eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 مونا، بچه‌ی من است شب اول بستری، صدای دستگاه‌ها و بوی الکل تمام فکرهایم را برد. مونا در آغوشم بی‌قرار بود و من، میان دیوارهای سفید و سرد، تازه داشتم با این غربت‌بار آشنا می‌شدم. می‌گفتند «همراهِ بستری». اما گروه پزشکی، برای من اسم دیگری گذاشت: «همراهِ مجهول‌الهویه». برخوردشان سردو بی توجه بودگویی من آنجا نیستم و این بچه، بچه‌ی من نیست. تا اینکه روزی دیگر طاقتم تمام شد. اشک در گلویم شکست و ایستادم جلویشان. صدا می‌لرزید اما می‌خواستم محکم‌تر از همیشه باشد: «شما تحصیل‌کرده‌اید، درست می‌دانید که این بچه می‌فهمد. او جلوی بقیه‌ی نوزادها خجالت می‌کشد. چرا این‌قدر سخت می‌گیرید؟ بگویید مامانِ مونا… در سیستم هر طور که می‌خواهید وارد کنید، اما در صدا زدن که از شما چیزی کم نمی‌شود.» همان لحظه، پرستار آن شیفت عذرخواهی کرد. و بعد، با خطی خوانا روی کاغذ برای همه‌ی شیفت‌های بعدی نوشت: «لطفا نوزاد مجهول را مونا صداکنید»، تا هیچ‌کس دیگر نامم را با سردی «مجهول‌الهویه» صدا نزند آن شب اما، دل شکسته‌تر از همیشه بودم. تخت بغلی، پدری بود که هر چند ساعت  یکبار به کناردخترش می‌آمد و کنارش می‌نشست. من پشتم را که به آن‌ها کردم، اشک روی صورتم جاری شد. چه بی‌انصاف است این دنیا… این‌ها پدر و مادرِ خودشان را دارند و من حتی یک تکیه‌گاه هم ندارم. دلم می‌خواست فریاد بزنم که مونا تنها بچه‌ی من نیست؛ من هم دارم دیوانه‌وار “مامان” شدن این بچه را زندگی می‌کنم. چند بار گفتم مونا، مامان اینجاست… چند بار خندیدم که گریه‌اش نگیرد، چند بار اشکم را قورت دادم تا او نبیند.
بعد، دستم را بردم سمت گوشی. شماره‌ی همسرم را گرفتم و با صدایی که می‌لرزید گفتم: «میشه الان بیایی اینجا. همین حالا.» جایی برای توجیه نمانده بود. بچه‌ی من، میان تخت‌های غریبه و اسم‌های سرد، به من وپدرش نیاز داشت… معلوم نیست چه کسی می‌بخشد بیشتر: بچه‌ای که مامانش را صدا می‌زند، یا مادری که دارد یاد می‌گیرد برای این اسم می‌جنگد… 🕊️ ✍️روایت مادر میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
بدرقه تا خانه بخت 🥹 آرامش تو ، پاداش دلتنگی من بود... از ۴۰ روزگی مهمان دل و خانه ما بود؛ نوزادی کوچک که با آمدنش، نور و زندگی بیشتری به روزهایمان بخشید. ۱۰ ماه کنار ما ماند و در این مدت، با تمام وجود دوستش داشتیم، مراقبش بودیم و لحظه‌لحظه رشدش را زندگی کردیم. طبیعی بود که بازپیوند برای ما آسان نباشد و دل‌کندن، زمان بخواهد؛ اما روزی که قرار بود به آغوش خانواده‌اش برگردد، خدا دل ما را قرص کرد. لحظه تحویل، آرام بود و بی‌قرار نبود؛ با امنیت و آرامش در بغل خانواده‌اش نشست و خیلی راحت به آن‌ها سپرده شد. همان صحنه، برای من آرامشی عمیق داشت. دلم گرم شد که این کودک، حالا در جای درست خودش، در کنار خانواده‌اش، آرام و خوشبخت است. همین حس، سنگینی فراق را برایم قابل‌تحمل‌ کرد. فردا تولدش است و دلم خیلی هوایش را کرده. طبیعی است که دوست داشته باشم فقط یک بار دیگر ببینمش؛ اما در دلِ این دلتنگی، یک حس شیرین هم هست: حس مادری که فرزندش را با عشق بدرقه کرده تا در خانه بختِ خودش خوشبخت باشد. من کلافه و بی‌قرار نماندم، چون ایمان دارم مهم‌ترین اتفاق برای یک کودک، رسیدن به آرامش و امنیت در آغوش خانواده خودش است. 🌱طرح میزبان، فقط نگهداری از یک کودک نیست؛ ساختن پلی از محبت، امنیت و امید است تا کودک، در زمان لازم، با آمادگی بیشتر به خانواده‌اش بازگردد. ما در این مسیر یاد می‌گیریم که گاهی دوست داشتن، یعنی وابسته نشدن برای نگه داشتن؛ یعنی آن‌قدر بااخلاص محبت کنی که وقتی وقت رفتن رسید، دلتنگ باشی اما آرام، غصه‌دار باشی اما مطمئن. و این، یکی از زیباترین معناهای عشق است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من نمی‌دانم اولین کودکی که مامان صدایم کرد چه کسی بود و الان کجاست و سرنوشتش چه شد، حتی نمی‌دانم تا به حال چند کودک مامان خطابم کردند. به خاطر دارم ۸ سال پیش که به عنوان همیار وارد مرکز نگهداری کودکان شدم بچه‌ها همه را مامان خطاب می‌کردند. در دنیایی که آن بیرون ما به کودکان یاد می‌دهیم فقط آن‌هایی که دوست واقعی هستند خاله و عمو خطاب می‌شوند و غریبه‌ترها و همسایه‌ها و ... آقا و خانم هستند. در دنیایی که به سبب آگاهی از خطرات احتمالی باید به کودکان هشدار داد تا به همه اعتماد نکنند، چقدر حال آن بچه‌ها اذیتم می‌کرد. با این حال دیده بودم که امید ۲ ساله بعد چند ماه تمرین همیاران راه افتاد و دیگری با معلولیت دستانش توانست کارهای روزمره‌اش را انجام دهد و نوپاهایی که به لحاظ حرکتی یا شناختی از هم‌سن و سالانشان عقب بودند، چقدر سریع داشتند خودشان را می‌رساندند. و دیدم این کودکان وقتی هر روز عشق و محبت و آغوش بازی دریافت می‌کنند چقدر پیشرفت می‌کنند و هر روز راس ساعت بی‌قرار رسیدن ما هستند. اما همچنان ساعت اداری که به پایان می‌رسید ما هم باید می‌رفتیم و کودکان و مربی‌ها تنها می‌ماندند، مربی‌ها که بر خلاف تصور بعضی آدم‌های بدی نبودند فقط به سبب تعداد کم‌شان و تعداد زیاد کودکان توان رسیدگی به کودکان را نداشتند و مجبور به پوشیدن نقاب بی‌تفاوتی برای نگه‌داری فیزیکی کودکان بودند. همین که مراقب باشند کودک در امنیت خواب و خوراک خوبی داشته باشد کاری بزرگتر از حقوق دریافتی‌شان بود. و کودکانی که به سبب تعویض مداوم شیفت مربی‌ها فرصت شناختن و ارتباط عاطفی با مراقبشان را نداشتند. زمانی که تو را به آغوشم دادند روزهای سختی را می‌گذراندم و باور نمی‌کردم بتوانم مادرت باشم، وقتی فهمیدم تو فقط ۵ روز داری و نافت هنوز نیافتاده، احساس می‌کردم بردن تو به خانه‌ام اشتباه است. حتی چند روز بعد وقتی بی‌دلیل گریه می‌کردی و نمی‌توانستم آرامت کنم دستپاچه و کلافه می‌شدم و با خودم فکر می‌کردم این ناتوانی از بی‌تجربگی‌ست و چون مادرت نیستم آرام نمی‌شوی. آن روزها گذشت و من مادرت شدم، تو به صدای قلبم آرام گرفتی و من به بوی تنت. با این که هنوز دو ماه بیشتر نداشتی، در بغل غریبه‌ها اخم‌هایت در هم می‌رفت و با صدای من ذوق می‌کردی، تو حتی آنقدر فهمیده بودی که بعد از تعویض پوشک اگر گرسنه یا خسته‌ای چند دقیقه‌ای آرام منتظر باشی تا من دستانم را بشویم و برگردم پیشت، تو مطمئن بودی که من برمی‌گردم و ما این طور به هم عادت کرده بودیم. به تو فکر می‌کنم که بدون من در مرکز نگهداری چه‌طور زندگی می‌کردی، احتمالا تا چند ماه آینده هم کسی لبخندت را نمی‌دید و برای صدای کسی ذوق نمی‌کردی. احتمالا صدای قلب کسی آرامت نمی‌کرد و هیچ وقت یاد نمی‌گرفتی یک نفر هست که مطمئنا برمی‌گردد. تو حالا اعتماد کردن را آموخته‌ای، فرق بین خانواده و غریبه را می‌دانی و وقتی به خانواده‌ی همیشگی‌ات بروی مشکلی نخواهی داشت. به خودم فکر می‌کنم که با وجود تو یک سوگ عمیق از دست دادن مادربزرگ عزیزم را پشت سر گذاشتم، حالا تصور می‌کنم بدون تو چطور می‌خواستم این روزها را بگذرانم؟ بدون نور تو، وجودم چه تاریک می‌بود و بدون تو روزهایم چه دشوار می‌گذشت. حالا چند روزی‌ست کنارم نیستی و من مادرت بودم.💞 ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
دوست‌تر داشتم تولدت را کنار هم باشیم🥹 اما زود به خانه‌بخت رفتی! ماه مرداد، روز یکشنبه.... من و تو چقدر شبیه هم به دنیا آمده‌ایم. تولدت نزدیک است و بیشتر از قبل دلم نازک شده دیروز خواب‌میدیدم برگشتی، دنبال‌من راه می‌روی... گاهی خیال میکنم‌بعدها با خودت فکر کنی که چرا برای داشتن ات نجنگیدم! رفتی به خانه‌بخت، خانه‌ای دور بدون امکان یک تماس حتی... اما زیر این آسمان هستی و حتما جایت و حالت خوب است! این کافی ست... دل گاهی می‌گیرد که باید یاد بگیرد، نگیرد. آنشب که از دردِبدن آرام اشک می‌ریختم یادت هست؟ به چشمم عمیق زل زدی، آمدی روی پایم نشستی، دست کوچک‌ات را بالا آوردی و به صورتم کشیدی خواستم‌تو را پایین بگذارم که دنبال بازی بروی، ولی سفت به من چسبیدی تا مطمئن شوی خوبم... توی یک کوچک ۹ ماهه نبودی ، بلکه شبیه بزرگی عاقل و چندین ساله ! شب‌پرواز رهبر شهید تنها شبی بود که بی‌قرار و بی‌خواب بودی برای دردهایِ خودت اما نه، هیچ‌وقت...! سید حسن جان روز آمدنت به خانه‌ما میلاد امام حسن (علیه السلام )بود، شهادت سیدحسن نصرالله هم کمی قبل‌ترش... و وقتی هم فهمیدم اولاد پیامبری چه نامی خوش‌تر از این می‌گذاشتم برایت ؟! آمدن و رفتن ات هر دو وصل شد به سفر مشهدمان، بدون هماهنگی ، بدون برنامه قبلی... رازش را خودت و امام‌رضا(علیه السلام )بهتر می‌دانید من که نمی‌دانم! فقط برایت آرزو میکنم در آغوش یک‌یک اجدات روزگاری خیر به سرکنی... گاه اندک دعایی هم برای این مادر‌ِ کوچک ات روانه کنی... عزیزکم سید حسن جانم تولد یک‌سالگی ات مبارک❤️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید دوم محرم ساعت ۱۱ صبح زنگ گوشی به صدا در اومد ‌گوشی رو که برداشتم فهمیدم از موسسه برای میزبانی بچه زنگ زدن، پشت تلفن خانم‌مهربانی بود که توضیح داد ی فرشته کوچولو  ۱۰ روزه داریم قبولش میکنید؟! دلم‌هوری ریخت، بالاخره اومد اون روز و شروع میزبانی من و همسرم. به سرعت گفتم بله چرا قبول نکنیم، خانم‌مهربان گفت عجله کن و بیا زودتر ببرش چون تا ظهر هستیم.‌من که سر از پا نمیشناختم اصلا نفهمیدم چه جوری حاضر شدم اشک از چشمانم‌سرازیر میشد و لباسا هایم را میپوشیدم و با عجله به  طرف شیر خوارگاه رفتم.بلاخره رسیدم و ی فرشته کوچولوی دوست داشتنی گذاشتن تو بغلم، انگار دوباره مادر شده بودم.‌از آن روز تا الان دوماه و ۱۰ روز میگذرد  و من‌ ثانیه به ثانیه با تو عشق را تمرین کردم ،‌ هر ساعت و هر لحظه بیشتر عاشقت میشوم و عاشقت میمانم و حالا  رسید روزی که باید تو را تحویل پدر و مادری بدهم که سالها چشم انتظار فرزندی در خانه بودن، چشم انتظار شنیدن صدای گریه و خنده فرشته زیبایی چون تو. تو به سوی سرنوشتت میروی  جایی که از قبل خداوند برای تو مقرر کرده بود و من برای همیشه در فکر تو میمانم‌و تو برای همیشه در قلب من ، ومن مادر تو میمانم و تو پسر زیبای من، مسیحا پسر قشنگم‌بهترین ها را برایت آرزومندم. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من مهمون دارم 😍 همه چیز مهیا بود برای سفر عاشقی به سرزمین فرات به کربلای معلی چمدونم رو بسته بودم و منتظر بودم همسرم بیاد تا با هم بریم به‌سمت ✈️ خیلی خوشحال بودم و هم ی غمی از رفتن علی کوچولو ته دلم بود میگفتم کاش میشد علی هم با ما میومد اما اون رفته بود پیش پدر و مادر خودش و من که ته دلم حس میکردم که چه به موقع خدا حتما داره ازم قدردانی میکنه که شرایط رو طوری چیده که هم علی به پدر مادرش برسه و دلشون به هم گرم بشه و هم من بتونم با این سفر با نبود علی کنار بیام تو همین فکرا بودم و برای خودم دو دوتا چهار تا میکردم و لابلاشم اشک میریختم و به عکسای علی نگاه میکردم و تصور میکردم تو بین الحرمین پایین پای علمدار رو زمین خوابوندمشو دورشو پر شکلات کردم تو این فکرا بودم که زنگ گوشی ام منو به خودم آورد جواب دادم از شیرخوارگاه بود و یه دختر ناز منتظرم بود سکوت کردم نمیدونستم چی بگم آخه من عازم کربلا بودم حرم مولا مشایه خدایا چیکار کنم؟؟؟ یهو یاد حضرت عبدالله افتادم و بی اختیار گفتم اومدم بدون اینکه به همسرم بگم رفتم و مهمونم رو آوردم وقتی برگشتم هنوز همسرم نیومده بود... به چمدونم نگاهی انداختم و گفتم آخه من مهمون دارم همسرم هم اینبار بدون من راهی بشه 😉 کرب و بلا نبر ز یادم ... 😭😭😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
«جکی‌جانِ خونهٔ ما» 🤍 روزِ کمیته، وقتی از ما پرسیدند: «کودکِ اتباع هم قبول می‌کنید؟» من و همسرم فقط چند ثانیه به هم نگاه کردیم. اما همسرم با یک «نه»ی قاطع، سکوت را شکست. گذشت… میزبانیِ اولمان که تمام شد، انگار چیزی در قلبمان تغییر کرده بود انگار این مسیر، آرام‌آرام یادمان داده بود که دل را بزرگ‌تر کنیم؛ که بعضی مرزها را با محبت می‌شود کنار زد. تا اینکه یک روز، خانم مسئول پشت خط گفتند: «مهمانِ اتباع قبول می‌کنید؟» با همسرم مطرح کردم و منتظر پاسخ ماندم… اما این بار، جوابش چیزی بود که دلم را گرم کرد. خیلی آرام و محکم گفت: «بچه که کالا نیست که ما بخواهیم انتخابش کنیم. وقتی وارد این مسیر شدیم، دیگر سوا کردن و جدا کردن ندارد.» چه جملهٔ بزرگی بود… انگار خدا، در همین مدت کوتاه، نگاه ما را عوض کرده بود؛ نه با حرف و نصیحت، بلکه با لمس کردنِ لطافتِ وجود یک کودک در خانه‌مان. دلم برای آمدنش بی‌تابی می‌کرد. و حالا، آقا محمد جانِ ما یک ماهه شده… یک ماه است که خنده‌ها و بی‌قراری‌ها و حضور شیرینش، گوشه‌گوشهٔ خانه‌مان را پر کرده است. برای ما هیچ فرقی با مهمان قبلی‌مان که ایرانی بود، ندارد. مگر محبت شناسنامه می‌خواهد؟ مگر دلِ یک کودک، مرز می‌شناسد؟ همه دوستش دارند؛ از بس که شیرین و خواستنی است. همسرم هم با همان محبت خاص خودش می‌گوید: «آقا محمد، جکی‌جانِ خونه‌مونه.» ☺️ و من هر بار که این جمله را می‌شنوم، یادم می‌آید میزبانی از این فرشته‌ها فقط خانه را شلوغ‌تر نمی‌کند؛ دل آدم را هم وسیع‌تر می‌کند. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
امروز، قابِ کوچکی از یک اتفاق بزرگ ساخته شد… 🤍 سیدعلی جان و حسین جان، همراه پدرشان به خانه‌ی حاج میثم مطیعی رفتند؛ و در گوشِ حسینِ عزیز، نخستین نغمه‌های زندگی با نام خدا طنین‌انداز شد: اذان و اقامه… به نیت سلامتی همه‌ی بچه‌های عزیزِ بهرویش و خانواده‌های مهربان میزبان، روضه‌ی جان‌سوزِ حضرت علی‌اصغر علیه‌السلام نیز خوانده شد؛ تا این کودکِ نورسیده، از همان آغازِ راه، در پناه نام حسین علیه‌السلام و دعای خیر اهل‌بیت رشد کند. چه قابِ دلنشینی؛ یک پدر، یک کودک، یک نگاهِ سرشار از عشق… و آسمانی از دعا که برای آینده‌اش گشوده شده است. 🌿 یا علی‌اصغرِ حسین علیه‌السلام؛ نگهدار همه‌ی کودکان این سرزمین باش. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
کوپولم نیست 🥺 چند روز پیش، مینا رفت… رفت تا دوباره در آغوش پدر و مادر خودش آرام بگیرد؛ همان آغوشی که حقِ هر کودکی‌ست و شاید تمام این ماه‌ها، خانوادهٔ میزبانش برای رسیدن او به همین روز دعا می‌کردند. مهمانی مینا شش ماهه بود... و حالا مادرِ میزبانش، گاهی بی‌هوا گوشه‌ای می‌نشیند و دلش آن‌قدر تنگ می‌شود که فقط یک جمله می‌گوید: «کوپولم نیست… حوصله ندارم…» دلش برای چشم‌های گرد و کنجکاوش تنگ می‌شود🥹 برای لپ‌های نرمش🥲 برای صداهای ریزش برای بغل‌کردنش برای شب‌هایی که با فکرِ او خوابیده و صبح‌هایی که با لبخندش جان گرفته است. مینا شاید از خانه رفته باشد، اما از دلِ این مادر هیچ‌وقت نرفته است. خانواده‌های میزبان دل‌های خیلی بزرگی دارند؛ آن‌قدر بزرگ که کودکی را با تمام وجود در آغوش می‌گیرند، بی‌آن‌که مطمئن باشند تا کی مهمان خانه و قلبشان می‌ماند. کارشان آسان نیست… کسی هم مجبورشان نکرده است. خودشان انتخاب کرده‌اند که مادرانه و پدرانه محبت کنند؛ حتی اگر روزی سهمشان از آن همه عشق، دلتنگی باشد. آن‌ها با خدا معامله کرده‌اند؛ کودکی را پناه داده‌اند، زخمش را با محبت مرهم شده‌اند، برای آینده‌اش دعا کرده‌اند و وقتی زمانِ رفتن رسیده، با قلبی لرزان اما با رضایت، او را راهی آغوش خانواده‌اش کرده‌اند. این‌ها قهرمان‌هایی هستند که شاید صدایشان شنیده نشود، اما خدا خوب می‌بیند: هر اشکِ بعد از رفتن، هر جای خالیِ کنار سفره، هر لباس کوچکی که هنوز بوی کودک می‌دهد، و هر مادری که با دلِ شکسته می‌گوید: «کوپولم نیست…» مینا جان، خوشبخت باش در آغوش پدر و مادرت. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi