم و فقط به فکر خودمان نباشیم. تو قهرمانِ این کمک‌کردنی.» 🦸‍♂️ ۴️⃣ساختن یک تصویر روشن از آینده: ما از روز اول با پسرمان صادق بودیم (البته به زبان خودش). به او گفتیم: «مامانِ راتین بیمار است و ما از او مراقبت می‌کنیم تا وقتی که مادرش کاملاً خوب شود و راتین به آغوش او برگردد.» حالا کار به جایی رسیده که هر وقت از راتین عکس می‌گیریم، به پسرم می‌گویم: «بیا این عکس را برای مامانش بفرستیم تا ببیند پسرش چقدر اینجا خوشحال و سالم است و خیالش راحت شود.» 📸 🌱 پذیرش کودک مهمان، فقط پناه دادن به یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست نیست؛ بلکه بزرگ‌ترین کلاس درسِ انسانیت، گذشت و مهربانی برای فرزندان خودمان است. فقط کمی صبوری می‌خواهد و دریایی از عشق... ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
دختران من؛ یکی از جنس زیستن، یکی از جنس قلب... «طنین» دختر زیستی‌ام تازه قدم به دنیای دوازده‌سالگی و آستانه بلوغ گذاشته؛ سن و سالی پر از نیاز به دیده شدن و توجه. در کنار او، «بارانا» دختر قلبی چهار سال و نیمه‌مان، پویایی خانه‌مان را دوچندان کرده است. مدت‌هاست یاد گرفته‌ایم چطور تعادل را میان دنیای این دو خواهر برقرار کنیم. مثلاً وقتی می‌خواهیم به پارک یا خرید برویم، به طنین می‌گوییم: «به خاطر علاقه‌ی تو به این برنامه‌هاست که راهی می‌شویم...» همین جمله‌ی ساده، ذهن طنین را از تمرکز روی خواسته‌های بارانا برمی‌دارد و زاویه دیدش را زیباتر می‌کند. در چالش‌های خواهرانه‌شان هرگز از جملات کلیشه‌ای مثل «اون بچه‌ست، متوجه نمیشه» یا «مهمونه و میره» استفاده نمی‌کنیم. ما طرفِ حق را می‌گیریم؛ گاهی از طنین دفاع می‌کنیم و گاهی از بارانا. البته بیشتر وقت‌ها یاد گرفته‌ایم عقب بایستیم و دخالت نکنیم؛ هرچند اولش اوضاع وحشتناک به نظر می‌رسد، اما در نهایت تعجب می‌بینیم چطور خودشان با هم کنار می‌آیند و دوباره رفیقِ جانی هم می‌شوند! بخش قشنگ ماجرا اینجاست: وقتی به عنوان مادر، چهارچوب‌ها و قوانین انسانیت را برای طنین (دختر بزرگترم) توضیح می‌دهم، حس عاقل بودن، با‌درایت بودن و بزرگ‌منشی را به او منتقل می‌کنم. به او یادآوری می‌کنم چقدر دلش بزرگ و مهربان است و چقدر توانایی مدیریت شرایط را دارد. معجزه‌ی کلام دقیقاً همین‌جاست؛ بعد از این گفتگوها، تماشا می‌کنم که او چطور با تمام وجود، این بزرگی و مهربانی را در رفتارش به نمایش می‌گذارد. 😍🥺 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
نذری امروز اربعینی ما برای فرشته های خونه مون شیربرنج کودکان : آرد برنج+فرنیوه کدو حلوایی انبه گلابی آی بانو+سرمام ای بانو+گلاب+شیر برن بشن صبحونه مقوی برای داداشای خونه مون💪 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi