eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید دوم محرم ساعت ۱۱ صبح زنگ گوشی به صدا در اومد ‌گوشی رو که برداشتم فهمیدم از موسسه برای میزبانی بچه زنگ زدن، پشت تلفن خانم‌مهربانی بود که توضیح داد ی فرشته کوچولو  ۱۰ روزه داریم قبولش میکنید؟! دلم‌هوری ریخت، بالاخره اومد اون روز و شروع میزبانی من و همسرم. به سرعت گفتم بله چرا قبول نکنیم، خانم‌مهربان گفت عجله کن و بیا زودتر ببرش چون تا ظهر هستیم.‌من که سر از پا نمیشناختم اصلا نفهمیدم چه جوری حاضر شدم اشک از چشمانم‌سرازیر میشد و لباسا هایم را میپوشیدم و با عجله به  طرف شیر خوارگاه رفتم.بلاخره رسیدم و ی فرشته کوچولوی دوست داشتنی گذاشتن تو بغلم، انگار دوباره مادر شده بودم.‌از آن روز تا الان دوماه و ۱۰ روز میگذرد  و من‌ ثانیه به ثانیه با تو عشق را تمرین کردم ،‌ هر ساعت و هر لحظه بیشتر عاشقت میشوم و عاشقت میمانم و حالا  رسید روزی که باید تو را تحویل پدر و مادری بدهم که سالها چشم انتظار فرزندی در خانه بودن، چشم انتظار شنیدن صدای گریه و خنده فرشته زیبایی چون تو. تو به سوی سرنوشتت میروی  جایی که از قبل خداوند برای تو مقرر کرده بود و من برای همیشه در فکر تو میمانم‌و تو برای همیشه در قلب من ، ومن مادر تو میمانم و تو پسر زیبای من، مسیحا پسر قشنگم‌بهترین ها را برایت آرزومندم. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من مهمون دارم 😍 همه چیز مهیا بود برای سفر عاشقی به سرزمین فرات به کربلای معلی چمدونم رو بسته بودم و منتظر بودم همسرم بیاد تا با هم بریم به‌سمت ✈️ خیلی خوشحال بودم و هم ی غمی از رفتن علی کوچولو ته دلم بود میگفتم کاش میشد علی هم با ما میومد اما اون رفته بود پیش پدر و مادر خودش و من که ته دلم حس میکردم که چه به موقع خدا حتما داره ازم قدردانی میکنه که شرایط رو طوری چیده که هم علی به پدر مادرش برسه و دلشون به هم گرم بشه و هم من بتونم با این سفر با نبود علی کنار بیام تو همین فکرا بودم و برای خودم دو دوتا چهار تا میکردم و لابلاشم اشک میریختم و به عکسای علی نگاه میکردم و تصور میکردم تو بین الحرمین پایین پای علمدار رو زمین خوابوندمشو دورشو پر شکلات کردم تو این فکرا بودم که زنگ گوشی ام منو به خودم آورد جواب دادم از شیرخوارگاه بود و یه دختر ناز منتظرم بود سکوت کردم نمیدونستم چی بگم آخه من عازم کربلا بودم حرم مولا مشایه خدایا چیکار کنم؟؟؟ یهو یاد حضرت عبدالله افتادم و بی اختیار گفتم اومدم بدون اینکه به همسرم بگم رفتم و مهمونم رو آوردم وقتی برگشتم هنوز همسرم نیومده بود... به چمدونم نگاهی انداختم و گفتم آخه من مهمون دارم همسرم هم اینبار بدون من راهی بشه 😉 کرب و بلا نبر ز یادم ... 😭😭😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
«جکی‌جانِ خونهٔ ما» 🤍 روزِ کمیته، وقتی از ما پرسیدند: «کودکِ اتباع هم قبول می‌کنید؟» من و همسرم فقط چند ثانیه به هم نگاه کردیم. اما همسرم با یک «نه»ی قاطع، سکوت را شکست. گذشت… میزبانیِ اولمان که تمام شد، انگار چیزی در قلبمان تغییر کرده بود انگار این مسیر، آرام‌آرام یادمان داده بود که دل را بزرگ‌تر کنیم؛ که بعضی مرزها را با محبت می‌شود کنار زد. تا اینکه یک روز، خانم مسئول پشت خط گفتند: «مهمانِ اتباع قبول می‌کنید؟» با همسرم مطرح کردم و منتظر پاسخ ماندم… اما این بار، جوابش چیزی بود که دلم را گرم کرد. خیلی آرام و محکم گفت: «بچه که کالا نیست که ما بخواهیم انتخابش کنیم. وقتی وارد این مسیر شدیم، دیگر سوا کردن و جدا کردن ندارد.» چه جملهٔ بزرگی بود… انگار خدا، در همین مدت کوتاه، نگاه ما را عوض کرده بود؛ نه با حرف و نصیحت، بلکه با لمس کردنِ لطافتِ وجود یک کودک در خانه‌مان. دلم برای آمدنش بی‌تابی می‌کرد. و حالا، آقا محمد جانِ ما یک ماهه شده… یک ماه است که خنده‌ها و بی‌قراری‌ها و حضور شیرینش، گوشه‌گوشهٔ خانه‌مان را پر کرده است. برای ما هیچ فرقی با مهمان قبلی‌مان که ایرانی بود، ندارد. مگر محبت شناسنامه می‌خواهد؟ مگر دلِ یک کودک، مرز می‌شناسد؟ همه دوستش دارند؛ از بس که شیرین و خواستنی است. همسرم هم با همان محبت خاص خودش می‌گوید: «آقا محمد، جکی‌جانِ خونه‌مونه.» ☺️ و من هر بار که این جمله را می‌شنوم، یادم می‌آید میزبانی از این فرشته‌ها فقط خانه را شلوغ‌تر نمی‌کند؛ دل آدم را هم وسیع‌تر می‌کند. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
امروز، قابِ کوچکی از یک اتفاق بزرگ ساخته شد… 🤍 سیدعلی جان و حسین جان، همراه پدرشان به خانه‌ی حاج میثم مطیعی رفتند؛ و در گوشِ حسینِ عزیز، نخستین نغمه‌های زندگی با نام خدا طنین‌انداز شد: اذان و اقامه… به نیت سلامتی همه‌ی بچه‌های عزیزِ بهرویش و خانواده‌های مهربان میزبان، روضه‌ی جان‌سوزِ حضرت علی‌اصغر علیه‌السلام نیز خوانده شد؛ تا این کودکِ نورسیده، از همان آغازِ راه، در پناه نام حسین علیه‌السلام و دعای خیر اهل‌بیت رشد کند. چه قابِ دلنشینی؛ یک پدر، یک کودک، یک نگاهِ سرشار از عشق… و آسمانی از دعا که برای آینده‌اش گشوده شده است. 🌿 یا علی‌اصغرِ حسین علیه‌السلام؛ نگهدار همه‌ی کودکان این سرزمین باش. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
کوپولم نیست 🥺 چند روز پیش، مینا رفت… رفت تا دوباره در آغوش پدر و مادر خودش آرام بگیرد؛ همان آغوشی که حقِ هر کودکی‌ست و شاید تمام این ماه‌ها، خانوادهٔ میزبانش برای رسیدن او به همین روز دعا می‌کردند. مهمانی مینا شش ماهه بود... و حالا مادرِ میزبانش، گاهی بی‌هوا گوشه‌ای می‌نشیند و دلش آن‌قدر تنگ می‌شود که فقط یک جمله می‌گوید: «کوپولم نیست… حوصله ندارم…» دلش برای چشم‌های گرد و کنجکاوش تنگ می‌شود🥹 برای لپ‌های نرمش🥲 برای صداهای ریزش برای بغل‌کردنش برای شب‌هایی که با فکرِ او خوابیده و صبح‌هایی که با لبخندش جان گرفته است. مینا شاید از خانه رفته باشد، اما از دلِ این مادر هیچ‌وقت نرفته است. خانواده‌های میزبان دل‌های خیلی بزرگی دارند؛ آن‌قدر بزرگ که کودکی را با تمام وجود در آغوش می‌گیرند، بی‌آن‌که مطمئن باشند تا کی مهمان خانه و قلبشان می‌ماند. کارشان آسان نیست… کسی هم مجبورشان نکرده است. خودشان انتخاب کرده‌اند که مادرانه و پدرانه محبت کنند؛ حتی اگر روزی سهمشان از آن همه عشق، دلتنگی باشد. آن‌ها با خدا معامله کرده‌اند؛ کودکی را پناه داده‌اند، زخمش را با محبت مرهم شده‌اند، برای آینده‌اش دعا کرده‌اند و وقتی زمانِ رفتن رسیده، با قلبی لرزان اما با رضایت، او را راهی آغوش خانواده‌اش کرده‌اند. این‌ها قهرمان‌هایی هستند که شاید صدایشان شنیده نشود، اما خدا خوب می‌بیند: هر اشکِ بعد از رفتن، هر جای خالیِ کنار سفره، هر لباس کوچکی که هنوز بوی کودک می‌دهد، و هر مادری که با دلِ شکسته می‌گوید: «کوپولم نیست…» مینا جان، خوشبخت باش در آغوش پدر و مادرت. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
بلا خره قصه ی من و شایان جانم هم داره به پایانش نزدیک میشه من هم باید پسرکم رو بسپارم به مامان و بابایی که سالها منتظر ورود ی کوچولو بودن تا خوشبختی شون رو باهاش تقسیم کنند 👼 هر روز که یه مامان میزبان دلنوشته می‌زاره و با کوچولوش خداحافظی می‌کنه دلم آشوب میشه و پیش خودم میگم وای چه لحظه سختی بعد هم به امید اینکه خدارو شکر من هنوز شایانم رو دارم و نوبت ما نرسیده دلگرم میشم🥺 ولی دیگه نوبت من هم رسید و باید پسرکم رو راهی کنم پسرکم عشقم تکه ای از روحم و قلبم همیشه برای توست ❤️❤️ برای آرامشت برای مهر وجودت ازت ممنونم که با اومدنت حال ما رو خوب کردی و با خودت صفا و صمیمیت آوردی🥹 خیلی چیزها رو باهات تجربه کردم امیدوارم بهترینها نصیبت بشه و با مادرو پدرت تجربه‌های زیبایی داشته باشی🥰🙏 مادر توآرامش روزهای سخت مون بودی به امید اینکه روزی سرنوشت مارو سر راه هم قرار بده 🥹🥹🥹🥹🥹 ✍️ روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
زینب جانم شما اولین مهمان من بودی تقریبا یک ماه و خورده ای از جلسه ی کمیته گذشته بود و من همش چشمم به تلفن... تا اینکه روز ۱۲ محرم تو روضه بودم و داشتن برای حضرت زینب روضه میخوندن یهو بهم زنگ زدن گفتن هنوز میهمان میخواهید؟ من با ذوق گفتم بله بله... گفتن پس تشریف بیارید زینب خانوم رو ببرید☺️ مامانم وقتی اسمت رو بهم گفتن اول چشمم به پرچم یا زینبی افتاد که اول محرم توی خونه زده بودم بعد دیگه نفهمیدم چطوری خودمو به شما رسوندم همیشه یاد مهدی رسولی میفتم که میگه ما به سوی معرکه پرواز میکنیم ... من به سوی شما پرواز کردم... دخترم به زندگی مون خوش اومدی🥰 تو یک هدیه از طرف خدایی وقتی اومدی شدی جونم... شدی عمرم ... شدی تکه ای از وجودم... انگار که تو از من بودی... اصلا توی این ۵۴ روزی که پیشم بودی احساس نکردم که مال من نیستی با تمام وجود دوستت داشتم💖 گاهی با خودم میگفتم مگه میشه این همه احساس یهو توی یه لحظه بیادتو جونم!!! من عاشقت شده بودم🥹 درسته که توی وجود من ریشه نداشتی اما من این طوری فکر نمیکردم. الان که رفتی مامان، انگار یکی از بچه های خودم رفته شاید باور کردنش سخت باشه اما واقعیه شما قلب منو برای خودت کرده بودی مامان جانم شما مثل یه گل بودی توی باغ زندگی ما به خدا میسپارمت چون قطعا اون از من مهربونتره امیدوارم توی این دنیا حضرت زینب پا به پای تو باشه همیشه دستت به چادر خانوم باشه 🤲 اینو بدون من تا جان دربدن دارم برای لحظه لحظه ی زندگیت دعا میکنم 🥺 برای واکسن زدنات ...برای کلاس اولت...برای جشن بندگیت و خانوم شدنت ... حق نگهدارت💖 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
نازبانو 💗 راستش دلمان خیلی برای نازبانو تنگ شده است. حضورش برای ما تجربه‌ای بسیار زیبا و عمیق بود؛ تجربه‌ای که باعث شد حس پدر و مادر بودن را بیشتر و واقعی‌تر لمس کنیم. فکر می‌کنم حس مادری و پدری در مسیر رشد و تکامل زن و مرد خیلی اثرگذار است. آدم در موقعیت‌های تازه، گاهی اشتباه می‌کند و از همان اشتباه‌ها یاد می‌گیرد؛ گاهی هم ظرفیت‌هایی که در وجودش پنهان بوده، فرصت بروز پیدا می‌کنند و بالفعل می‌شوند. نازبانو ماشاءالله بچه‌ای گیرا، باهوش، اجتماعی و اهل ارتباط بود. با وجود اینکه تبعه بود، آن‌قدر بااعتمادبه‌نفس و دوست‌داشتنی رفتار می‌کرد که هر کسی او را می‌دید، متوجه این ویژگی‌های قشنگش می‌شد. وقتی به آموزش‌ها و توجه‌هایی که در این مدت به او دادیم فکر می‌کنیم؛ چیزهایی که شاید فرصت دریافتشان را در زندگی قبلی‌اش نداشته، از خودمان احساس رضایت می‌کنیم. البته گاهی هم از اشتباهات کوچکمان ناراحت می‌شویم؛ چون با خودمان می‌گوییم شاید می‌توانستیم بهتر عمل کنیم. اما همین احساس مسئولیت و تلاش برای بهتر بودن، بخشی از مسیر پدر و مادر شدن است. حضور نازبانو حتی روی رابطه‌ی من و همسرم هم اثرهای خوبی گذاشت؛ همدلی‌مان بیشتر شد و همکاری‌مان در زندگی عمیق‌تر. چند روز پیش یکی از بستگان گفت نازبانو را در دریاچه چیتگر دیده است. خیلی خوشحال شده بود که ایشان را شناخته؛ آمده بود جلو، سلام و احوال‌پرسی کرده، خودش را معرفی کرده و از همه‌ی ما یاد کرده بود. از همسرم هم گفته بود: «به خاله سلام برسونید» ☺️😊 ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*۶ شهریور زادروز شادروان حسین پناهی* 🔹«در این صحنه از فیلم «آژانس دوستی»، حسین پناهی همان کاری را می‌کند که همیشه بلد بود. 🔹با چند جملهٔ کوتاه، با نگاهی آرام و با سکوتی که از هزار حرف عمیق‌تر است، دلِ مخاطب را می‌لرزاند. 🔹پناهی از آن هنرمندانی بود که نقش را بازی نمی‌کرد. 🔹نقش را زندگی می‌کرد.او از دل کهگیلویه و بویراحمد آمد، اما صدایش در تمام ایران پیچید. 🔹در سریال‌های ماندگاری مثل «آینه»، «محلهٔ برو بیا»، «روزی روزگاری»، «آژانس دوستی» و ده‌ها اثر دیگر، همیشه همان مرد مهربان، صادق و بی‌ادعایی بود که جهان را با چشم‌های دیگری می‌دید. 🔹در هر نقشی، یک جهان کوچک و صمیمی می‌ساخت؛ جهانی که هنوز هم وقتی کلیپ‌هایش را می‌بینیم، آرام‌مان می‌کند.حسین پناهی شاعر بود، نویسنده بود، نمایشنامه‌نویس بود… 🔹اما پیش از همهٔ این‌ها، انسانی بود که مهربانی را بلد بود. 🔹کلماتش ساده بودند، اما عمق داشتند. 🔹حضورش کم‌حرف بود، اما ماندگار. 🔹و نگاهش آرام بود، اما تأثیرش بلند.این تکه از «آژانس دوستی» فقط یک صحنهٔ سینمایی نیست. 🔹یادآور مردی است که حتی در سکوت هم شعر می‌گفت. 🔹یادآور هنرمندی که رفت، اما حضورش هنوز کنار ماست… کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
امروز که داشتم سریال خداحافظ بچه رو تماشا می‌کردم، یادم افتاد به حدود ۱۵ سال پیش... اون روزها وقتی این سریال پخش می‌شد، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم لحظه به لحظه‌اش این‌قدر برام لمس‌شدنی و قابل درک بشه. اون روزها شاید دلشوره‌ها، بغض‌ها و چشم‌انتظاریِ زنی که آرزوی پر شدن آغوشش با صدای یه نوزاد رو داشت، برام فقط یک قصه بود؛ اما حالا با تمام بندبند وجودم حسش می‌کنم.🥺 حالا که خودم ردای میزبانی رو به تن کردم و قلب و خونم رو به روی یه فرشته‌ی کوچولو باز گذاشتم، روزهام پر از عطر حضورشه. مهمونیِ عزیزِ دل من ، کمی طولانی شده و هر روز که بزرگ‌تر شدنش رو می‌بینم، این روزها برام ترکیبی از قشنگ‌ترین شیرینی‌ها و سخت‌ترین اضطراب‌هاست. با هر نفسش به این فکر می‌کنم که سرنوشت این طفل معصوم چی میشه؟ اما تهِ دلم خوب می‌دونم که من یک میزبانم؛ مامور شدم تا امن‌ترین و گرم‌ترین آغوش رو موقتاً براش بسازم تا روزی برسه که بره به سمت خوشبختیِ کاملش، بره به آغوشِ خانواده‌ای که سال‌هاست چشم‌به‌راهشن. 👨‍👩‍👦 باید با تمام وجود به اون پدر و مادرهایی که سال‌هاست در حسرت یه لبخند کودک موندن حق داد... حق اون‌هاست که این آغوش‌ها پر بشه و این فرشته‌ها سهم قلب‌های چشم‌انتظار اون‌هاست. اگرچه دل کندن آسون نیست، اما رسالت یک میزبان، ساختنِ پلی از عشق برای رسیدنِ بچه به آشیونه‌ی اصلی و خوشبختی ابدیشه.💖 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
امشب که شب میلاد پیامبر مهربانی‌هاست، دلم در میان تمام این دلشوره‌ها به یک حقیقت زیبا در دلِ تاریخ قرص می‌شود؛ به یاد «حلیمه سعدیه» می‌افتم. زنی که روزی میزبان و دایه‌ی طفلی شد که قرار بود نورِ تمامِ جهان شود. حلیمه هم می‌دانست این آغوش، موقت است و روزی باید این دُرّ گران‌بها را برای رسیدن به سرنوشت اصلی‌اش بدرقه کند. او با تمامِ جانش عشق ورزید💓 مادری کرد و پلی ساخت تا آن طفل، بزرگ‌ترین موهبتِ عالم شود. شاید این فرشته‌های کوچکی که امروز امانتِ آغوشِ ما میزبان‌ها هستند، همان نورهای امیدی باشند که فردا قرار است دنیایِ خانواده‌ای را روشن کنند و بهانه‌ی لبخندِ خدا روی زمین باشند؛ درست مثل همان پیامبرِ بی‌نظیری که از آغوشِ پرمهرِ دایه‌اش بالید تا «رحمة للعالمین» شود. عید میلاد پیامبرِ رحمت و مهربانی مبارک. 💚 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🌱معجزه‌هایی که با یک نیت کوچک شروع می‌شوند… 🕊️✨ راستش دیشب وقتی این پیام و فیش واریزی رو دیدم، دوباره یادم افتاد که درِ رحمت خدا از چه راه‌های قشنگی باز می‌شه… خیلی وقت‌ها توی پی‌وی پیام‌هایی می‌گیرم که دل آدم می‌لرزه؛  یکی نوشته بود: ((خیلی سال پیش وقتی نه شغلی داشتم و نه پولی، با توکل به خدا حمایت از یک کودک رو قبول کردم و گفتم: «روزی دست خداست.» مدت کوتاهی بعد، معلم شدم و مسیر زندگیم عوض شد! از اون روز تا امروز، راز برکت زندگی من و همسرم همین حمایت‌های ماهانه است. وقتی موسسه قبلی جمع شد، گم‌شده‌ای داشتم تا اینکه با «بهرویش» آشنا شدم؛ با دیدن فداکاری خانواده‌های میزبان و معصومیت بچه‌ها، فهمیدم این همون نوریه که دنبالش بودم. شاید توان روحی بغل کردن این دردها رو از نزدیک نداشته باشم، اما این کمترین کاریه که از دستم برمیاد. حالا هر وقت گره‌ای تو کارمون می‌افته: نیت می‌کنیم... واریز می‌کنیم... و معجزه‌ی باز شدن درهای بسته رو با چشم می‌بینیم. ✨ دعای این فرشته‌ها عجیب کارسازه)) 🌱امروز به اصرار و درخواست پرتکرار شما، شماره حساب رسمی مؤسسه رو می‌ذارم تا هر کس با هر نیتی که توی دل داره، در این کار خیر شریک بشه: 💳 شماره کارت رسمی مؤسسه:  ۵۰۴۱-۷۲۷۰-۱۰۶۴-۸۵۶۴  به نام: غیرانتفاعی غیرتجاری بهرویش کودکان سپهر 🔹 این واریزی‌ها صرف مخارج موسسه بهرویش در بخش های مختلف میشه. مبلغش اصلاً مهم نیست؛ مهم اون نیت پاک و دل دریایی شماست الهی به حق دل‌های پاک این کودکان، گره از کار همه شما باز بشه و دست پر از درگاه خدا برگردید. 🤲🌸🤍 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi