eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 چگونه قلب کودکمان را برای پذیرش «کودک مهمان» بزرگ کنیم؟ وقتی تصمیم می‌گیریم آغوش و خانه‌مان را به روی یک «کودک مهمان» باز کنیم، یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایمان واکنش بچه‌های خودمان است. حسادت، بهانه‌گیری و اصطحکاک در روزهای اول کاملاً طبیعی است؛ اما عشق و تدبیر مادرانه و پدرانه می‌تواند این مسیر را هموار کند. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
می‌خواهم تجربه حضور «راتینِ» عزیز در خانه‌مان را با شما به اشتراک بگذارم؛ شاید گره‌گشای خانواده‌ دیگری باشد. پسر ۶ ساله من در روزهای اول ورود راتین، به شدت احساس خطر می‌کرد و حسادت می‌ورزید. برای اینکه این بحران را مدیریت کنیم، چند قدم کوچک اما معجزه‌آسا برداشتیم: ۱️⃣ بمباران محبت برای فرزند ارشد: سعی کردیم بیش از پیش به پسر خودمان توجه و محبت کنیم تا خیالش راحت شود که جایش در قلب ما امنِ امن است. از طرفی، تا جایی که امکان داشت ابراز محبت‌های خیلی غلیظ به راتین جان را به زمان‌هایی موکول می‌کردیم که پسرم حضور نداشت تا در این دوره حساس، کمتر تحریک شود. ۲️⃣ هدیه‌ای از طرف مادرِ مهمان: یکی از اسباب‌بازی‌هایی که پسرم خیلی دوست داشت را خریدیم و به او دادیم. به او گفتیم: «مامانِ راتین پول این اسباب‌بازی را داده و خواسته از این طریق از تو تشکر کند که این‌قدر برادر خوبی برای پسرش هستی.» برق خوشحالی و تغییر نگاهش در آن لحظه دیدنی بود! 🎁 ۳️⃣ یک گفتگوی خلوت و مردانه: یک شب که راتین خواب بود، کنار پسرم نشستم و با زبان کودکانه اما منطقی با او صحبت کردم. گفتم: «یکی از دلایل اصلی من و بابا برای آوردن راتین به خانه این بود که کنار هم یاد بگیریم چطور به آدم‌هایی که به کمک ما نیاز دارند یاری برسانیم و فقط به فکر خودمان نباشیم. تو قهرمانِ این کمک‌کردنی.» 🦸‍♂️ ۴️⃣ساختن یک تصویر روشن از آینده: ما از روز اول با پسرمان صادق بودیم (البته به زبان خودش). به او گفتیم: «مامانِ راتین بیمار است و ما از او مراقبت می‌کنیم تا وقتی که مادرش کاملاً خوب شود و راتین به آغوش او برگردد.» حالا کار به جایی رسیده که هر وقت از راتین عکس می‌گیریم، به پسرم می‌گویم: «بیا این عکس را برای مامانش بفرستیم تا ببیند پسرش چقدر اینجا خوشحال و سالم است و خیالش راحت شود.» 📸 🌱 پذیرش کودک مهمان، فقط پناه دادن به یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست نیست؛ بلکه بزرگ‌ترین کلاس درسِ انسانیت، گذشت و مهربانی برای فرزندان خودمان است. فقط کمی صبوری می‌خواهد و دریایی از عشق... ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
دختران من؛ یکی از جنس زیستن، یکی از جنس قلب... «طنین» دختر زیستی‌ام تازه قدم به دنیای دوازده‌سالگی و آستانه بلوغ گذاشته؛ سن و سالی پر از نیاز به دیده شدن و توجه. در کنار او، «بارانا» دختر قلبی چهار سال و نیمه‌مان، پویایی خانه‌مان را دوچندان کرده است. مدت‌هاست یاد گرفته‌ایم چطور تعادل را میان دنیای این دو خواهر برقرار کنیم. مثلاً وقتی می‌خواهیم به پارک یا خرید برویم، به طنین می‌گوییم: «به خاطر علاقه‌ی تو به این برنامه‌هاست که راهی می‌شویم...» همین جمله‌ی ساده، ذهن طنین را از تمرکز روی خواسته‌های بارانا برمی‌دارد و زاویه دیدش را زیباتر می‌کند. در چالش‌های خواهرانه‌شان هرگز از جملات کلیشه‌ای مثل «اون بچه‌ست، متوجه نمیشه» یا «مهمونه و میره» استفاده نمی‌کنیم. ما طرفِ حق را می‌گیریم؛ گاهی از طنین دفاع می‌کنیم و گاهی از بارانا. البته بیشتر وقت‌ها یاد گرفته‌ایم عقب بایستیم و دخالت نکنیم؛ هرچند اولش اوضاع وحشتناک به نظر می‌رسد، اما در نهایت تعجب می‌بینیم چطور خودشان با هم کنار می‌آیند و دوباره رفیقِ جانی هم می‌شوند! بخش قشنگ ماجرا اینجاست: وقتی به عنوان مادر، چهارچوب‌ها و قوانین انسانیت را برای طنین (دختر بزرگترم) توضیح می‌دهم، حس عاقل بودن، با‌درایت بودن و بزرگ‌منشی را به او منتقل می‌کنم. به او یادآوری می‌کنم چقدر دلش بزرگ و مهربان است و چقدر توانایی مدیریت شرایط را دارد. معجزه‌ی کلام دقیقاً همین‌جاست؛ بعد از این گفتگوها، تماشا می‌کنم که او چطور با تمام وجود، این بزرگی و مهربانی را در رفتارش به نمایش می‌گذارد. 😍🥺 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
نذری امروز اربعینی ما برای فرشته های خونه مون شیربرنج کودکان : آرد برنج+فرنیوه کدو حلوایی انبه گلابی آی بانو+سرمام ای بانو+گلاب+شیر برن بشن صبحونه مقوی برای داداشای خونه مون💪 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
واما ماکه یه چالش بامزه داریم 🫣 دخترم ۱۰ سالشه و مهمون کوچولوی ما ۷ ماهه‌ست؛ از همان روزهای اول خیلی دوستش داشت و کم‌کم شد دست راست من برای مراقبت از داریا. 🤍 البته اوایل، انگار دلش می‌خواست دوباره کمی کوچولو باشد؛ مثلاً وقتی برای داریا پستونک گرفتم گفت: «منم می‌خوام!» 😄 یا یکی دو بار به باباش گفت: «منو هم بذار روی پات و تکون بده تا بخوابم!» 🙈 ما هم سعی کردیم نه خیلی جدی‌اش کنیم، نه از کنارش بی‌تفاوت بگذریم؛ با شوخی، بغل و محبت همراهش شدیم. انگار فقط می‌خواست مطمئن شود با آمدن داریا، سهم او از عشقِ خانه کم نشده. حالا دیگر همه‌چیز برایش عادی شده؛ داریا را دوست دارد، کمک می‌کند و خانه‌مان با همین لحظه‌های ریز و شیرین، گرم‌تر شده است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
از وقتی زینب اومده، دخترای من یه بازی جدید به بازی‌هاشون اضافه کردن؛ نوبتی «زینب» می‌شن! یکی می‌خوابه توی کریر، یکی می‌ره توی کالسکه، ادای زینب رو درمیارن و با جدیت می‌گن: «بیا پوشک ما رو عوض کن!» 😳😂 اولش برام عجیب بود، ولی بعد فهمیدم با همین بازی‌های بامزه دارن با دنیای جدید خونه‌مون کنار میان؛ هم زینب رو دوست دارن، هم دلشون می‌خواد مطمئن بشن هنوز جای خودشون توی آغوش و توجه ما امنه.🥹 🌱این بازی‌ها خیلی وقت‌ها راه بچه‌هاست برای اینکه دنیای نوزاد رو تجربه کنن و مطمئن بشن هنوز هم دیده می‌شن و عزیزن. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من امروز به نیابت از همه دوستای قشنگم یه مسیر کوتاهی رو در پیاده روی جاماندگان اربعین شرکت کردم🚶🏻 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
https://eitaa.com/abedshahi/1282 پسرم مهدیار دوست داشتنی تو فرشته ای از جانب خدایی که همراه خود باران رحمت را اوردی رحمتی از جانب خدا برای فرشته نگهبانت چقدر غبطه خوردم به دلهای بزرگی که نه تنها در کنار تو حظ دنیایی می برند که آخرت را به بهای دل بزرگ و‌ مهربانشان خریده‌اند پسرم، مهدیار دوست داشتنی مبادا لحظه ای فکر کنی دچار نقصانی که این نقصان تو نیست بلکه جاده صاف کن میزبانت به سوی بهشت است پسر خوش روزی و زیبا استوار بمان و مطمئن باش دستان بهشتی‌ایی از تو مراقبت می کنند که از طرف خدا مامور به این کار بزرگند نترس عزیزکم ، محکم باش و ثابت کن به مثابه‌ی کوه استواری چرا که به فرستادگان خدا تکیه دادی الهی ببینم عاقبت به خیری‌ت رو پسر شیرین و دوست داشتنی. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
خانه ای که هنوز مادر داشت 🌸 توی این روزها، توی شرایطی که گاهی همسایه به همسایه رحم نمی‌کند و حتی خواهر و برادر هم قدر هم را نمی‌دانند، شماها بی‌ریا و خالصانه به این فرشته‌ها محبت می‌کنید. واقعاً پرچمتان بالاست. 🌹 امیدوارم برای تک‌تک‌تان روزهای روشن رقم بخورد. از «بهرویش» هم ممنونم که با این طرح‌های قشنگ، مهربانی را به گردش انداخته و یادمان می‌اندازد هنوز می‌شود بی‌چشم‌داشت دوست داشت، مراقبت کرد و پناهِ کسی شد. ❤️🙏 چند شب پیش اتفاقی برایم افتاد که هنوز دلم از یادآوری‌اش می‌لرزد. در همسایگی ما خانم مسنی زندگی می‌کند که تنهاست. بچه‌هایش هرکدام سر زندگی خودشان هستند. آن شب با همسرم از بیرون برگشتیم که متوجه شدیم نوری شبیه شعله روی دیوار افتاده. وقتی دقت کردیم، فهمیدیم آتش از آشپزخانه‌ی خانه‌ی همان خانم مسن است. هرچه در زدیم، بنده‌ی خدا متوجه نمی‌شد؛ هم خوابش سنگین بود، هم گوشش ضعیف. همسرم از حیاط پشتی وارد شد، در را باز کرد و رفتیم داخل. دیدیم مادرجان خوابیده و اصلاً متوجه ماجرا نشده. با آرامش صدایش کردم: «مادرجان… نترسی… من همسایه‌ات هستم…» پسرم با آتش‌نشانی تماس گرفت. همسرم برق و گاز را قطع کرد. بعد هم آتش‌نشانی، اورژانس و ۱۱۰ آمدند. آتش از سماور شروع شده بود و پرده، قالی و رومیزی را گرفته بود. واقعاً خدا رحم کرد که به اتاق‌ها و پذیرایی سرایت نکرد. تا ساعت شش‌ونیم صبح کنار آن مادر ماندیم و منتظر بچه‌هایش شدیم. یک دختر و دو پسرش آمدند. بعد از توضیحات ما، پلیس و مأموران، با خونسردی گفتند: «اجازه بدهید ما مشورت کنیم.» رفتند سر کوچه، چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردند و آخرش گفتند: «زنگ می‌زنیم ببرندش خانه‌ی سالمندان…» همان‌جا دلم شکست. 😢 من نمی‌گویم خانه‌ی سالمندان جای بدی است. خیلی وقت‌ها برای بعضی شرایط لازم و کمک‌کننده است. اما دلم سوخت برای مادری که تا صبح نگران بود بچه‌هایش نترسند، هول نکنند، اذیت نشوند… مادری که حتی وسط خطر و دود و آتش، باز هم فکر دل بچه‌هایش بود. به بچه‌هایش گفتم: «من که فقط همسایه‌اش هستم، حاضرم به او سر بزنم، برایش غذا درست کنم، مراقبش باشم… اما وای بر شما که فرزندش هستید و این‌قدر راحت تصمیم می‌گیرید.» آن شب خیلی گریه کردم. نه فقط برای آن مادر؛ برای معنای فراموش‌شده‌ی مراقبت، برای مهری که گاهی در دل آدم‌ها کم‌رنگ می‌شود. و دقیقاً همان‌جا بیشتر از همیشه فهمیدم کاری که شما میزبان‌ها، مادران و پدران پذیرا، و خانواده‌های فرزندخوانده انجام می‌دهید چقدر بزرگ است. شما به کودکانی محبت می‌کنید که شاید هیچ نسبتی خونی با شما نداشته باشند، اما با دل‌تان آن‌ها را می‌پذیرید. شما ثابت می‌کنید مادر بودن و پدر بودن فقط به خون و شناسنامه نیست؛ به مهر است، به حضور است، به آغوشی است که بی‌منت باز می‌شود. خدای همه‌ی ما یکی است و به همه‌ی ما سهمی از مهر داده؛ این ما آدم‌ها هستیم که باید یاد بگیریم این مهر را کجا خرج کنیم. دمتان گرم که مهربانی را فقط حرف نمی‌زنید؛ زندگی‌اش می‌کنید. دمتان گرم که برای این فرشته‌ها خانه، آغوش، امنیت و عشق می‌شوید. خدا دل‌تان را روشن نگه دارد. 🌹 دم همه‌ی مامان‌ها گرم… ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
کربلای کوچک من امروز صبح اتفاقی برام افتاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. گفتم با شما هم در میون بذارمش؛ شاید برای شما هم پیش اومده باشه، شاید شما هم یه روزی وسط همین زندگی معمولی، یه نشونه‌ی عجیب و قشنگ از خدا دیده باشید. صبح، قبل از بیدار شدن، خوابی دیدم که حال و هوای عجیبی داشت. انگار در خواب کنار یکی از دوستام نشسته بودم و داشتم با یه حس پر از شوق و آرامش براش تعریف می‌کردم. بهش گفتم: «می‌دونی؟ من امسال هر روز صبح از یه مسیر پیاده می‌رفتم تا کربلا… زیارتم رو می‌کردم و برمی‌گشتم. راهش انقدر نزدیک بود که انگار نه انگار هزاران کیلومتر فاصله‌ست؛ انگار کربلا همین نزدیکی‌هاست، توی همین کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر خودمون…» حسی که توی خواب داشتم، هنوز هم برام قابل توصیف نیست. انگار هر روز صبح، دلم راهی می‌شد؛ پاهایم شاید روی زمین بودند، اما روحم در مسیر زیارت قدم برمی‌داشت. همه‌چیز ساده بود، نزدیک بود، آشنا بود… انگار کربلا نه یک شهر دور، که یک حالِ مقدس درون قلبم بود. وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز همان حس زیارت در دلم مانده بود. دلم سبک بود و چشم‌هایم نمناک. مثل این دو هفته‌ی اخیر، آرام نشستم کنار دختر کوچولوی نازنینم. نگاهش کردم؛ همان فرشته‌ی کوچکی که با چشم‌های پاک و معصومش، دنیای من را زیر و رو کرده. شروع کردم باهاش حرف زدن. قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم، دست‌های کوچکش را نگاه می‌کردم، صورت ماهش را نوازش می‌کردم و دلم پر از حرف شده بود. اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌ریخت. آرام بهش گفتم: «عزیز دلِ مامان… امسال کربلای من تو بودی. زیارت واقعی من، نگاه کردن به چشم‌های توئه. من هر روز کنار تو، دلم رو می‌برم زیارت…» همین‌طور که باهاش حرف می‌زدم و بغضم باز شده بود، ناگهان چیزی دیدم که نفسم بند آمد. دختر کوچولوم، با همان لبخند شیرین و آرامی که گوشه‌ی لب‌هایش نشسته بود، از چشم‌های قشنگش اشک می‌چکید. یک لحظه همه‌چیز ایستاد. نه صدایی بود، نه حرکتی، نه فاصله‌ای بین من و او. انگار تمام دنیا در همان نگاه خلاصه شده بود. من گریه می‌کردم و او، با آن روح کوچک اما عمیقش، انگار اشک‌های مرا فهمیده بود. انگار دلش با دل من یکی شده بود. انگار خدا از میان چشم‌های او داشت جواب دلِ لرزان مرا می‌داد. آن لحظه فهمیدم بچه‌ها چقدر بیشتر از آنچه ما خیال می‌کنیم، می‌فهمند. شاید زبان باز نکرده باشند، شاید کلمه‌ای بلد نباشند، اما روحشان پاک‌تر از آن است که احساس مادر را نفهمد. آن‌ها لرزش صدا را می‌فهمند، بغض پنهان را حس می‌کنند، عشق را بی‌واسطه می‌بینند. بچه‌ها فقط کودک نیستند؛ گاهی پیام‌آور آرامش‌اند، گاهی آینه‌ی دل مادرند، گاهی نشانه‌ای از مهربانی خدا روی زمین. آن صبح، من فهمیدم کربلا همیشه در یک مسیر دور و طولانی نیست. گاهی کربلای آدم، کنار گهواره‌ی یک فرشته‌ی کوچک است. گاهی زیارت، در نگاه نمناک یک نوزاد خلاصه می‌شود. گاهی خدا، جواب دلتنگی‌های آدم را با لبخند و اشک یک کودک می‌دهد. و من آن روز، با تمام وجودم حس کردم: دخترم، کربلای کوچک من است؛ زیارت هر روزه‌ی قلب من. ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi