eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
620 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی فکر میکنم زیباترین بخش زندگی همین اولین هاست🥹 اولین لبخند اولین کلمه اولین قدم اولین بار که صدایت میزنند دخترم و قلبت از شنیدن این واژه گرم میشود و من در این مدت کوتاه چه بسیار اولین هایی را با تو زندگی کردم اولین روزی که آمدی و خانه ام با نفس های کوچکت رنگ دیگری گرفت اولین خنده ات اولین ماما گفتنت اولین بار که دست کوچکت را در دستم گرفتم و من فهمیدم بعضی آدم ها حتی اگر برای مدتی کوتاه وارد زندگی مان شوند میتوانند برای همیشه بخشی از قلبمان شوند هر بار که تو چیزی را برای اولین بار تجربه کردی من هم برای اولین بار معنای دیگری از عشق را فهمیدم🥹 عشقی که قرار نیست چیزی را صاحب شود فقط میخواهد شاهد بزرگ شدن تو باشد و از خوشحالی تو خوشحال شود اما میان تمام این شیرینی ها همیشه یک فکر گوشه قلبم سنگینی میکند ای کاش مادرت بود و این لحظه ها را میدید😔 ای کاش اولین لبخندت سهم نگاه او بود اولین کلمه ات را او میشنید اولین قدم هایت را با شوق دنبال میکرد و هر بار که تو را دخترم صدا میزد میدانست چه هدیه بزرگی از زندگی دارد نمیدانم چرا قصه تو اینگونه آغاز شده اما آرزو میکنم ادامه اش پر باشد از آدم هایی که قدر قلب کوچک و پاکت را بدانند🙏🏻 و اگر روزی بزرگ شدی و این روزها را به یاد آوردی بدان که یک نفر در گوشه ای از این دنیا برای اولین های تو با تمام قلبش ذوق کرد و برای تمام اولین هایی که مادرت از دست داد آرام و بی صدا دلش گرفت😔 تو فقط مهمان خانه من نبودی تو مهمان قلبم شدی و بعضی مهمان ها وقتی میروند ردپایشان تا ابد در قلب آدم میماند کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
«سلام به همگی، عزیزانِ جان رضایِ من که از ۵۰ روزگی مهمانِ خانه‌ی ما شده و حالا سه ماهه است، چند روزی بود که به خاطر اسهال تحت نظر بود. اما از وقتی استفراغ هم به آن اضافه شد، دکتر عزیز تشخیص دادند که باید برای جلوگیری از کم‌آبی بدن، سریعاً در بیمارستان بستری شود. الحمدلله وضعیتش با مراقبت‌های پزشکی بهتر است، اما اسهال هنوز ادامه دارد و خودش هم در محیط بیمارستان خیلی کلافه و بی‌قرار است. دیشب که کنارش نبودم، آن‌قدر گریه کرده بود که پرستار مهربانش، برایِ آرام کردنش، گوشی را به او داد تا صدایِ مادرش را بشنود. با صدایی که از دلِ تنگی و عشق می‌لرزید، برایش لالایی خواندم، قربان صدقه‌اش رفتم و قول دادم که زود برمی‌گردم.🥺 آرام گرفته بود، اما آرامشِ او، دلِ بی‌قرارِ مرا آرام نمی‌کرد. امروز هم که پیشش بودم، دیدم چقدر به حضورِ من نیاز دارد و به محض اینکه رسیدم، آرام گرفت. دل‌تنگی‌ام برای او یک‌طرف، و مسئولیتِ سه فرزندِ دیگرم در خانه که باعث می‌شود ناچار باشم بینِ خانه و بیمارستان در رفت‌وآمد باشم، از طرف دیگر قلبم را فشرده می‌کند. از همکاران و خانم‌هایِ بسیار عزیزِ بهزیستی که در این شرایط سخت کنارم هستند و در تأمینِ پرستار یاری‌ام می‌کنند، بی‌نهایت سپاسگزارم. دوستانِ عزیز بهرویشی، می‌دانم که دعایِ شما مادرها و دل‌هایِ پاکتان چقدر گیراست. لطفاً برایِ شفایِ عاجلِ این امانتِ الهی و آرامشِ قلبِ کوچکش دعا کنید. ان‌شاءالله با دعاهایِ شما، رضا زودتر به آغوشِ خانواده برگردد. التماس دعا 🙏🤍» کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
درب خانه‌ی ما، به رویِ شادی همیشه باز است. چندی‌ست که میزبانِ دو غنچه‌ی زیبا هستیم؛ دو خواهرِ زیستی که با آمدنشان، کنجِ دنجِ زندگی ما را به پارکِ خنده‌ها تبدیل کرده‌اند. امروز، بالایِ سرسره‌ی آبی، زمان برایمان ایستاده بود. وقتی برقِ شیطنت در چشم‌هایشان می‌درخشید و صدایِ قهقهه‌هایشان در فضایِ خانه می‌پیچید، با خودم فکر کردم که مگر خوشبختی چیزی جز همین لحظاتِ ناب است؟ تماشایِ خنده‌هایِ از تهِ دلشان، خستگیِ روزهایِ سخت را از تنم بیرون می‌کند. آن‌ها حالا بخشی از نبضِ تپنده‌ی این خانه‌اند. خانه‌ای که در آن عشق، نه به خون، که به حضورِ گرمِ آدم‌ها معنا می‌شود. الهی که این خنده‌ها همیشه مهمانِ لب‌هایتان باشد، دخترک‌هایِ قشنگِ من. دنیایِ ما با حضورِ شما، زیباتر و پرامیدتر از همیشه است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
"*یوکابد به خدا توکل کن*" از کودکی مادرم مرا با قصه های پیامبران میخواباند. ✨ یک شب ابراهیم بود و اتش بزرگی، که خدا به اتش دستور میداد كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا و اتش تبدیل به گلستان میشد و من در خواب اتش و گلستان را لمس میکردم.🌷 شبی دیگر عیسی بود و مادر تنهایش، که با مردم سخن میگفت قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ و از مادرش دفاع میکرد. و من در خواب، میدیدم که نوزاد حرف میزند و از پاکی مادرش می‌گوید.👼 از بین قصه ها اما عاشق داستان موسی بودم، آنگاه که خدای مهربان به مادر موسی وحی کرد که شیرش بده و اگر ترسیدی فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ، نگران نباش که ما او را به تو بازمیگردانیم و موسی به آب سپرده میشد و خواب میدیدم کودکی در سبد روی آب شناور است تا به سمت سرنوشتش برود.🌊 این روزهای میزبانی از یکی از تنهاترین و پاک‌ترین نفوس خدا، بیشترین سوال درباره روز جدایی ست‌. میگویند وابسته اش نیستی؟ نمیترسی از آسیب خودت و بچه ها؟ دلبستگی را چه میکنی؟ ما نمیتوانیم داغون میشویم... و این سوالات، مدام و در هرجمعی تکرار میشود و دائما مرگ را و لحظه ی اخر را به یادم می‌آورد. به همه اطمینان میدهم که خداوند، که رزقش را داده، صبرش را هم میدهد و حضورش را هرلحظه در کنارم حس میکنم.. خدا، همان خدای موسی و عیسی و ابراهیم است. خدایی که از من، _ منی که حتی مادر این بچه نیستم و برایش دلسوزم،_ دلسوزتر و مهربانتر است. همان خدایی که مارا روزی این بچه و این بچه را روزی ما قرار داد، مگر میشود رهایش کند یا برای آینده اش برنامه ای نداشته باشد؟ و من "حال" این طفل مهمان را میبینم که خوب است و آغوش‌هایی هستند که بی‌منت، هرزمان که بخواهد برایش گشوده میشود. استاد اخوت، روزی که در گوش مهمانمان اذان گفتند، در پاسخِ من که گفتم برای لحظه ی جدایی‌مان دعا کنید، فرمودند : ما مثل مربی، مسئول پروریدن کودک در این بازه زمانی هستیم. وقتی که مسئولیتمان را انجام دادیم، با خیال راحت اورا به رب‌ّش میسپاریم و نباید نگرانی و غم به دلمان راه بدهیم. و باز به خودم یاداوری میکنم که ما صاحب و مالک این بچه ها نیستیم، امانت‌دارشانیم و این، نه درباره مهمانمان، که حتی درباره فرزندان خودمان هم صدق می‌کند. روزی میرسد که خدا امانتش را بازپس می‌گیرد و خداکند که امانت‌داران خوبی باشیم... ✍️روایت مادر میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🕊️ ارابه بهشتی ارابه بهشتی ما، فقط یک وسیله نیست... او عضو مخفی خانواده‌ی من و دخترم است. عضو سومی که شاید چشم هیچ‌کس او را نبیند، اما تمام بارِ تنهایی‌های مرا، تمام خستگیِ راه‌های سخت را، یک‌تنه به دوش می‌کشد. در سفر مشهد، وقتی دخترم را در آغوش داشتم و هیچ دستی نبود که بغلم کند، او کنارم بود؛ از رکاب قطار تا صحن‌های حرم. در آن غربتِ شیرین، او تکیه‌گاهِ بی‌ادعای ما بود؛ مثل فرشته‌ای که خدا از بهشت برایمان فرستاده... اشک بی‌اجازه جاری شد و در دلم گفتم: «آقا جان، کاش ارابه ما بال داشت؛ کاش قالیچه‌ی سلیمان بود و ما را پرواز می‌داد تا ضریح تو...» همان‌جا، میان اشک‌هایم، گنبد طلایی‌ات را دیدم و فهمیدم دست‌های نادیده، زیر چرخ‌های من و دخترم را گرفته‌اند. همیشه دل، با مهر تو آسان شد💛 ارابه‌ی افتاده‌ی ما، با نگاه ضامن آهو، بال گرفت و شد ارابه‌ی بهشتی... ممنونم آقا که هیچ‌وقت، تنهای تنهاهایم را تنها نگذاشتی. 🕊️ ✍️روایت مادرمیزبان (ع) کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🌙 مونا، بچه‌ی من است شب اول بستری، صدای دستگاه‌ها و بوی الکل تمام فکرهایم را برد. مونا در آغوشم بی‌قرار بود و من، میان دیوارهای سفید و سرد، تازه داشتم با این غربت‌بار آشنا می‌شدم. می‌گفتند «همراهِ بستری». اما گروه پزشکی، برای من اسم دیگری گذاشت: «همراهِ مجهول‌الهویه». برخوردشان سردو بی توجه بودگویی من آنجا نیستم و این بچه، بچه‌ی من نیست. تا اینکه روزی دیگر طاقتم تمام شد. اشک در گلویم شکست و ایستادم جلویشان. صدا می‌لرزید اما می‌خواستم محکم‌تر از همیشه باشد: «شما تحصیل‌کرده‌اید، درست می‌دانید که این بچه می‌فهمد. او جلوی بقیه‌ی نوزادها خجالت می‌کشد. چرا این‌قدر سخت می‌گیرید؟ بگویید مامانِ مونا… در سیستم هر طور که می‌خواهید وارد کنید، اما در صدا زدن که از شما چیزی کم نمی‌شود.» همان لحظه، پرستار آن شیفت عذرخواهی کرد. و بعد، با خطی خوانا روی کاغذ برای همه‌ی شیفت‌های بعدی نوشت: «لطفا نوزاد مجهول را مونا صداکنید»، تا هیچ‌کس دیگر نامم را با سردی «مجهول‌الهویه» صدا نزند آن شب اما، دل شکسته‌تر از همیشه بودم. تخت بغلی، پدری بود که هر چند ساعت  یکبار به کناردخترش می‌آمد و کنارش می‌نشست. من پشتم را که به آن‌ها کردم، اشک روی صورتم جاری شد. چه بی‌انصاف است این دنیا… این‌ها پدر و مادرِ خودشان را دارند و من حتی یک تکیه‌گاه هم ندارم. دلم می‌خواست فریاد بزنم که مونا تنها بچه‌ی من نیست؛ من هم دارم دیوانه‌وار “مامان” شدن این بچه را زندگی می‌کنم. چند بار گفتم مونا، مامان اینجاست… چند بار خندیدم که گریه‌اش نگیرد، چند بار اشکم را قورت دادم تا او نبیند.
بعد، دستم را بردم سمت گوشی. شماره‌ی همسرم را گرفتم و با صدایی که می‌لرزید گفتم: «میشه الان بیایی اینجا. همین حالا.» جایی برای توجیه نمانده بود. بچه‌ی من، میان تخت‌های غریبه و اسم‌های سرد، به من وپدرش نیاز داشت… معلوم نیست چه کسی می‌بخشد بیشتر: بچه‌ای که مامانش را صدا می‌زند، یا مادری که دارد یاد می‌گیرد برای این اسم می‌جنگد… 🕊️ ✍️روایت مادر میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
بدرقه تا خانه بخت 🥹 آرامش تو ، پاداش دلتنگی من بود... از ۴۰ روزگی مهمان دل و خانه ما بود؛ نوزادی کوچک که با آمدنش، نور و زندگی بیشتری به روزهایمان بخشید. ۱۰ ماه کنار ما ماند و در این مدت، با تمام وجود دوستش داشتیم، مراقبش بودیم و لحظه‌لحظه رشدش را زندگی کردیم. طبیعی بود که بازپیوند برای ما آسان نباشد و دل‌کندن، زمان بخواهد؛ اما روزی که قرار بود به آغوش خانواده‌اش برگردد، خدا دل ما را قرص کرد. لحظه تحویل، آرام بود و بی‌قرار نبود؛ با امنیت و آرامش در بغل خانواده‌اش نشست و خیلی راحت به آن‌ها سپرده شد. همان صحنه، برای من آرامشی عمیق داشت. دلم گرم شد که این کودک، حالا در جای درست خودش، در کنار خانواده‌اش، آرام و خوشبخت است. همین حس، سنگینی فراق را برایم قابل‌تحمل‌ کرد. فردا تولدش است و دلم خیلی هوایش را کرده. طبیعی است که دوست داشته باشم فقط یک بار دیگر ببینمش؛ اما در دلِ این دلتنگی، یک حس شیرین هم هست: حس مادری که فرزندش را با عشق بدرقه کرده تا در خانه بختِ خودش خوشبخت باشد. من کلافه و بی‌قرار نماندم، چون ایمان دارم مهم‌ترین اتفاق برای یک کودک، رسیدن به آرامش و امنیت در آغوش خانواده خودش است. 🌱طرح میزبان، فقط نگهداری از یک کودک نیست؛ ساختن پلی از محبت، امنیت و امید است تا کودک، در زمان لازم، با آمادگی بیشتر به خانواده‌اش بازگردد. ما در این مسیر یاد می‌گیریم که گاهی دوست داشتن، یعنی وابسته نشدن برای نگه داشتن؛ یعنی آن‌قدر بااخلاص محبت کنی که وقتی وقت رفتن رسید، دلتنگ باشی اما آرام، غصه‌دار باشی اما مطمئن. و این، یکی از زیباترین معناهای عشق است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من نمی‌دانم اولین کودکی که مامان صدایم کرد چه کسی بود و الان کجاست و سرنوشتش چه شد، حتی نمی‌دانم تا به حال چند کودک مامان خطابم کردند. به خاطر دارم ۸ سال پیش که به عنوان همیار وارد مرکز نگهداری کودکان شدم بچه‌ها همه را مامان خطاب می‌کردند. در دنیایی که آن بیرون ما به کودکان یاد می‌دهیم فقط آن‌هایی که دوست واقعی هستند خاله و عمو خطاب می‌شوند و غریبه‌ترها و همسایه‌ها و ... آقا و خانم هستند. در دنیایی که به سبب آگاهی از خطرات احتمالی باید به کودکان هشدار داد تا به همه اعتماد نکنند، چقدر حال آن بچه‌ها اذیتم می‌کرد. با این حال دیده بودم که امید ۲ ساله بعد چند ماه تمرین همیاران راه افتاد و دیگری با معلولیت دستانش توانست کارهای روزمره‌اش را انجام دهد و نوپاهایی که به لحاظ حرکتی یا شناختی از هم‌سن و سالانشان عقب بودند، چقدر سریع داشتند خودشان را می‌رساندند. و دیدم این کودکان وقتی هر روز عشق و محبت و آغوش بازی دریافت می‌کنند چقدر پیشرفت می‌کنند و هر روز راس ساعت بی‌قرار رسیدن ما هستند. اما همچنان ساعت اداری که به پایان می‌رسید ما هم باید می‌رفتیم و کودکان و مربی‌ها تنها می‌ماندند، مربی‌ها که بر خلاف تصور بعضی آدم‌های بدی نبودند فقط به سبب تعداد کم‌شان و تعداد زیاد کودکان توان رسیدگی به کودکان را نداشتند و مجبور به پوشیدن نقاب بی‌تفاوتی برای نگه‌داری فیزیکی کودکان بودند. همین که مراقب باشند کودک در امنیت خواب و خوراک خوبی داشته باشد کاری بزرگتر از حقوق دریافتی‌شان بود. و کودکانی که به سبب تعویض مداوم شیفت مربی‌ها فرصت شناختن و ارتباط عاطفی با مراقبشان را نداشتند. زمانی که تو را به آغوشم دادند روزهای سختی را می‌گذراندم و باور نمی‌کردم بتوانم مادرت باشم، وقتی فهمیدم تو فقط ۵ روز داری و نافت هنوز نیافتاده، احساس می‌کردم بردن تو به خانه‌ام اشتباه است. حتی چند روز بعد وقتی بی‌دلیل گریه می‌کردی و نمی‌توانستم آرامت کنم دستپاچه و کلافه می‌شدم و با خودم فکر می‌کردم این ناتوانی از بی‌تجربگی‌ست و چون مادرت نیستم آرام نمی‌شوی. آن روزها گذشت و من مادرت شدم، تو به صدای قلبم آرام گرفتی و من به بوی تنت. با این که هنوز دو ماه بیشتر نداشتی، در بغل غریبه‌ها اخم‌هایت در هم می‌رفت و با صدای من ذوق می‌کردی، تو حتی آنقدر فهمیده بودی که بعد از تعویض پوشک اگر گرسنه یا خسته‌ای چند دقیقه‌ای آرام منتظر باشی تا من دستانم را بشویم و برگردم پیشت، تو مطمئن بودی که من برمی‌گردم و ما این طور به هم عادت کرده بودیم. به تو فکر می‌کنم که بدون من در مرکز نگهداری چه‌طور زندگی می‌کردی، احتمالا تا چند ماه آینده هم کسی لبخندت را نمی‌دید و برای صدای کسی ذوق نمی‌کردی. احتمالا صدای قلب کسی آرامت نمی‌کرد و هیچ وقت یاد نمی‌گرفتی یک نفر هست که مطمئنا برمی‌گردد. تو حالا اعتماد کردن را آموخته‌ای، فرق بین خانواده و غریبه را می‌دانی و وقتی به خانواده‌ی همیشگی‌ات بروی مشکلی نخواهی داشت. به خودم فکر می‌کنم که با وجود تو یک سوگ عمیق از دست دادن مادربزرگ عزیزم را پشت سر گذاشتم، حالا تصور می‌کنم بدون تو چطور می‌خواستم این روزها را بگذرانم؟ بدون نور تو، وجودم چه تاریک می‌بود و بدون تو روزهایم چه دشوار می‌گذشت. حالا چند روزی‌ست کنارم نیستی و من مادرت بودم.💞 ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
دوست‌تر داشتم تولدت را کنار هم باشیم🥹 اما زود به خانه‌بخت رفتی! ماه مرداد، روز یکشنبه.... من و تو چقدر شبیه هم به دنیا آمده‌ایم. تولدت نزدیک است و بیشتر از قبل دلم نازک شده دیروز خواب‌میدیدم برگشتی، دنبال‌من راه می‌روی... گاهی خیال میکنم‌بعدها با خودت فکر کنی که چرا برای داشتن ات نجنگیدم! رفتی به خانه‌بخت، خانه‌ای دور بدون امکان یک تماس حتی... اما زیر این آسمان هستی و حتما جایت و حالت خوب است! این کافی ست... دل گاهی می‌گیرد که باید یاد بگیرد، نگیرد. آنشب که از دردِبدن آرام اشک می‌ریختم یادت هست؟ به چشمم عمیق زل زدی، آمدی روی پایم نشستی، دست کوچک‌ات را بالا آوردی و به صورتم کشیدی خواستم‌تو را پایین بگذارم که دنبال بازی بروی، ولی سفت به من چسبیدی تا مطمئن شوی خوبم... توی یک کوچک ۹ ماهه نبودی ، بلکه شبیه بزرگی عاقل و چندین ساله ! شب‌پرواز رهبر شهید تنها شبی بود که بی‌قرار و بی‌خواب بودی برای دردهایِ خودت اما نه، هیچ‌وقت...! سید حسن جان روز آمدنت به خانه‌ما میلاد امام حسن (علیه السلام )بود، شهادت سیدحسن نصرالله هم کمی قبل‌ترش... و وقتی هم فهمیدم اولاد پیامبری چه نامی خوش‌تر از این می‌گذاشتم برایت ؟! آمدن و رفتن ات هر دو وصل شد به سفر مشهدمان، بدون هماهنگی ، بدون برنامه قبلی... رازش را خودت و امام‌رضا(علیه السلام )بهتر می‌دانید من که نمی‌دانم! فقط برایت آرزو میکنم در آغوش یک‌یک اجدات روزگاری خیر به سرکنی... گاه اندک دعایی هم برای این مادر‌ِ کوچک ات روانه کنی... عزیزکم سید حسن جانم تولد یک‌سالگی ات مبارک❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi