eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
خانه ای که هنوز مادر داشت 🌸 توی این روزها، توی شرایطی که گاهی همسایه به همسایه رحم نمی‌کند و حتی خواهر و برادر هم قدر هم را نمی‌دانند، شماها بی‌ریا و خالصانه به این فرشته‌ها محبت می‌کنید. واقعاً پرچمتان بالاست. 🌹 امیدوارم برای تک‌تک‌تان روزهای روشن رقم بخورد. از «بهرویش» هم ممنونم که با این طرح‌های قشنگ، مهربانی را به گردش انداخته و یادمان می‌اندازد هنوز می‌شود بی‌چشم‌داشت دوست داشت، مراقبت کرد و پناهِ کسی شد. ❤️🙏 چند شب پیش اتفاقی برایم افتاد که هنوز دلم از یادآوری‌اش می‌لرزد. در همسایگی ما خانم مسنی زندگی می‌کند که تنهاست. بچه‌هایش هرکدام سر زندگی خودشان هستند. آن شب با همسرم از بیرون برگشتیم که متوجه شدیم نوری شبیه شعله روی دیوار افتاده. وقتی دقت کردیم، فهمیدیم آتش از آشپزخانه‌ی خانه‌ی همان خانم مسن است. هرچه در زدیم، بنده‌ی خدا متوجه نمی‌شد؛ هم خوابش سنگین بود، هم گوشش ضعیف. همسرم از حیاط پشتی وارد شد، در را باز کرد و رفتیم داخل. دیدیم مادرجان خوابیده و اصلاً متوجه ماجرا نشده. با آرامش صدایش کردم: «مادرجان… نترسی… من همسایه‌ات هستم…» پسرم با آتش‌نشانی تماس گرفت. همسرم برق و گاز را قطع کرد. بعد هم آتش‌نشانی، اورژانس و ۱۱۰ آمدند. آتش از سماور شروع شده بود و پرده، قالی و رومیزی را گرفته بود. واقعاً خدا رحم کرد که به اتاق‌ها و پذیرایی سرایت نکرد. تا ساعت شش‌ونیم صبح کنار آن مادر ماندیم و منتظر بچه‌هایش شدیم. یک دختر و دو پسرش آمدند. بعد از توضیحات ما، پلیس و مأموران، با خونسردی گفتند: «اجازه بدهید ما مشورت کنیم.» رفتند سر کوچه، چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردند و آخرش گفتند: «زنگ می‌زنیم ببرندش خانه‌ی سالمندان…» همان‌جا دلم شکست. 😢 من نمی‌گویم خانه‌ی سالمندان جای بدی است. خیلی وقت‌ها برای بعضی شرایط لازم و کمک‌کننده است. اما دلم سوخت برای مادری که تا صبح نگران بود بچه‌هایش نترسند، هول نکنند، اذیت نشوند… مادری که حتی وسط خطر و دود و آتش، باز هم فکر دل بچه‌هایش بود. به بچه‌هایش گفتم: «من که فقط همسایه‌اش هستم، حاضرم به او سر بزنم، برایش غذا درست کنم، مراقبش باشم… اما وای بر شما که فرزندش هستید و این‌قدر راحت تصمیم می‌گیرید.» آن شب خیلی گریه کردم. نه فقط برای آن مادر؛ برای معنای فراموش‌شده‌ی مراقبت، برای مهری که گاهی در دل آدم‌ها کم‌رنگ می‌شود. و دقیقاً همان‌جا بیشتر از همیشه فهمیدم کاری که شما میزبان‌ها، مادران و پدران پذیرا، و خانواده‌های فرزندخوانده انجام می‌دهید چقدر بزرگ است. شما به کودکانی محبت می‌کنید که شاید هیچ نسبتی خونی با شما نداشته باشند، اما با دل‌تان آن‌ها را می‌پذیرید. شما ثابت می‌کنید مادر بودن و پدر بودن فقط به خون و شناسنامه نیست؛ به مهر است، به حضور است، به آغوشی است که بی‌منت باز می‌شود. خدای همه‌ی ما یکی است و به همه‌ی ما سهمی از مهر داده؛ این ما آدم‌ها هستیم که باید یاد بگیریم این مهر را کجا خرج کنیم. دمتان گرم که مهربانی را فقط حرف نمی‌زنید؛ زندگی‌اش می‌کنید. دمتان گرم که برای این فرشته‌ها خانه، آغوش، امنیت و عشق می‌شوید. خدا دل‌تان را روشن نگه دارد. 🌹 دم همه‌ی مامان‌ها گرم… ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
کربلای کوچک من امروز صبح اتفاقی برام افتاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. گفتم با شما هم در میون بذارمش؛ شاید برای شما هم پیش اومده باشه، شاید شما هم یه روزی وسط همین زندگی معمولی، یه نشونه‌ی عجیب و قشنگ از خدا دیده باشید. صبح، قبل از بیدار شدن، خوابی دیدم که حال و هوای عجیبی داشت. انگار در خواب کنار یکی از دوستام نشسته بودم و داشتم با یه حس پر از شوق و آرامش براش تعریف می‌کردم. بهش گفتم: «می‌دونی؟ من امسال هر روز صبح از یه مسیر پیاده می‌رفتم تا کربلا… زیارتم رو می‌کردم و برمی‌گشتم. راهش انقدر نزدیک بود که انگار نه انگار هزاران کیلومتر فاصله‌ست؛ انگار کربلا همین نزدیکی‌هاست، توی همین کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر خودمون…» حسی که توی خواب داشتم، هنوز هم برام قابل توصیف نیست. انگار هر روز صبح، دلم راهی می‌شد؛ پاهایم شاید روی زمین بودند، اما روحم در مسیر زیارت قدم برمی‌داشت. همه‌چیز ساده بود، نزدیک بود، آشنا بود… انگار کربلا نه یک شهر دور، که یک حالِ مقدس درون قلبم بود. وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز همان حس زیارت در دلم مانده بود. دلم سبک بود و چشم‌هایم نمناک. مثل این دو هفته‌ی اخیر، آرام نشستم کنار دختر کوچولوی نازنینم. نگاهش کردم؛ همان فرشته‌ی کوچکی که با چشم‌های پاک و معصومش، دنیای من را زیر و رو کرده. شروع کردم باهاش حرف زدن. قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم، دست‌های کوچکش را نگاه می‌کردم، صورت ماهش را نوازش می‌کردم و دلم پر از حرف شده بود. اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌ریخت. آرام بهش گفتم: «عزیز دلِ مامان… امسال کربلای من تو بودی. زیارت واقعی من، نگاه کردن به چشم‌های توئه. من هر روز کنار تو، دلم رو می‌برم زیارت…» همین‌طور که باهاش حرف می‌زدم و بغضم باز شده بود، ناگهان چیزی دیدم که نفسم بند آمد. دختر کوچولوم، با همان لبخند شیرین و آرامی که گوشه‌ی لب‌هایش نشسته بود، از چشم‌های قشنگش اشک می‌چکید. یک لحظه همه‌چیز ایستاد. نه صدایی بود، نه حرکتی، نه فاصله‌ای بین من و او. انگار تمام دنیا در همان نگاه خلاصه شده بود. من گریه می‌کردم و او، با آن روح کوچک اما عمیقش، انگار اشک‌های مرا فهمیده بود. انگار دلش با دل من یکی شده بود. انگار خدا از میان چشم‌های او داشت جواب دلِ لرزان مرا می‌داد. آن لحظه فهمیدم بچه‌ها چقدر بیشتر از آنچه ما خیال می‌کنیم، می‌فهمند. شاید زبان باز نکرده باشند، شاید کلمه‌ای بلد نباشند، اما روحشان پاک‌تر از آن است که احساس مادر را نفهمد. آن‌ها لرزش صدا را می‌فهمند، بغض پنهان را حس می‌کنند، عشق را بی‌واسطه می‌بینند. بچه‌ها فقط کودک نیستند؛ گاهی پیام‌آور آرامش‌اند، گاهی آینه‌ی دل مادرند، گاهی نشانه‌ای از مهربانی خدا روی زمین. آن صبح، من فهمیدم کربلا همیشه در یک مسیر دور و طولانی نیست. گاهی کربلای آدم، کنار گهواره‌ی یک فرشته‌ی کوچک است. گاهی زیارت، در نگاه نمناک یک نوزاد خلاصه می‌شود. گاهی خدا، جواب دلتنگی‌های آدم را با لبخند و اشک یک کودک می‌دهد. و من آن روز، با تمام وجودم حس کردم: دخترم، کربلای کوچک من است؛ زیارت هر روزه‌ی قلب من. ❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
عزیزِ جانم، نورِ چشمم، یک سال پیش در چنین روزی، معجزه‌ای به نام "تو" در قلب من اتفاق افتاد. تو نه از کالبد من، که از میان پاک‌ترین آرزوهایم متولد شدی. می‌گویند مادر شدن با بند ناف آغاز می‌شود، اما من با آمدنِ تو فهمیدم که مادری، پیوندِ روح است و امضایِ پرمهرِ خدا پای دلتنگی‌های یک زن. شاید ریشه‌هایت در من نباشد، اما تمام شاخ و برگ‌هایت در تار و پودِ قلب من جوانه زده است. از همان لحظه‌ی اولی که انگشتان کوچکت دستم را گرفت، تمام دنیای من در چشمان تو خلاصه شد و من در کنار تو دوباره متولد شدم. تو زیباترین و مقدس‌ترین "انتخاب" زندگی منی. مادر بودن فقط به "زاده شدن" نیست؛ به "ساخته شدن" است. به یکی شدنِ دل‌ها، به تپش‌های بی‌قرارِ قلبم برای هر خنده‌ات، به مراقبتِ بی‌وقفه و به ماندن پای تمامِ لحظه‌هایت تا همیشه. این یک سال به من ثابت کرد که "خون" به تنهایی کسی را مادر نمی‌کند؛ این "عشق" است که معجزه می‌آفریند. یک سال است که مادرِ تو هستم و هر روز بیش از دیروز، در اعماق وجودم خوشحالم و به این مادری افتخار می‌کنم. مهم نیست تقدیر ما را چطور به هم رساند، مهم این است که حالا تو پاره‌ی تنِ منی و من، پناهِ امنِ تو. یک سالگیِ یکی شدنمان مبارک، دوستت دارم بندِ دلم، عزیزِ دلِ مامان. ❤️ 🌱 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
سلام همراهان عزیز و مهربان، امیدوارم روزتون پر از نور و برکت باشه 🌱🌹 این تصویر، حال و هوای این روزهای دل منِ. حدیث کساء همیشه برای من منبع آرامشه... اما این بار با نیت قلبی خودم و برای «مهمان‌های کوچولوی زندگی‌ام» و همه فرشته‌های کوچکِ «بهرویشی» کمی تغییرش دادم. این متن حالا وردِ زبان من شده و روزی چند بار باهاش با خدا خلوت می‌کنم. 🤲✨ ازتون یه خواهش دوستانه دارم… هر زمان که فرصتی داشتید، گوشه‌ای دنج پیدا کردید، یا دلتون هوای مهربونی کرد، ممنون میشم این دعا رو برای همه این کوچولوهای نازنین (مهمان‌های من و شما) و برای عاقبت بخیری همه فرزندان این سرزمین زمزمه کنید. دعای دسته‌جمعی ما می‌تونه قوی‌ترین انرژی رو برای این بچه‌ها بفرسته. پیشاپیش ممنونم که در این نیت خیر، هم‌دل و هم‌قدم هستید. الهی که خدا از همه ما قبول کنه. ❤️🤲 واما متن اصلی حدیث شریف کسا «اللَّهُمَّ إِنَّ هَؤُلاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ خَاصَّتِي وَ حَامَّتِي، لَحْمُهُمْ لَحْمِي وَ دَمُهُمْ دَمِي، يُؤْلِمُنِي مَا يُؤْلِمُهُمْ وَ يَحْزُنُنِي مَا يَحْزُنُهُمْ، أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاهُمْ وَ مُحِبٌّ لِمَنْ أَحَبَّهُمْ، إِنَّهُمْ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُمْ، فَاجْعَلْ صَلَوَاتِكَ وَ بَرَكَاتِكَ وَ رَحْمَتَكَ وَ غُفْرَانَكَ وَ رِضْوَانَكَ عَلَيَّ وَ عَلَيْهِمْ، وَ أَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً.» ✍ارسالی ازمادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
سفره‌ای برای فرزندانِ جان آفتاب هنوز کاملاً بالا نیامده بود که عطرِ گرمِ آشپزخانه، فضای خانه را پر کرد. مادر آرام و بااحتیاط حرکت می‌کرد تا آرامشِ دو فرشته‌اش به هم نخورد؛ دو پسر کوچکی که تمامِ دنیای او شده بودند. یکی، پسرِ یک سال ونیمه اش که با انتخابِ قلب به این خانه آمده بود تا پاره‌ی تنش شود، و دیگری، مهمانِ کوچکِ شش ماهه‌ای که عزیزِ جان شده بود تا طعمِ امنیت و آغوشِ مادرانه را در این خانه بچشد.🤱 دو سه روز بود که ذهنِ مادر مدام درگیر یک سوال ساده اما حیاتی بود: «امروز برای صبحانه‌ی جگرگوشه‌هایم چی درست کنم که هم جانشان را قوی کند و هم ارگانیک باشد؟» او همیشه با خودش عهد کرده بود که سلامتی بچه‌ها خط قرمزش باشد. نمی‌خواست دستپختِ مادرانه‌اش جای خود را به کیک‌ها و کلوچه‌های بی‌خاصیت و پر از نگهدارنده‌ی بازاری بدهد، حتی اگر پیدا کردن یک راه حلِ ساده و سالم، روزها فکرش را مشغول می‌کرد. دست به کار شد. با عشق و حوصله، ترکیباتِ اصیلِ خانگی را کنار هم چید؛ پودرِ مغزها، شیره‌ی شیرین و آردِ کامل و... دست‌های مادرانه همیشه بلدند چطور از ساده‌ترین مواد، یک معجزه‌ی خوشمزه بسازند. کمی بعد، پسر بزرگ‌تر با لبخند و چشمانِ خمار از خواب بیدار شد و برادرِ کوچک‌ترش هم در گهواره تکانی خورد. وقتی دورِ سفره‌ی گرمِ خانگی نشستند و با اشتها اولین لقمه‌های پر از مهر را خوردند، مادر لبخندی زد و در دلش گفت: «فرقی ندارد چطور به زندگی‌ام آمده‌اید؛ مهم این است که امروز و هر روز، لایقِ بهترین لقمه‌ها و خالص‌ترین عشق‌ها هستید.🥹 می‌ارزد... تمامِ این فکر کردن‌ها و وقت گذاشتن‌ها، به لبخند و سلامتیِ شما می‌ارزد.»😍 ایده صبحانه کودک 🫕 ۱ عدد تخم مرغ ۱ ق مربا یا غذا خوری شکلات کرم فندق و بادام زمینی ۱ ساشه آی بانو (موز توت فرنگی گلابی) ۳ ق آرد کمی وانیل و بکینگ پودر ۱ ق شیر یا ۱ ق ماست ۱ ق روغن یا کره آب شده که میتونید باهاش کاپ کیک یا پنکیک درست کنید. ایده غذای کودک 🍲 ۱ عدد بيسکوئيت ساقه طلایی ۱ عدد خرما کمی شیر کودک ساشه سرمام آی بانو کمی ‌کره مخلوط میکنید تاحالت فرنی دربیاد. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
امیررضا و مادریِ حضرت زهرا(س) در سفر مشهد، دل‌مان پر بود از شوق و آرامش. اما یک لحظه غفلت، همه‌چیز را به هم ریخت. پسرم، امیررضا، در هتل از میان دو مبل به فضای خالی افتاد؛ همان‌جا که انگار زمین و زمان با هم ایستادند و صدای گریه‌ی بچه، دل ما را لرزاند. 😭 از دماغش خون آمد، بینی‌اش ورم کرد و کبود شد. من، مادری که فقط نگاه می‌کرد و از درون می‌سوخت، نفسم بند آمده بود. تمام راه تا تهران، دل‌نگران و اشک‌ریزان بودم. 🥺 وقتی رسیدیم تهران و او را پیش دکتر بردیم، با هزار زحمت و گریه و جیغ و بی‌قراری، از بینی‌اش دو عکس ناقص گرفتند. آن‌قدر بچه اذیت شد که حتی نتوانستند از روبه‌رو عکس بگیرند. متخصص اطفال گفت فعلاً همین اندازه کافی است. باید چند روز پشت سر هم معاینه شود تا مطمئن شویم خونریزی یا هماتوم و مشکل جدی‌ای پیش نیامده. چهره ی مضطرب دکتر... دکتری که همیشه لبخند به چهره داشت وحالا اضطرابش بیشتر حال منو خراب میکرد... حس میکردم ماجرا خیلی خطرناک ترازاین حرفاست ولی مابی خبریم... آخه یکسالی هست که با آقای دکتر آشناشدیم روزهای اول وقتی فهمیداین کودک مهمان است،او هم مثل یک میزبان پابه پای ما آمده بود و محبت های پدرانه ش همیشه شامل حال امیررضا بوده وحالا بادیدن حال نگران دکتر، من دلواپس‌تر از همیشه شدم. بینی، جای حساسی است... ولی دلِ من از این حساس‌تر بود. هرکس می‌رسید، حالش را می‌پرسید؛ انگار همه بیشتر از من نگران بودند. ولی من میخواستم همه چیزعادی به نظر برسه...خب بچه ست... طبیعیه مگه نه؟ قرار باشه هر ضربه ای اینقدر خطرناک باشه که نمیشه... برای همه پیش میاد.... من، میان ترس و دعا، فقط یک چیز را زمزمه می‌کردم: یا امام رضا... 🕊 💕 خودت هوای این بچه را داشته باش. یا حضرت زهرا...🥀💔 تو برای این پسرِ بی‌پناه من مادری کن. دکتر سه روز بعد،وقتی مطمعن شد خطر جدی رفع شده ما را به متخصص گوش و حلق و بینی کودکان ارجاع داد. گرفتن نوبت خودش حکایتی بود؛ همه‌جا پر بود و تا آخر شهریور وقت نداشتند. وقتی گفتند چون کودک اورژانسی است، زودتر او را می‌پذیرند، تازه امیدی در دل‌مان روشن شد. 💫 با این حال، همان نوبت اول هم پنج روز طول کشید تا برسد. آن پنج روز برای من، مثل پنج قرن گذشت. دائم نذر و نیاز می‌کردم. هرکس می‌رسید، حال امیررضا را می‌پرسید. بینی‌اش که آن‌قدر برای ما مهم شده بود، انگار همه‌ی خانه دلشان پیش او بود. من اما بیشتر از همه، دل به آستان امام رضا(ع) بسته بودم؛ و به حضرت زهرا(س)، که مثل همیشه در دل مادری می‌کردند برای بچه‌ای که من فقط نگهبانش بودم، نه صاحبش. روز موعود رسید. من با دل لرزان منتظر بودم که دکتر بعد از معاینه، بگوید باید برای عمل آماده شوید؛ چون از قبل شنیده بودیم که در این سن، برای جا انداختن غضروف یا هر اقدام احتمالی، حتما نیاز به بیهوشی هست. من خودم را برای شنیدن سخت‌ترین حرف‌ها آماده کرده بودم. 😞 اما آنچه شنیدم... چیزی نبود که انتظارش را داشتم.🥹 دکتر بعد از معاینه با تعجب گفت: «کی گفته غضروفش در رفته؟ اصلاً چنین چیزی نیست. همه‌چیز طبیعی است. بینی هیچ مشکلی ندارد. فقط باید تامدتی مواظبش باشید می‌توانید بروید.» آن لحظه... بغضم ترکید. همه‌ی اضطراب‌هایی که روزها در سینه‌ام جمع شده بود، با همان جمله فرو ریخت. اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. معجزه شده بود...مثل توفیلم ها... اما این بار واقعی بود😭 حس کردم صاحبِ اسمش، امیررضای من،را شفا داده است. حس کردم حضرت زهرا(س) برایش مادری کرده‌اند، درست همان‌طور که من از ته دل از ایشان خواسته بودم. آن روز فهمیدم که گاهی یک کودک، فقط با دست‌های ما نگه داشته نمی‌شود؛ گاهی یک دلِ بزرگ‌تر، یک مادرِ آسمانی، در کنارش ایستاده است. و من با تمام وجود باور کردم که این بچه، زیر سایه‌ی لطف امام رضا(ع) و مادریِ حضرت زهرا(س) است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«از تولد تا آسمان، چه زود گذشت... میوه‌ی دلم، پسر قشنگم! چه کسی می‌تونه این درد رو بفهمه جز یک مادر؟ مادری که ۹ ماه در شکمش رشد کرده، دو سال شیره‌ی جانش رو به کامش ریخته و ۲۴ سال شاهد قد کشیدن و مرد شدنِ نهالِ وجودش بوده. چه شب‌هایی که تا صبح بر بالینش نخوابیدم، چه روزها که جلویِ درب مدرسه برای دیدنِ لبخندش انتظار کشیدم، پا به پایش تب کردم و پا به پایش درس خواندم. او ثمره‌ی زندگی‌ام بود؛ نهالی که تنومند شده بود و داشت میوه می‌داد، اما دشمن با تبر از ریشه زدش... 😭 اما در میانه‌یِ این روزهایِ پر از داغ، یک «امانت»ِ الهی در کنارم بود که انگار خدا برایِ التیامِ قلبِ شکسته، پیش از این واقعه به من سپرده بود. «امیرعباس»، عزیزِ دردانه و فرزندخوانده‌یِ من. چندسالی هست که امیرعباس با قدومش خانه‌ی ما را روشن کرده؛ پسری که با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کند. بیماری‌اش زخمِ ظاهری ندارد، اما دردی است که هر روز، ذره‌ذره در عضلاتِ نحیفش می‌پیچد. منِ مادر، با چشم‌های خودم می‌بینم که چطور این قهرمانِ کوچک با هر حرکتش مبارزه می‌کند و من برایِ او، نه فقط یک مادر، که دستی هستم برای جابه‌جایی، پایی هستم برای قدم‌هایِ لرزان و قلبی هستم که در تمامِ لحظاتِ درد، با او می‌تپد. وقتی پسرم در اوجِ جوانی پر کشید، فکر کردم دنیا به پایان رسیده است؛ اما نگاه‌هایِ معصومانه‌ی امیرعباس، مرا به زندگی برگرداند. حالا من با قلبی که داغِ یک پسر را بر سینه دارد، با تمامِ توانم برایِ این یکی پسرِ جانم می‌جنگم.
من مادری را نه در پیوندِ خونی، که در پیوندِ روح و صبوری آموختم. امیرعباسِ من، تو برایِ منِ داغ‌دیده، نشانی از لطفِ خدایی. مادری برایِ تو، افتخارِ روزهایِ سختِ من است تا وقتی که دست‌هایم یاری می‌کند، برایت مادری کنم. در آخر، از عمقِ جانم دعا می‌کنم برایِ تمامِ مادرانی که پاره‌هایِ تنشان را در راهِ حق فدا کردند.🇮🇷🌹 شادیِ روحِ همه‌ی شهدا و آرامشِ قلبِ صبورِ مادرانشان، صلواتی هدیه کنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.» کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi