eitaa logo
پدربزرگ خوانده
10.6هزار دنبال‌کننده
617 عکس
230 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/abedshahi/1383 وقتی بچه‌ای را به من می‌دهند، حس می‌کنم بند نافم هنوز به یک کودک دیگر وصل است؛ پیوندی که. تا ملاقات در آن دنیا تمام نمی‌شود. هر بار که کودکی را تحویل می‌گیرم، قلبم به شدت می‌تپد و هر بار که از جلوی چشمانم می‌برند، انگار پمپاژ خون در قلبم متوقف می‌شود. با آمدن هر کودک جدید، این تپش‌ها با شدت بیشتری در وجودم می‌پیچد. فکر می‌کنم این بچه‌ها در برزخ هستند و شاید پیش ما، آرامش بیشتری داشته باشند تا به مقصد برسند. اما حقیقت این است که با رفتن آن‌ها، ما هستیم که به برزخ می‌افتیم؛ در جستجوی دوباره‌ی آن‌ها. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
https://eitaa.com/abedshahi/1383 یادم می‌آید زمانی که دستبند ۳۶ گرمی‌ام گم شد، کسی با کنایه به من گفت: «تو که می‌گفتی این بچه‌ها برایت برکت می‌آورند! پس چه شد؟ نه‌تنها چیزی به زندگی‌ات اضافه نشد، بلکه ضرر هم کردی!» همان لحظه به او گفتم: «اتفاقاً این عینِ برکت است. چه بسا اگر مونا و برکتِ حضورش در خانه‌ی ما نبود، شاید خداوند مرا با ابتلایی در میان عزیزانم امتحان می‌کرد؛ اما حالا، به لطفِ حضورِ این فرشته، خداوند با گرفتنِ مالم، بلایی را که قرار بود بر سرمان بیاید، دفع کرد. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
https://eitaa.com/abedshahi/1383 قبلاً هم گفته بودم که چقدر دوست دارم و این کار را برای خودم واجب می‌دانستم؛ اینکه به امر ولی گوش دهم و اطاعت کنم. اما با وجود سه سال تلاش، دیگه ازیه جایی به بعد موفق نشدم و حتی درمان‌ها هم نتیجه نداد. با خودم فکر کردم حالا که در بحث “کمیت” توانایی لازم را ندارم، حداقل می‌توانم “کیفیت” را تغییر دهم. می‌خواهم به جای اینکه کودکی در بهزیستی بزرگ شود، در دل یک خانواده رشد کند؛ البته اگر خداوند و ایشان راضی باشند. سرپرستی این بچه‌ها، آرزوی قلبی من از دوران کودکی بوده است. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
من همیشه با این باور زندگی می‌کردم که، پیوند خون تنها ریسمانی است که می‌توان نام (خانواده )بر آن نهاد، فکر می‌کردم تنها کسی که می‌تواند فرزندم باشد کسی است که قطره‌ای از وجود من در رگ‌هایش جاری باشد. اما ،تو آمدی و تمام مرزهای ذهنی مرا جابجا کردی. فهمیدم می‌توان بدون داشتن ذره‌ای ژن مشترک تمام هستیه یک انسان را در وجود دیگری یافت. فهمیدم پیوند روح‌هابسیار محکم تر از پیوند ژنتیک است . تو نه از خون من ،که از قلب من هستی . تو به عنوان عطر شیرین زندگی برای همیشه همراه من هستی . هر بهاری بیاید تو را به یاد می آورم ،هر گلی بشکفد بوی تو را میدهد و هر نسیمی بوزد صدای زیبای تو را می شنوم. تو همان روزنه‌یِ نوری هستی که دو ماه است روشناییِ خانه‌مان را به اوج رسانده‌ای؛ و اکنون، جان، بخشیده‌ای به خانه‌ای که پانزده سال، در سکوت و انتظار، تنها به رویایِ آمدنت روشن مانده بود. ما دلمان که نه، جانمان برایت تنگ می شود🥺💖 شمیم بهاری من خدا پشت و پناهت.🙏 ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت دلتنگی و بغض‌های عاشقانه… امروز پرنده‌ی کوچک دیگری از آشیانه‌مان پر کشید.🕊️ شمیم جانم راهی خانهٔ بخت و روشنایی شد و در امن‌ترین نقطهٔ جهان، میان آغوش گرم پدر و مادر چشم‌انتظارش، آرام گرفت. خانه با عطر رفتنت پر از سکوتی سنگین شده🥺 شمیم زیبای من… امروز دست‌های کوچکت را به دست‌های مهربانی سپردیم که مدت‌ها مشتاق در آغوش کشیدنت بودند. 👨‍👩‍👧 برایت خوشبختیِ بی‌پایان آرزو می‌کنم فرشتهٔ کوچکم. دل کندن از پاره‌های تن آسان نیست؛ تپش‌های قلب یک مادر میزبان، پر از عطر خاطرات و دلتنگی‌های بی‌صداست. مهربانان من، میان دعاهای قشنگتان، برای قرار گرفتن و آرامش دل تمام خانواده‌های میزبان—به‌ویژه مادرانی که با تمام جان، بذر عشق می‌کارند و ثمره‌اش را با اشک شوق و حسرت بدرقه می‌کنند—یک صلوات هدیه کنید.🙏 اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ 🌸 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
https://eitaa.com/abedshahi/1383 سرپرستی این بچه‌ها همیشه آرزوی من بوده است. ما اول با نیت فرزندخواندگی اقدام کردیم، اما فهمیدیم خبری نیست! تا اینکه یک روز اتفاقی، ویدئوی یکی از دوستان همسفرمان در اربعین را دیدم که از «میزبانی» می‌گفت. از کودکی که نمی‌توانست گردن بگیرد و چهار دست‌وپارود، اما وقتی وارد خانواده شد، رشدش به حالت طبیعی برگشت. این برایم خیلی جالب بود. پیگیری کردم و کانال «پدربزرگ‌خوانده» را پیدا کردم. پیش خودم گفتم: «حالا که نمی‌شود فرزندخوانده داشته باشی، این مسیر نزدیک‌ترین راه است…» و این شد که ما وارد شدیم؛ با این نیت که بچه‌ها به ما نیاز دارند. اما بعد از تجربه میزبانی، فهمیدم که چقدر ما به این اتفاق نیاز داشتیم!🥹 حقیقت این است که میزبانی، از خودگذشتگی بسیار بیشتری نسبت به فرزندخواندگی می‌طلبد؛ چون تو محبت، وقت، عشق و وجودت را برای کسی می‌گذاری که متعلق به تو نیست و قراره روزی برود… و این، همان جایی است که ما را رشد می‌دهد. به نظرم این مسیر زیباتر، سخت‌تر و رشد‌دهنده‌تر است؛ چون ذره‌ای خودخواهی در آن نیست. تلاش می‌کنی بدون اینکه انتظار داشته باشی چیزی به دست بیاوری، چون از همان اول می‌دانی که تلاشت در راهی است که موندگاری ندارد… خداوندا، ما را در این مسیرِ سخت اما زیبا، ثابت‌قدم بدار. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
دختر کوچولوی ما که به دنیا آمد، یادم هست وقتی او را در آغوش می‌گرفتم، مادربزرگ‌ها و خانم‌های باتجربه فامیل مدام می‌گفتند: «بچه را اینقدر بغل نکن، بغلی می‌شود!» اما من از مشاوران شنیده بودم که این یک باور قدیمی و کاملاً اشتباه است. آن‌ها می‌گفتند محبت و در آغوش گرفتن، درست مثل غذا و پوشاک، یک نیاز حیاتی برای کودک است؛ نیازی که تا دو سالگی باید از سوی پدر و مادر تامین شود، چرا که همین آغوش است که اعتماد‌به‌نفس و امنیت روانی او را در بزرگسالی شکل می‌دهد. مدتی بعد، وقتی با کانال “پدر‌بزرگ‌خوانده” آشنا شدم، جمله‌ای چشمم را گرفت: «در آغوش گرفتن کودکان زیر دو سال». همین چند کلمه کافی بود تا مسیر جدیدی را در قلبم پیدا کنم. حس کردم همان آغوشی را که به فرزند خودم بخشیدم، حالا می‌توانم به طفل‌های معصومی تقدیم کنم که زندگی‌شان با طوفان آغاز شده و از نعمت مادر محروم مانده‌اند. ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
یک گفتگوی کوتاه با قلب‌های مهربان... ✨ می‌دونم، خیلی از شما وقتی می‌بینید که اینجا تمرکزمان روی «فرزند مهمان» هست و بحث فرزندخوانده دائمی مطرح نیست، کمی تردید می‌کنید یا شاید دلتان می‌خواهد از این مسیر بروید. اما اجازه بدهید از زاویه‌ای دیگر به قضیه نگاه کنیم... همیشه وقتی صحبت از پذیرش یک فرزند مهمان می‌شود، یک ترس بزرگ سایه می‌اندازد: «اگر بهش وابسته بشم و بعد مجبور بشم ازش جدا بشم چی؟» واقعاً سؤال سختی است... قلب آدم از این فکر می‌لرزد. 💔 اما بیایید از خودمان بپرسیم: اگر به خاطر ترس از یک جدایی ، فرصتِ چندماه خوب زندگی کردن را ازیک کودک بگیریم، چه اتفاقی می‌افتد؟ حقیقتِ زندگی این است که قرار نیست تمامِ رابطه‌های ارزشمند ما، تا آخرین نفس ادامه داشته باشند. بعضی‌ها وارد زندگی ما می‌شوند، فقط برای اینکه بخشی از مسیرمان را با عشق طی کنند و بعد، ردِ پایِ زیبایی از خودشان در روح ما باقی بگذارند.🥹 شاید «مهمان بودن» یعنی کوتاه بودنِ یک رابطه... اما یادتان باشد که هیچ‌چیزِ کوتاه، لزوماً کم‌ارزش نیست. گاهی یک لحظه‌ی درخشان، از سال‌ها بی‌معنایی باارزش‌تر است. بیایید با هم صادق باشیم... ما حتی با عزیزترین‌های خودمان هم در ناپایداری زندگی هستیم. فرزندان زیستی، همسر، دوستانِ نزدیک... هیچ‌کدام از ما یقین نداریم که تا ابد کنار هم خواهیم بود. واقعیت این است که «فرزندان زیستی ما هم مهمان هستند» پس بیایید به جای ترس از "پایان"، روی "شروع" تمرکز کنیم. ❤️ بیایید این چند سال را، با تمامِ توان، به بهترین و امن‌ترین دوران زندگی آن کودک تبدیل کنیم.🕊️ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
داخل این ساک، فقط توپ و عروسک نیست؛ یک دنیا خاطره، توجه و مهرِ مادری جا مانده🥺 خانواده میزبان تمامِ چیزهایی را که کودک با آن‌ها آرام می‌گرفت دست‌چین کرده تا با خودش به خانه جدید ببرد. مادری و پدری که با اشک و لبخند، تک‌تکِ یادگاری‌ها و دل‌خوشی‌های کوچکِ کودک را بسته‌بندی کرده‌اند تا مبادا در دنیای جدیدش، احساس غریبی کند… خدا قوت به دل‌های بزرگی که امن‌ترین پلِ عبورِ این فرشته‌ها به سوی آینده می‌شوند💞 چقدر زیباست عشقی که می‌بخشد، مراقبت می‌کند و در نهایت با تمامِ احترام و دلدادگی، کودک را راهیِ آغوش دائمی‌اش می‌سازد. 🤍✨ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزبان شدن فقط یک واژه نیست؛ یک «تقدس» است…🕊️ و وقتی آغوشت را به روی یک کودک مهمان باز می‌کنی، در همان ثانیه تمام وجودت قد می‌کشد در قامت یک «پدر»، یک «مادر». اگر به این ویدیو با چشم دل نگاه کنید، همه‌چیز در یک صحنه‌ی ناب خلاصه می‌شود: لحظه‌ای که کودک را به آغوش پدر می‌سپارند… بی‌اختیار دست در جیبش می‌برد تا به مددکار مژدگانی بدهد. این حرکت چقدر عمیق و اشک‌بار بود… درست مثل پدری که پشت درِ اتاق زایمان، وقتی نوزادش را در آغوش می‌گیرد، با دست‌های لرزان و چشم‌های بارانی به پرستارها شیرینی می‌دهد. او از همان لحظه، تمام قد «پدر» شد؛ پدری که با تمام جانش بند دلش به این فرشته گره خورد. میزبانی، قشنگ‌ترین تولدِ دوباره‌ی عشق در قلب یک انسان است…❤️‍🩹🌱 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«آغوشی که آرامبخش دردها شد…» 🤍 نیازی نبود خویشاوند باشد تا دلت را بلرزاند؛ کافی بود نیازمند باشد. 🕊️ دخترکی که به دنیا اعتماد کرده، از امروز فقط یک «مهمانِ نیازمند به درمان» نیست؛ دلِ یک مادر را تصاحب کرده است. درمان‌ها ادامه دارد، اما آغوش از همین لحظه مالِ اوست. 🤱🌸 آمده تا چند روزی آغوش امن مادر، پناهِ دردهایش باشد... قد بکشد...بخندد... طعم عشق رابچشد... تا زمانی که تقدیر، مسیرش را به سوی خانه‌ای ببرد که در آن «خانواده» تمامِ جهانِ او باشد. تا آن روز که او نه یک مهمان، که بخشِ گمشده‌ی یک زندگی شود. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
چه شب سختی بود! واکسن ۴ماهگی😰اون هم بدو ورودمهمان کوچولو منی که قبلاً دو بار تجربه مادری داشتم، کم آورده بودم. فقط جیغ می‌زد، خیره به سقف، بی‌وقفه گریه می‌کرد؛ بدون اینکه متوجه حضور ما باشه. از شدت گریه کبود شده بود، دست و پاش یخ کرده بود و با کوچک‌ترین حرکتی نفسش بند می‌آمد.من و همسرم مستأصل شده بودیم… اسپند دود می‌کردم، با صدای بلند قرآن می‌خواندم. وقتی با نگرانی عکس دست و پای کبودش رو برای دکتر فرستادم، دکتر گفت: «نگران نباشید، از شدت دردیه که طفل معصوم تابِ تحملش رو نداره.» دلم کباب شد… مدام دعا می‌کردم: «خدایا خودت به این طفل بی‌پناه رحم کن، کمک کن تو آغوشم آروم بگیره…» با ذکر و نوازش، بالاخره شیشه شیر رو گرفت و در آغوشم به خواب رفت. گذشت و گذشت تا واکسن ۶ ماهگی… تمام بدنم از یادآوری خاطره قبلی می‌لرزید! اما برخلاف تصورم، همه‌چیز عالی گذشت؛ فقط کمی تب خفیف، بدون بی‌قراری و جیغ. مهمانیِ ما کم‌کم طولانی‌تر شد و نوبت به واکسن یک‌سالگی و بعد هم ۱۸ ماهگی معروف رسید، باز هم نگران بودم، اما به لطف خدا، واکسن ۱۸ ماهگی حتی از دفعات قبل هم راحت‌تر گذشت! داشتم فکر می‌کردم مگه میشه؟! شاید از نظر علمی دلایل دیگه‌ای داشته باشه، اما منِ مادر حس می‌کنم تفاوتش فقط در یک چیزه: «آغوش امن»🌱 کودکم حالا یک پناهگاه امن و کانون گرم پیدا کرده؛ جایی که بهش حس قدرت میده تا بتونه در برابر هر درد و سختی بایسته. من عمیقاً ایمان دارم تمام این معجزه‌ها، از برکت همان آغوش امن و معجزه ی طرح میزبانه❤️✨ ✍️روایت مادرمیزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi