امیررضا و مادریِ حضرت زهرا(س)
در سفر مشهد، دلمان پر بود از شوق و آرامش.
اما یک لحظه غفلت، همهچیز را به هم ریخت. پسرم، امیررضا، در هتل از میان دو مبل به فضای خالی افتاد؛ همانجا که انگار زمین و زمان
با هم ایستادند و صدای
گریهی بچه، دل ما را لرزاند. 😭
از دماغش خون آمد، بینیاش ورم کرد و کبود شد. من، مادری که فقط نگاه میکرد و از درون میسوخت، نفسم بند آمده بود. تمام راه تا تهران، دلنگران و اشکریزان بودم. 🥺
وقتی رسیدیم تهران و او را پیش دکتر بردیم، با هزار زحمت و گریه و جیغ و بیقراری، از بینیاش دو عکس ناقص گرفتند. آنقدر بچه اذیت شد که حتی نتوانستند از روبهرو عکس بگیرند. متخصص اطفال گفت فعلاً همین اندازه کافی است. باید چند روز پشت سر هم معاینه شود تا مطمئن شویم خونریزی یا هماتوم و مشکل جدیای پیش نیامده.
چهره ی مضطرب دکتر...
دکتری که همیشه لبخند به چهره داشت وحالا اضطرابش بیشتر حال منو خراب میکرد...
حس میکردم ماجرا خیلی خطرناک ترازاین حرفاست ولی مابی خبریم...
آخه یکسالی هست که با آقای دکتر آشناشدیم روزهای اول وقتی فهمیداین کودک مهمان است،او هم مثل یک میزبان پابه پای ما آمده بود و محبت های پدرانه ش همیشه شامل حال امیررضا بوده
وحالا بادیدن حال نگران دکتر،
من دلواپستر از همیشه شدم.
بینی، جای حساسی است...
ولی دلِ من از این حساستر بود.
هرکس میرسید، حالش را میپرسید؛ انگار همه بیشتر از من نگران بودند.
ولی من میخواستم همه چیزعادی به نظر برسه...خب بچه ست...
طبیعیه مگه نه؟
قرار باشه هر ضربه ای اینقدر
خطرناک باشه که نمیشه...
برای همه پیش میاد....
من، میان ترس و دعا، فقط یک چیز را زمزمه میکردم:
یا امام رضا... 🕊 💕
خودت هوای این بچه را داشته باش.
یا حضرت زهرا...🥀💔
تو برای این پسرِ بیپناه من مادری کن.
دکتر سه روز بعد،وقتی مطمعن شد خطر جدی رفع شده ما را به متخصص گوش و حلق و بینی کودکان ارجاع داد. گرفتن نوبت خودش حکایتی بود؛ همهجا پر بود و تا آخر شهریور وقت نداشتند. وقتی گفتند چون کودک اورژانسی است، زودتر او را میپذیرند، تازه امیدی در دلمان روشن شد. 💫
با این حال، همان نوبت اول هم پنج روز طول کشید تا برسد.
آن پنج روز برای من، مثل پنج قرن گذشت.
دائم نذر و نیاز میکردم.
هرکس میرسید، حال امیررضا را میپرسید.
بینیاش که آنقدر برای ما مهم شده بود، انگار همهی خانه دلشان پیش او بود.
من اما بیشتر از همه، دل به آستان امام رضا(ع) بسته بودم؛ و به حضرت زهرا(س)، که مثل همیشه در دل مادری میکردند برای بچهای که من فقط نگهبانش بودم، نه صاحبش.
روز موعود رسید.
من با دل لرزان منتظر بودم که دکتر بعد از معاینه، بگوید باید برای عمل آماده شوید؛ چون از قبل شنیده بودیم که در این سن، برای جا انداختن غضروف یا هر اقدام احتمالی، حتما نیاز به بیهوشی هست. من خودم را برای شنیدن سختترین حرفها آماده کرده بودم. 😞
اما آنچه شنیدم...
چیزی نبود که انتظارش را داشتم.🥹
دکتر بعد از معاینه با تعجب گفت:
«کی گفته غضروفش در رفته؟ اصلاً چنین چیزی نیست. همهچیز طبیعی است. بینی هیچ مشکلی ندارد.
فقط باید تامدتی مواظبش باشید میتوانید بروید.»
آن لحظه... بغضم ترکید.
همهی اضطرابهایی که روزها در سینهام جمع شده بود، با همان جمله فرو ریخت.
اشکهایم بیاختیار جاری شد.
معجزه شده بود...مثل توفیلم ها...
اما این بار واقعی بود😭
حس کردم صاحبِ اسمش،
امیررضای من،را شفا داده است.
حس کردم حضرت زهرا(س) برایش مادری کردهاند، درست همانطور که من از ته دل از ایشان خواسته بودم.
آن روز فهمیدم که گاهی یک کودک، فقط با دستهای ما نگه داشته نمیشود؛
گاهی یک دلِ بزرگتر، یک مادرِ آسمانی، در کنارش ایستاده است.
و من با تمام وجود باور کردم که این بچه، زیر سایهی لطف امام رضا(ع) و مادریِ حضرت زهرا(س) است.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«از تولد تا آسمان، چه زود گذشت...
میوهی دلم، پسر قشنگم!
چه کسی میتونه این درد رو بفهمه جز یک مادر؟
مادری که ۹ ماه در شکمش رشد کرده،
دو سال شیرهی جانش رو به کامش ریخته و ۲۴ سال شاهد قد کشیدن و مرد شدنِ نهالِ وجودش بوده. چه شبهایی که تا صبح بر بالینش نخوابیدم، چه روزها که جلویِ درب مدرسه برای دیدنِ لبخندش انتظار کشیدم، پا به پایش تب کردم و پا به پایش درس خواندم.
او ثمرهی زندگیام بود؛ نهالی که تنومند شده بود و داشت میوه میداد، اما دشمن با تبر از ریشه زدش... 😭
اما در میانهیِ این روزهایِ پر از داغ، یک «امانت»ِ الهی در کنارم بود که انگار خدا برایِ التیامِ قلبِ شکسته، پیش از این واقعه
به من سپرده بود.
«امیرعباس»، عزیزِ دردانه و فرزندخواندهیِ من.
چندسالی هست که امیرعباس با قدومش خانهی ما را روشن کرده؛ پسری که با بیماری
دستوپنجه نرم میکند.
بیماریاش زخمِ ظاهری ندارد، اما دردی است که هر روز، ذرهذره در عضلاتِ نحیفش میپیچد.
منِ مادر، با چشمهای خودم میبینم که چطور این قهرمانِ کوچک با هر حرکتش مبارزه میکند و من برایِ او، نه فقط یک مادر، که دستی هستم برای جابهجایی، پایی هستم برای قدمهایِ لرزان و قلبی هستم که در تمامِ لحظاتِ درد، با او میتپد.
وقتی پسرم در اوجِ جوانی پر کشید، فکر کردم دنیا به پایان رسیده است؛ اما نگاههایِ معصومانهی امیرعباس، مرا به زندگی برگرداند. حالا من با قلبی که داغِ یک پسر را بر سینه دارد، با تمامِ توانم برایِ این یکی
پسرِ جانم میجنگم.
من مادری را نه در پیوندِ خونی،
که در پیوندِ روح و صبوری آموختم.
امیرعباسِ من، تو برایِ منِ داغدیده،
نشانی از لطفِ خدایی.
مادری برایِ تو، افتخارِ روزهایِ سختِ من است تا وقتی که دستهایم یاری میکند، برایت مادری کنم.
در آخر، از عمقِ جانم دعا میکنم برایِ تمامِ مادرانی که پارههایِ تنشان را در راهِ حق فدا کردند.🇮🇷🌹
شادیِ روحِ همهی شهدا و آرامشِ قلبِ صبورِ مادرانشان، صلواتی هدیه کنیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.»
#شهید_علی_حیدرزاده
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#فرزند_خوانده
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
گاهی فکر میکنم زیباترین بخش زندگی همین اولین هاست🥹
اولین لبخند
اولین کلمه
اولین قدم
اولین بار که صدایت میزنند
دخترم و قلبت از شنیدن این واژه گرم میشود
و من در این مدت کوتاه چه
بسیار اولین هایی را با تو زندگی کردم
اولین روزی که آمدی و خانه ام
با نفس های کوچکت رنگ دیگری گرفت
اولین خنده ات
اولین ماما گفتنت
اولین بار که دست کوچکت را در دستم گرفتم و من فهمیدم بعضی آدم ها حتی اگر برای مدتی کوتاه وارد زندگی مان شوند میتوانند برای همیشه بخشی از قلبمان شوند
هر بار که تو چیزی را برای اولین بار تجربه کردی
من هم برای اولین بار معنای دیگری از عشق را فهمیدم🥹
عشقی که قرار نیست
چیزی را صاحب شود
فقط میخواهد شاهد بزرگ شدن تو باشد و از خوشحالی تو خوشحال شود
اما میان تمام این شیرینی ها همیشه
یک فکر گوشه قلبم سنگینی میکند
ای کاش مادرت بود و این لحظه ها را میدید😔
ای کاش اولین لبخندت سهم نگاه او بود
اولین کلمه ات را او میشنید
اولین قدم هایت را با شوق دنبال میکرد
و هر بار که تو را دخترم صدا میزد میدانست چه هدیه بزرگی
از زندگی دارد
نمیدانم چرا قصه تو اینگونه آغاز شده
اما آرزو میکنم ادامه اش پر باشد از آدم هایی که قدر قلب کوچک
و پاکت را بدانند🙏🏻
و اگر روزی بزرگ شدی و این روزها را به یاد آوردی
بدان که یک نفر در گوشه ای از این دنیا برای اولین های تو با تمام قلبش ذوق کرد
و برای تمام اولین هایی که مادرت از دست داد آرام و بی صدا دلش گرفت😔
تو فقط مهمان خانه من نبودی
تو مهمان قلبم شدی
و بعضی مهمان ها وقتی میروند ردپایشان تا ابد در قلب آدم میماند
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
«سلام به همگی، عزیزانِ جان
رضایِ من که از ۵۰ روزگی مهمانِ خانهی ما شده و حالا سه ماهه است، چند روزی بود که به خاطر اسهال تحت نظر بود. اما از وقتی استفراغ هم به آن اضافه شد، دکتر عزیز تشخیص دادند که باید برای جلوگیری از کمآبی بدن، سریعاً در بیمارستان بستری شود.
الحمدلله وضعیتش با مراقبتهای پزشکی بهتر است، اما اسهال هنوز ادامه دارد و خودش هم در محیط بیمارستان خیلی کلافه و بیقرار است. دیشب که کنارش نبودم، آنقدر گریه کرده بود که پرستار مهربانش، برایِ آرام کردنش، گوشی را به او داد تا صدایِ مادرش را بشنود. با صدایی که از دلِ تنگی و عشق میلرزید، برایش لالایی خواندم، قربان صدقهاش رفتم و قول دادم که زود برمیگردم.🥺
آرام گرفته بود، اما آرامشِ او، دلِ بیقرارِ مرا آرام نمیکرد. امروز هم که پیشش بودم، دیدم چقدر به حضورِ من نیاز دارد و به محض اینکه رسیدم، آرام گرفت.
دلتنگیام برای او یکطرف، و مسئولیتِ سه فرزندِ دیگرم در خانه که باعث میشود ناچار باشم بینِ خانه و بیمارستان در رفتوآمد باشم، از طرف دیگر قلبم را فشرده میکند. از همکاران و خانمهایِ بسیار عزیزِ بهزیستی که در این شرایط سخت کنارم هستند و در تأمینِ پرستار یاریام میکنند، بینهایت سپاسگزارم.
دوستانِ عزیز بهرویشی، میدانم که دعایِ شما مادرها و دلهایِ پاکتان چقدر گیراست. لطفاً برایِ شفایِ عاجلِ این امانتِ الهی و آرامشِ قلبِ کوچکش دعا کنید. انشاءالله با دعاهایِ شما، رضا زودتر به آغوشِ خانواده برگردد.
التماس دعا 🙏🤍»
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
درب خانهی ما، به رویِ شادی همیشه باز است. چندیست که میزبانِ دو غنچهی زیبا هستیم؛ دو خواهرِ زیستی که با آمدنشان، کنجِ دنجِ زندگی ما را به پارکِ خندهها تبدیل کردهاند.
امروز، بالایِ سرسرهی آبی، زمان برایمان ایستاده بود. وقتی برقِ شیطنت در چشمهایشان میدرخشید و صدایِ قهقهههایشان در فضایِ خانه میپیچید، با خودم فکر کردم که مگر خوشبختی چیزی جز همین لحظاتِ ناب است؟ تماشایِ خندههایِ از تهِ دلشان، خستگیِ روزهایِ سخت را از تنم بیرون میکند.
آنها حالا بخشی از نبضِ تپندهی این خانهاند. خانهای که در آن عشق، نه به خون، که به حضورِ گرمِ آدمها معنا میشود. الهی که این خندهها همیشه مهمانِ لبهایتان باشد، دخترکهایِ قشنگِ من. دنیایِ ما با حضورِ شما، زیباتر و پرامیدتر از همیشه است.
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
"*یوکابد به خدا توکل کن*"
از کودکی مادرم مرا با قصه های پیامبران میخواباند. ✨
یک شب ابراهیم بود و اتش بزرگی، که خدا به اتش دستور میداد كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا و اتش تبدیل به گلستان میشد
و من در خواب اتش و گلستان را لمس میکردم.🌷
شبی دیگر عیسی بود و مادر تنهایش، که با مردم سخن میگفت قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ و از مادرش دفاع میکرد.
و من در خواب، میدیدم که نوزاد حرف میزند و از پاکی مادرش میگوید.👼
از بین قصه ها اما عاشق داستان موسی بودم،
آنگاه که خدای مهربان به مادر موسی وحی کرد که شیرش بده و اگر ترسیدی فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ، نگران نباش که ما او را به تو بازمیگردانیم و موسی به آب سپرده میشد و
خواب میدیدم کودکی در سبد روی آب شناور است تا به سمت سرنوشتش برود.🌊
این روزهای میزبانی از یکی از تنهاترین و پاکترین نفوس خدا،
بیشترین سوال درباره روز جدایی ست.
میگویند وابسته اش نیستی؟
نمیترسی از آسیب خودت و بچه ها؟
دلبستگی را چه میکنی؟
ما نمیتوانیم داغون میشویم...
و این سوالات، مدام و در هرجمعی تکرار میشود و دائما مرگ را و لحظه ی اخر را به یادم میآورد.
به همه اطمینان میدهم که خداوند، که رزقش را داده، صبرش را هم میدهد و حضورش را هرلحظه در کنارم حس میکنم..
خدا،
همان خدای موسی و عیسی و ابراهیم است.
خدایی که از من، _ منی که حتی مادر این بچه نیستم و برایش دلسوزم،_ دلسوزتر و مهربانتر است.
همان خدایی که مارا روزی این بچه و این بچه را روزی ما قرار داد،
مگر میشود رهایش کند یا برای آینده اش برنامه ای نداشته باشد؟
و من "حال" این طفل مهمان را میبینم که خوب است و آغوشهایی هستند که بیمنت، هرزمان که بخواهد برایش گشوده میشود.
استاد اخوت، روزی که در گوش مهمانمان اذان گفتند، در پاسخِ من که گفتم برای لحظه ی جداییمان دعا کنید، فرمودند : ما مثل مربی، مسئول پروریدن کودک در این بازه زمانی هستیم. وقتی که مسئولیتمان را انجام دادیم، با خیال راحت اورا به ربّش میسپاریم و نباید نگرانی و غم به دلمان راه بدهیم.
و باز به خودم یاداوری میکنم
که ما صاحب و مالک این بچه ها نیستیم، امانتدارشانیم
و این، نه درباره مهمانمان، که حتی درباره فرزندان خودمان هم صدق میکند.
روزی میرسد که خدا امانتش را بازپس میگیرد
و خداکند
که امانتداران خوبی باشیم...
✍️روایت مادر میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🕊️ ارابه بهشتی
ارابه بهشتی ما، فقط یک وسیله نیست...
او عضو مخفی خانوادهی
من و دخترم است.
عضو سومی که شاید چشم
هیچکس او را نبیند،
اما تمام بارِ تنهاییهای مرا،
تمام خستگیِ راههای سخت را،
یکتنه به دوش میکشد.
در سفر مشهد، وقتی دخترم را در آغوش داشتم
و هیچ دستی نبود که بغلم کند،
او کنارم بود؛ از رکاب قطار تا صحنهای حرم.
در آن غربتِ شیرین، او تکیهگاهِ بیادعای ما بود؛
مثل فرشتهای که خدا از بهشت برایمان فرستاده...
اشک بیاجازه جاری شد
و در دلم گفتم:
«آقا جان، کاش ارابه ما بال داشت؛
کاش قالیچهی سلیمان بود
و ما را پرواز میداد تا ضریح تو...»
همانجا، میان اشکهایم، گنبد طلاییات را دیدم
و فهمیدم دستهای نادیده،
زیر چرخهای من و دخترم را گرفتهاند.
همیشه دل، با مهر تو آسان شد💛
ارابهی افتادهی ما،
با نگاه ضامن آهو، بال گرفت
و شد ارابهی بهشتی...
ممنونم آقا که هیچوقت،
تنهای تنهاهایم را تنها نگذاشتی. 🕊️
✍️روایت مادرمیزبان
#یا_علی_بن_موسی_الرضا_(ع)
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#طرح_میزبان
#ممول #تندیس #آمنه
#دخترک_قشنگ_من
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌙 مونا، بچهی من است
شب اول بستری، صدای دستگاهها و بوی الکل تمام فکرهایم را برد. مونا در آغوشم بیقرار بود و من، میان دیوارهای سفید و سرد، تازه داشتم با این غربتبار آشنا میشدم. میگفتند «همراهِ بستری». اما گروه پزشکی، برای من اسم دیگری گذاشت: «همراهِ مجهولالهویه».
برخوردشان سردو بی توجه بودگویی من آنجا نیستم و این بچه، بچهی من نیست.
تا اینکه روزی دیگر طاقتم تمام شد. اشک در گلویم شکست و ایستادم جلویشان. صدا میلرزید اما میخواستم محکمتر از همیشه باشد:
«شما تحصیلکردهاید، درست میدانید که این بچه میفهمد. او جلوی بقیهی نوزادها خجالت میکشد. چرا اینقدر سخت میگیرید؟ بگویید مامانِ مونا… در سیستم هر طور که میخواهید وارد کنید، اما در صدا زدن که از شما چیزی کم نمیشود.»
همان لحظه، پرستار آن شیفت عذرخواهی کرد. و بعد، با خطی خوانا روی کاغذ برای همهی شیفتهای بعدی نوشت: «لطفا نوزاد مجهول را مونا صداکنید»، تا هیچکس دیگر نامم را با سردی «مجهولالهویه» صدا نزند
آن شب اما، دل شکستهتر از همیشه بودم. تخت بغلی، پدری بود که هر چند ساعت یکبار به کناردخترش میآمد و کنارش مینشست. من پشتم را که به آنها کردم، اشک روی صورتم جاری شد. چه بیانصاف است این دنیا… اینها پدر و مادرِ خودشان را دارند و من حتی یک تکیهگاه هم ندارم.
دلم میخواست فریاد بزنم که مونا تنها بچهی من نیست؛ من هم دارم دیوانهوار “مامان” شدن این بچه را زندگی میکنم. چند بار گفتم مونا، مامان اینجاست… چند بار خندیدم که گریهاش نگیرد، چند بار اشکم را قورت دادم تا او نبیند.
بعد، دستم را بردم سمت گوشی. شمارهی همسرم را گرفتم و با صدایی که میلرزید گفتم: «میشه الان بیایی اینجا. همین حالا.»
جایی برای توجیه نمانده بود. بچهی من، میان تختهای غریبه و اسمهای سرد، به من وپدرش نیاز داشت…
معلوم نیست چه کسی میبخشد بیشتر: بچهای که مامانش را صدا میزند، یا مادری که دارد یاد میگیرد برای این اسم میجنگد… 🕊️
✍️روایت مادر میزبان
#مونا #کودک_مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
بدرقه تا خانه بخت 🥹
آرامش تو ، پاداش دلتنگی من بود...
از ۴۰ روزگی مهمان دل و خانه ما بود؛ نوزادی کوچک که با آمدنش، نور و زندگی بیشتری به روزهایمان بخشید. ۱۰ ماه کنار ما ماند و در این مدت، با تمام وجود دوستش داشتیم، مراقبش بودیم و لحظهلحظه رشدش را زندگی کردیم. طبیعی بود که بازپیوند برای ما آسان نباشد و دلکندن، زمان بخواهد؛
اما روزی که قرار بود به آغوش خانوادهاش برگردد، خدا دل ما را قرص کرد.
لحظه تحویل، آرام بود و بیقرار نبود؛
با امنیت و آرامش در بغل خانوادهاش نشست و خیلی راحت به آنها سپرده شد. همان صحنه، برای من آرامشی عمیق داشت.
دلم گرم شد که این کودک، حالا در جای درست خودش، در کنار خانوادهاش، آرام و خوشبخت است. همین حس، سنگینی فراق را برایم قابلتحمل کرد.
فردا تولدش است و دلم خیلی هوایش را کرده. طبیعی است که دوست داشته باشم فقط یک بار دیگر ببینمش؛ اما در دلِ این دلتنگی، یک حس شیرین هم هست: حس مادری که فرزندش را با عشق بدرقه کرده تا در خانه بختِ خودش خوشبخت باشد. من کلافه و بیقرار نماندم، چون ایمان دارم مهمترین اتفاق برای یک کودک، رسیدن به آرامش و امنیت در آغوش خانواده خودش است.
🌱طرح میزبان، فقط نگهداری از یک کودک نیست؛ ساختن پلی از محبت، امنیت و امید است تا کودک، در زمان لازم، با آمادگی بیشتر به خانوادهاش بازگردد. ما در این مسیر یاد میگیریم که گاهی دوست داشتن، یعنی وابسته نشدن برای نگه داشتن؛ یعنی آنقدر بااخلاص محبت کنی که وقتی وقت رفتن رسید، دلتنگ باشی اما آرام، غصهدار باشی اما مطمئن. و این، یکی از زیباترین معناهای عشق است.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi